یادداشت‌های جنگی ۳۳ (پرچم)

مزار هر شهید بعد از آن‌که شهیدش را شناخت و آن عزیزِ جان به خدا فروخته به «مرگ تاجرانه[۱]» را تا روزی‌که وقتش نزد خدا معلوم است، در آغوش فشرد و بعد از این تلاقی، مقدس که شد، چند روز بعدش، صاحب سنگ مزار می‌شود.

شکرخدا تا روزی‌که امروز باشد، این سنگ‌ها که گفتم، در مزار شهدای ما در خوی هم‌چنان «سفید» مانده‌اند و گرفتار رواجِ سنگ‌های گران و گرانیتیِ سیاه که تداعی عزا و مرگند، نشده‌اند.

یعنی که معماری مزار شهدا که اصولا قبل از دفن شهیدان و با حفر قبور شروع و با خاک‌سپاری یک گام به جلو می‌رود، روزهائی را سپری می‌کند که روی مزار خاکی هست و تنها زینتش پرچم سه رنگ‌ و قشنگ‌مان است و خاکِ تازه مزار و مقدس شده، یکی دو هفته این‌چنین می‌ماند تا سنگ مزار آماده شود و زمین فرو بنشیند و نصبیات و تکمیل سازه‌های مربوط به مزار را قبلِ چهلم تمام می‌کنیم و تا چهل نشده، خاک هم فرو نشست‌هایش را کرده و سنگ و باقی اسباب هم آماده است که نصب شوند.

برای خیلِ شهیدانی که در خلال جنگ رمضان آمدند و هفت تاشان در یک‌روز و باقی‌شان یکان یکان و دو تا دو تا در ردیف نوئی که در بلوک چهارم قطعه شهدا باز کردیم «آرام» گرفتند، برنامه این بود که قبل اتمام تعطیلات اول سال، سنگ‌هاشان نصب شود و باران و البته ازدحام زائران مانع شد و کار ماند به فردای «۱۳ به در» که صبح علی‌الطلوع، زمین آغشته به پیکر شهدای رمضان را سرراست کردیم که ریسمان بکشیم برای یک سطح و صاف درآمدن سنگ مزارها و هم‌زمان سنگ‌فرشِ راهروی پائین پای قبور را بچینیم.

قبل شروع، پرچم‌های باز شده روی مزارات را دادم جمع کردند و گفتم خاک و گِل‌شان را بشویند و تایشان کنند برای «استفاده‌های بعدی» و ته دلم دعا دعا کردم که جنگ به مالیده شدنِ عن‌قریب پوزه‌ی سگ زرد آمریکائی به خاک ذلت پایان بگیرد و لاله‌های دیگری پرپر نشوند که مزار بسازیم و پرچم بکشیم رویشان و ظهر نشده، سنگ تک به تکِ تمام شهدای جدید نشسته بود روی خانه به خانه‌ی هر شهیدِ نو و گفتم به حجار بگویند بیاید عبارت «قهرمان جنگ رمضان» را که در خط دوم تمام سنگ‌ها نوشته بودیم و مشکی رنگ زده بود را «سبز» کند.

کار که تمام شد، بارانِ ملایمی شروع شد که تا خود فردا صبح ببارد و ملاتِ نوی سنگ‌فرش و سنگ مزار را سفت‌تر کند. حالا از سازه فقط حجله مانده بود که معماری مزارات نو کامل شود و برادرانِ نورسیده، هم‌لباسِ ساکنان قدیمی این تکه از بهشت، آرام بگیرند تا وقتی که برانگیخته شوند.

صبح فردا که آمدم به سرکشی مجدد، کسی از خانواده‌ی نوشهیدها هم‌زمانِ من رسید و دید مزارات جامه نو کرده‌اند و خبری از پرچم‌ها نیست. آمد سراغ پرچم شهیدشان را از من بگیرد. گفتم «جمع‌شان کردیم و شستیم و تا شده گذاشتیم‌شان در حسینیه.» دو به شک پرسید «می‌شود مال ما را بدهید به خودمان؟» گفتم «شدنش که می‌شود. اما قاطیِ هم جمع‌شان کرده‌ایم. از کجا معلوم مال شما کدام یکی باشد؟» گفت «من روی آن‌که روی «مزار ما» باز کرده بودید اسم «شهیدمان» را نوشته‌ام.

