یادداشت‌های جنگی ۳۵ (بنده خدا)

آخرهای سال ۱۳۸۳، آخرین ماه‌های ریاست ۱۱ ساله‌ی «دکتر علی اردشیر لاریجانی» بر سازمان عریض و طویل صدا و سیما بود. رهبر شهیدمان یک‌روز به طور سرزده، کفش و کلاه کردند و رفتند جام جم به بازدید از سازمانی که عنان اختیارش را در دو دوره متوالی به آیت‌الله زاده‌ای فلسفه خوانده که داماد ارشد شیخ شهید مرتضی مطهری هم بود، سپرده بودند. او قبل از صدا و سیما دوره‌ای در وزارت ارشاد و قبلش در یکی دو جای مرتبط، مسئولیت‌های مختلف داشت و صدا و سیما را با دو کانال یک و دو، از محمد هاشمی، برادر مرحوم هاشمی تحویل گرفته بود و روزی که می‌رفت عدد کانال‌هامان دو رقمی شده بود.

یکی دو روز بعد از آن دیدار، دوران ریاست لاریجانی سر آمد و معاونش ضرغامی جایگزین او شد و او که حالا عنوان و سِمتی نداشت نامه‌ای به تشکر از اعتماد «آقا» و البته حضور و بازدید ایشان از سازمان نوشت و زیرش را با عنوان «بنده خدا- علی لاریجانی» امضا کرد.

آن سال‌ها سهم من از روزنامه خوانیِ روزانه، کیهانِ چاپِ عصرها بود و صفحه ۱۳ کیهان که مال این جور اخبار بود، نامه را در ستون لاغری در گوشه سمت راست صفحه جاگذاری کرده بود و سوای آن‌که نامه‌ی تشکرآمیز، رسم ادب و خاکساری بود، عنوانی که دکتر خودش را با آن خوانده بود، قلقلکم داد؛ «بنده خدا» توحیدی‌ترین و ساده‌ترین و بزرگ‌ترین و فاخرترین صفتی که یک انسان ممکن بود داشته باشد.

و یادم افتاد «بنده بودن» صفت و پیشوندی است که در تشهدِ نمازهای یومیه، هی هر روز آن را برای نبی مکرم تکرار می‌کنیم؛ «وَ اَشهَدُ اَنَّ محمّداً عَبدُهُ و رَسوله؛ الهم صل علی محمد و آل محمد…»

و این جاگذاریِ عنوانِ امضا، که ساده و جامع و فاخر و بزرگ باشد، فقط از مرد اهل فضل و سیاست و درایتی مثل علی لاریجانی برمی‌آمد.

او سال بعدش نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد و شعارش «هوای تازه» بود و در خلال مبارزات انتخاباتیش جلد اول روزنوشت‌هایش از روزهای ریاستش بر صدا و سیما را «دفتر نشر فرهنگ اسلامی» در قطع پالتوئی و با همان عنوان «هوای تازه» منتشر کرد و همان زمان از دکه روزنامه‌فروشی مقابل مسجد شیخ که همشهری و شرق می‌آورد، خریدمش و خواندم.

دکتر البته که گزینه رای من و همفکران من نبود و دو سال بعدش که از قم نماینده مجلس شد باز هم کسی مثل ما به کسی که او باشد رای نداد و در خلال ۱۲ سالی که رئیس مجلس بود هی غر داشتیم به جانش بزنیم خاصتاً در ماجرای «یک شنبه سیاه مجلس»[۱] و خصوصاً سرِ ماجرای تصویب ۲۰ دقیقه‌ای برجام.

اخم ما به آن «بنده خدا» به حدی شدید بود که وقتی سال ۸۶ خواهرزاده‌اش را فرستاده بود خوی برای مذاکره در فقره چینش نامزدهای «جبهه متحد اصولگرایان»، تصمیم جمعی‌مان این شد که خواهرزاده را به تَبَعِ آن‌که نماینده‌ی شخصِ دائیش است، تحویل نگیریم و «بنده خدا» چنان از دایره تنگ ما بیرون بود که وقتی یک شب در خلال سفر استانی رهبر شهید به قم در مهر ۱۳۸۹ قسمتم شد بروم خدمت ایشان و نماز را پشت سرشان بخوانم، وقت خروج من از دفتر همزمان شد با ورود آن «بنده خدا» به مجموعه و بی‌سلام از کنارش رد شدم! انگار که کسی باشم! و سلام دادن و ندادنم به او، تاثیری در اوضاع کواکب و گردش سیاره‌ها داشته باشد… .

