آن گاه گه بدون جنگ وارد بابل شدم، مردم گام های مرا به شادی پذیرفتند. نگذاشتم هیچ رنج و آزاری به مردم این سرزمین ِ آباد وارد آید. برده داری را برانداختم و فرمان دادم که همه در پرستش خدای خود آزاد باشند. شهرهای ویران شده را از نو ساختم. نیایش گاه های بسته را …
گفت که بی بال و پری من! پر و بالت بدهم
خبر نورعلی را صبح آوردند گفتند بیا تو هم سهمت را بگیر سهام شهادت
نمی شود! نمی توانم! نمی خواهد!!! ناگوارتر این که؛ مثل موسی همه چیز را شتابان میخواهم. “تو” بیا و خضر راه م باش… بیا! اما مثل او تنهایم مگذار! انصاف کن! موسی به موسائی اش نتوانست … میخواهی آدمی مثل من، بااین همه سوال بی محل و چرای بی چون، بتواند؟!
فی الحال، به ترین و مفید ترین کاری که می تونم انجام بدم کم کردن تعداد کتابائیه که باید بخونمشون و هنوز نخوندمشون. همین!
دل هم چو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی …
سلام بچه ها. به زمین خوش آمدید. اینجا تابستان گرم و زمستان ها سرد است. گِرد و مرطوب و شلوغ است. فوقش ۱۰۰ سال وقت دارید اینجا زندگی کنید. من فقط یک قانون را در مورد اینجا می دانم؛ بچه ها باید مهربان باشید! (خدا بیامرزدت آقای رز واتر – اثر جاودانه ی کورت ونه …
ماشین را در المسروره، بازار کارگرهای عرب، پارک کرده بودم. این جا هر روز از ساعت پنج صبح، جوان ها جمع می شوند به امید آنکه یک کارفرمای اسرائیلی آن ها را به کار بگیرد. همین که یک ماشین اسرائیلی از دور پیدا می شد، کارگرها به طرفش هجوم می آورند. در یک چشم به …