از این‌که روی مزار شهید و علاوه بر آن، روی پرچمِ کشیده شده روی مزار شهیدشان حس مالکانه داشت، حالم خوب شد. یعنی که «خون شهید» داشت کارش را می‌کرد و داشت «ارزش‌ افزوده»هائی می‌ساخت که نمونه‌اش را در کمتر کتاب جامعه شناسی و جمعیت شناسی‌ای خوانده‌ایم. باهم رفتیم و پرچمش را سوا کرد و بوسید و برداشت و رفت.

شهدا را در ردیف جدید، شانه به شانه‌ و تنگِ هم دفن کرده بودیم و خوف این بود که جنگ طول بکشد و شهید از شماره فزون شود و قطعه‌ای که از اول دهه شصت میزبان شهیدانِ جنگ هشت ساله و درگیری‌های بعدی تا الان است، پر شود و این تنگِ هم دفن کردن شهدا باعث شده بود که جا برای نشستن زائران کم باشد.

راه حل فوری و کم هزینه و شیک و موقت این کار، تعبیه موانع ترافیکی‌ای بود که با بتن رنگی تولید شده بودند و ۲۰ تایش را بار جرثقیل آوردیم تا پای مزارات که مادرها وقت زیارت پسرها، روی زمین ننشینند و پا درد و کمر درد نگیرند.

و اما پیشنهاد من به بنیاد شهید راجع به حجله که ساختش بر عهده خانواده بود، سفارش یک‌جا و یک‌دست و یک‌شکل حجله‌ها بود که دوستانِ به شدتِ اداریِ بنیاد زیر بار نرفتند و خانواده‌ها هر کدام رفتند با سلیقه خودشان حجله سفارش دادند و حجله در اصل سوزناک‌ترین بخش ماجرای مزار است.

بخشی که از دهه شصت به معماری مزارها در ایران افزوده شد و نمادِ حسرتِ مادران شهدای ایرانی است برای «جوانِ ناکام شهید شده» که عوض حجله دامادی، آن‌را ساخته و پرداخته می‌کنند و داخلش را هر مادر و هر خواهر بسته به حسرت و یادگاری‌هائی که از شهید دارد با قرآن و گل و عکس و شمع و پروانه‌ای زینت می‌دهد و رویش پرده می‌کشد که آفتاب، عزیزش را نسوزاند… .

تا دیروز دو تا از سیزده حجله را خانواده‌ها آورده و تحویل‌مان داده بودند و پدر شهید مبین سپرده بود که «وقت نصب حتما خبرم کنید خودم هم باشم» و صبح سرمان خلوت بود و به اصغر گفتم بیا برویم حجله‌ها را جا بگذاریم و پدر شهید مبین را هم خبر کردم و تا او برسد حجله سرباز شهید اکبر گلصنملو را هم آوردند و مال اکبر جا برای نصب پرچم نداشت و تا اصغر و سعید سه از سیزده حجله را راست و تراز کنند و پایه‌هایش را ملات بکشند، خانواده‌ها دیدار تازه کردند و خانواده سرباز شهید سیدحسین حسینی هم آمدند و در فضیلت نصب حجله شهیدشان شریک شدند و داغ‌ها تازه شد و شروع کردند برای هم، از نحوه شهید شدن پسرهاشان که از قضا هر سه سرباز بودند گفتن و دم غنیمت بود و ایستادم به تماشا و شنیدن و اشک و به علی گفتم دو تا از پرچم‌های مخصوص مزار شهدا –که آرم بنیاد شهید و جمله‌ای از امام کنارشان چاپ شده- بیاورد.