یعنی که در خلال سال‌هائی که «علی لاریجانی» رئیس رسانه ملی بود یا دبیر شورای عالی امنیت ملی (در دوره احمدی‌نژاد) و بعدش رئیس مجلس شورای اسلامی و بعدش، بچه‌های انقلابی نتوانستند توقعات انقلابی‌شان را از او برآورده کنند و همیشه از او شاکی بودند. چه آن سال‌ها که احمدی‌نژاد با حرکت بچه‌های ما جور بود و آن دو باهم جور نبودند و چه آن زمان که محمود دفع در زباله تاریخ و دل ما با این «بنده خدا» هم‌چنان صاف نشد که نشد… . چه حتا بعدتر زمانی‌که او هم‌چنان رئیس مجلس بود و شهید رئیسی رئیس قوه قضائیه و لاریجانی و روحانی را باهم می‌انگاشتیم و آن شهید را تنها.

 قصه‌ی من اما مال امضای آن نامه است. من از همان شبی که در ستون لاغر صفحه ۱۳ روزنامه کیهان، عبارت «بنده خدا» را قبل اسم «علی لاریجانی» دیدم، محو آن جاگذاری شدم و بلافاصله آن را از رو نوشتم و از همان شب تا الان که دارم این‌ها را می‌نویسم، در هر جائی که بودم و نبودم، قبل اسم و شهرتم نوشته‌ام «بنده خدا» و از خدا پنهان نیست که این را از کسی آموخته‌ام که از مشق سیاست از روی دست او برحذر بودم!

هرچه که بود، قصه زندگی آن «بنده خدا» علی اردشیر لاریجانی، فرزند میرزاهاشم آملی ختم به خیرِ شهادت شد. قصه‌ای که با تولدش در ۱۳ خرداد ۱۳۳۶ در نجف شروع شده بود و به شهادت در خلال «جنگ رمضان» در ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ منتهی شد.

تا قبل از شهادت او، کجا فکرش را می‌کردیم سیاستمدارها هم شهید شوند؟ خاصه سیاسیونی که از اَلَکِ ریزِ انقلابی‌هائی که ما باشیم نگذشته باشند… . اما جنگ رمضان در همان روز اولش نشان داده بود که قاعده برگشته و شهدا را از اولِ مجلس می‌چینند… . آن سان که رهبر شهیدمان را چیده بودند… .

حالا هی من و تو بنشینیم و دلیل بتراشیم برای قبول شدن دکتر علی لاریجانی در آزمون شهادت. انگار که ما مُمتَحِنیم[۲] و ما قرارست اوراق امتحانی را اصلاح کنیم و ما قرارست نمره‌ی رد و قبول بدهیم!

بی‌آنکه به فکر حال و دل خودمان باشیم و بی‌آنکه دنبال راهی برای به تورِ شهادت افتادن… . برای شرکت در تجارتِ هستی با خدا.

دارم اما به این هم فکر می‌کنم که در عالم، هیچ مجالست و هم‌نشینی‌ای بی‌ثمر و بی‌اثر نیست. لابد برکتِ سال‍های سال، هم‌نشینی و نزدیکی اسمش با صفتی که برای خودش برگزیده بود آخر سر، کمک حالش بوده در «مرگ تاجرانه‌ای»[۳] که نصیبش شده.

و غبطه می‌خورم به خاکی که او را در آغوش کشید؛ نزدیک آرامگاه پدرش و مهم‌تر، جوار مرقد شیخ شهید انقلاب آقا مرتضی مطهری.

و پسر چه می‌خواهد از خدا؟ هم‌آغوشی با پدر، بعد از شهادتِ به دست اشقیا… .

می‌گویم:

 بنده خدا دکتر علی لاریجانی؛ «جانی» به عاریت از خدا گرفته بود که آن‌را بعد از طی هزار پستی و بلندی در عالم، دست آخر فدای مرام و مکتب و ایران کرد و بندگی را به شهادت به اعلی درجه‌ی رتبه‌اش رساند و اولین قطره از خونش که ریخت، تمام سئیاتش را شست.

می‌گویم:

با شهادت او باز دوباره فهمانده شدیم که کارِ بنده، بندگی کردن است و قضاوتِ کارها دست خداست و خداست که رتبه می‌دهد و می‌پذیرد و نمی‌پذیرد و خوش عاقبت می‌کند و نمی‌کند… .

کاش این عاقبت خیر، قسمت هر کسی بشود که خودشان را در هر درجه‌ای «بنده خدا» می‌دانند و می‌نویسند.

و قسمت من هم. چه الان که میان‌سالیِ عمرِ یک آدم معمولی را از سر می‌گذارنم. چه در پیرسالی؛ در هر زمان که خدا بخواهد.

بنده خدا

شهیدزاده. حسین شرفخانلو.

دوره سکوت صحنه نبرد نظامی؛ خلال جنگ رمضان. خوی.


[۱]  جلسه استیضاح عبدالرضا شیخ الاسلامی وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی دولت دهم در بهمن ۱۳۹۱ که به حاشیه و تشنج کشیده شد.

[۲] امتحان گیرنده

[۳]  تعبیر نغزی از رهبر شهید انقلاب در خصوص شهادت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *