لَئِن شَکَرتُم؛ لَاَزیدَنَّکُم

از همه‌ی اعزّه‌ی گرامی که قدم رنجه فرمودند و در رونمائی از کتاب شرکت کردند سپاس‌گزارم. امید دارم کتابی که کلمه به کلمه‌اش نقش عشق بود و مشق صدق، مورد قبول و رضای شهیدمان بوده باشد و باز ما را به حریم کبریائیش راه دهد و آن نادیده‌ها را بنمایاندمان. پارسال درست در هم‌چه روزی …

رو می‌نمائیم!

بعونِ حیِّ کریم و به مدد فیض دیگر باره‌ی روح‌القُدُس در مثل چُنین روزی که عید مسعود شکافته شدن دلِ خانه‌ی خدا برای میزبانی شیر خدا و تولد حیدر کرارست و به نام پدر جشنش می‌گیرند و هر پسری عزیزترین متاعش را پیش‌کش پدر می‌کند، در منزل شهیدمان؛ علی آقای شرفخانلو از کتاب “اشتباه‌ می‌کنید! …

تق-وا

تقوا نه آن است که با یک “تَق” وا برود. این‌را خیلی‌ها می‌دانند و خیلی‌های دیگر هم به هم پیامکش کرده‌اند. زعمای قوم هر یک فصلی در بابش دادِ سخن سر داده‌اند و در جمعه و جماعت و جمعِ مردم، زیاد درباره‌اش گفته‌اند. حرکتِ انقلابیِ شورای نگه‌بان – که خدا بر عمر و عزت و …

زبیر مِنّا اهل البیت بود!

زبیر کسی بود در حد و اندازه‌های سلمان. کسی که مفتخر شد به عنوانِ سیف‌الاسلام و شمشیرش بارها و بارها اندوه از چهره‌ی منور رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) زدود. کسی که در فتنه‌ی غصب ولایت حامی علی بود و از متحصنین مقابل خانه‌ی فاطمه (سلام‌الله‌علیها). زبیر با این‌همه یدِ بیضاء روزی شکست که به ریسمانِ شیطنت …

وَ مَن یَتَوکّل عَلی الله…

نایلون را که گرفت، شوق دوید توی چشم‌هایش که؛ خدا را شکر! نمی‌دانی چه‌قدر دلم هوای … کرده بود. خندیدم که؛ کاش از خدا چیز به‌تر و بزرگ‌تری خواسته بودی! خدا که ندار نیست. بخیل هم نیست. می‌خواستی، می‌داد خب! با همان شوقی که هنوز در غلیان بود و می‌دانستم به این زودی‌ها ته‌نشین نمی‌شود …

وحدت. وحدت. فوری. فوری.

حضراتِ تکلیف‌مدار ِ سینه‌چاک برای خدمت به مُلک و مملکت که حکمن جزء رجال سیاسی و “مذهبی” دسته بندی شده و می‌شوید؛ مذهبی که به آن معتقدید و تکلیفی که از آموزه‌های اسلامِ ناب آموخته‌اید، مجابتان نمی‌کند یکی دو سه نفرتان به نفعِ کاندیدائی جوان و مقبول و پرانرژی و انقلابی کنار بروید؟ از باقی …

هر دم از این باغ، بری می‌رسد

آش از این شورتر و شعله قلم‌کارتر که یارو در وبلاگی که برای اعلانِ عمومی کاندیداتوری‌اش برای انتخابات شورای شهر تأسیس!! کرده و فرت و فرت مطلبِ غیر تولیدی در آن Copy-Paste می‌کند، در ذیل عناوین و سوابق اجرائی و مدیریتی‌ متعددش، مِن بعدِ اسکنِ بی‌شمارْ مدرکِ تشویق و تمجید که از کسب عنوان قهرمانی! …

خ؛ مثلِ باران!

نمی‌دانم چرا هر بار که باران می‌بارد، یاد آن روز ِ دور و آن گفت‌وگوی دراز می‌افتم که باران نم‌نم می‌چکید روی شیشه‌ی ماشین و هر از چند ثانیه یک‌بار تیغه‌ی پلاستیکی برف‌پاک‌کن به حرکت در می‌آمد و رد قطرات را از روی شیشه می‌برد تا جلویم! را به‌تر! ببینم… و تو هی اوج می‌گرفتی …

رقصی چُنین میانه‌ی میدانم آرزوست!

پنداری شعرهائی که سال به سال یادشان نمی‌افتد و افتاده بودند در گوشه‌ی تاریک ذهنش و به کارش نمی‌آمدند، یک‌هو تراوید و تراوید تا برسد به این مصرع از غزلِ دل‌فریبِ خواجه که؛ “یک دست جامِ باده و یک دست زلفِ یار” که بخواند و اوج بگیرد و در کمالِ سماعِ مستی، اشکش سیل شود …

یا من اذا سئلهُ عبدٌ اعطاهُ

یادم نمی‌رود اضطراری که داشتم و آرامشی که دادی را. شبِ رغائبِ پارسال و رحمتِ واسعه‌ای که وسعتش مرا در بر خود گرفت و آویزانِ ریسمانِ اجابتی شدم که از سر بنده‌نوازی به سویم دراز کرده بودی. ام‌سال اما نه حاجتِ سال پارینه را دارم و نه اضطرار ِ آن روزها را. اما بنده‌ای که …