کفشی به او نخورد ولی مُرد و پیش از آن که بمیرد در نطق بچگانه خود گفت که نمرهات ۱۰ بود اما تو ۲۰ گرفتی المنتظر! حالا باران کفش میبارد در واشنگتن و بغداد المپیک کفش راه افتاده است در خیابانهای دنیا و در منا شیطان عقبی را هر ساله بعد از این با کفش …
تیغ تیز آفتاب تابستانیِ حجاز، بی هیچ ستر و حجابی بر سر و روی قافله می بارید. خیل عظیم زائران بیت عتیق از همه جای جزیره العرب، اولین و آخرین تمتعِ با پیامبرشان را، گزارده بودند و پیامبر در آخرین روزهای عمرش، حج را نیز به امتش آموخته بود. هزار هزار حاجی سر تراشیده، در …
امشب،حج مکرر و چهل روزه حسین آغاز می شود. حجی که به سی روز «ذی الحجه»، آغازید و در ده روز محرم و به یوم عاشور، تمام شد. … و اَتمَمناها بِعَشر! امشب،حسین علیه السلام،چون همیشه ی تاریخ و در خلاف طواف به گرد سنگ و گِل،عزم میقات «نی» و مِنای «نوا» می کند. حسین …
و هیچ سالی تو همه ی این سالها نبوده است که همیشه دو جفت کفش داشته باشم که یک جفت شان؛ واکس خورده و تمیز باشد. که وقتی پایم می کنم؛ حس کنم باید قدم بزرگی بردارم وگرنه حق مطلب را درباره ی کفشِ به این قشنگی ادا نکرده ام. و هیچ پیراهنی نداشته ام …
مردم، «پیر جوان»های سیزده ساله را یادتان می آید؟ ستاره هائی که روزی روزگاری بر ما هبوط کرده بودند. برما و ایران کهن سال ما که راه نشان ما و اولاد بنی آدم دهند! تفسیر آخرالزمانی آیه های کتاب کریم را می گویم. تمثیل شجره ی طیبه ای که فرمود: «اَصلُها ثابِت وَ فَرعُها فی …
بیشتر آدم! ها محکومند. محکومند که مادر باشند و شب و روز دلواپس باشند. محکومند که مثلا دائی باشند و دلشان پَر بکشد برای خنده های خواهرزاده. یا مثلا عمه باشند که اتوماتیک وار عاشق بچه ی داداشش است. یا معلم، که عاشق تک تک بچه های کلاس است که جدول ضرب را از بر …
روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از رحمت تو میدانم و از کرم تو میبینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجدهات نکند؟ آواز آمد: نه از تو؛ نه …
و فرمود: زهد بین دو کلمه از قرآن است که خدای سبحان فرموده:«تا برآنچه از دست شما رفته حسرت نخورید و به آنچه به شما رسیده شادمان نباشید» -حدید۲۳- کسی که بر گذشته ی خود افسوس نخورد و به آینده شادمان نباشد، همه ی جوانب زهد را رعایت کرده است.
این دقیقا متن نوشته شده روی شیشه ی ویترین دکانش بود: رفع موقت(!!!) کم پشتی و طاسی ِ سر برای دامادها!