خواستم شریک فیضِ روایت‌شان شوم. داستانِ پرچمی که کشیده بودیم روی همین مزارها و آمدند پِیَ‌ش را گفتم و بعد ماجرای پرچمی را که برای دختر شهید رفیعی‌راد فرستاده بودم را و آن قصه را شما هم بشنوید:

«تعویض پرچم‌های قطعه شهدا در سال ۱۴۰۱ خورد به وقتی که با رامین و هاتف رفته بودیم تهران برای ضبط مستند «شهید رفیعی‌راد»[۲]. در جواب لطفی که در سه روز اقامت تهران و هم‌نشینی با خانواده شهید داشتیم و هدایای ارزشمندی که دختر شهید حین بدرقه تقدیم کرد، «پرچم یک سال در اهتزاز مانده و رقصیده روی مزار پدرش» را برایش فرستادم و برایش نوشتم که «در تمام شب‌هایی که دوست داشتی پیش پدرت بودی و نمی‌شد، در تمام روزهائی که دلت پیش پدرت بود و خودت از او دور بودی، در وقت باران و حین زیبای غروب و زمان سِحرانگیزِ سَحر و همیشه‌ی این یک‌سال اخیر، این پرچم در نزدیک‌ترین جای ممکن به پدرت بوده و برایش جلوه و عشوه کرده است… .» و شنیدم که گفت «این بیرق رنگ و رو رفته، باارزش‌ترین هدیه‌ای بود که در عمرم گرفته‌ام»»

روضه‌ام، خاصه با فصلی که از «شهید رفیعی‌راد» برای‌شان خواندم، حسابی گرفت و بعد که سه تائی یک دل سیر گریستیم، دو پرچمی را که علی آورده بود را بوسیدم و دادم دست دو پدر شهید که ببرند برفراز کنند روی حجله‌ و پدرها پر از غرورِ افراشتنِ پرچم، رفتند سوی علی‌اکبرهای «اِرباً اِربا»[۳] از میدان برگشته و در مزار آرام گرفته… .

گفتم «اِرباً اِربا» و یادِ روز دفن این دو شهید افتادم که هر دو حقیقتاً، قطعه قطعه و شرحه شرحه و پاره پاره از میدان برگشته بودند و باز یادِ کفنِ بی‌وزن مبین، دلم را آتش زد… .

پرچم‌ها که به اهتزاز درآمد، باد خنکی وزید و آن دو بیرقِ نو به همراهیِ ششصد و چند ده بیرق کهنه، به وجد آمدند. آفتاب تازه داشت جان می‌گرفت و از پائین پا بوسه می‌زد به چین و شکن پرچم‌ها.

و این آخرین فصلِ احداث نومزارها بود؛

افراشتن پرچم بر فراز مزار سربازی که به خاک افتاده تا مام میهن سرفزار بماند… .

که می‌مانَد؛ «بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِین[۴]»


[۱]  تعبیر نغز رهبر شهید انقلاب از مفهوم شهادت. کتابی نیز تحت همین عنوان و در تبیین ماهیت شهید و شهادت در نگاه ایشان از سوی انتشارات انقلاب اسلامی در سال ۱۳۹۶ گردآوری و چاپ شده است.

[۲] شهید میرولی رفیعی‌راد. زاده و مدفون در گلزار شهدای خوی (۱۳۳۰-۱۳۶۴) شهید شاخص قوه قضائیه و از همراهان شهید محلاتی که به همراه چند تن از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، مسؤولین دولتی، قضات، نیروهای عالی رتبه ارتش و تعدادی از روحانیون با هواپیمای اف۲۷ فرندشیپ ارتش جمهوری اسلامی، روز اول اسفند ۱۳۶۴ و بعد از فتح فاو، عازم جبهه‌های جنگ بودند که هواپیمای آنها با کمک اطلاعاتی عوامل داخلی مورد حمله دو فروند جنگنده عراقی قرار گرفت و در ۲۵ کیلومتری شمال اهواز سقوط کرد و همه سرنشینان آن که نزدیک به ۵۰ نفر بودند به شهادت رسیدند.

[۳]  قطعه قطعه. این تعبیر از متن روضه‌ایست که برای جناب علی‌اکبر علیه‌السلام خوانده می‌شود: «فَقَطَّعوه بأسْیافهم إرْباً إرْباً؛ با شمشیرهایشان او را قطعه قطعه کردند» و زبان حالِ شهدای جوان‌مان است. خاصتاً این دو شهید جوان که پیکرشان را وقت دفن، به آغوش کشیدم و حقیقتا روضه‌ی مجسم بودند هر دو پیکر مطهر؛ پاره پاره و قطعه قطعه… .

[۴]  سوره مبارکه انفال. بخشی از آیه ۶۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *