یادداشت‌های جنگی ۳۶ (کف)

بیست‌و‌پنج شش سال پیش او از مرکز و من از همین حدِ شمال‌غربی ایرانِ خودمان خوی، بی‌آنکه از قبل همدیگر را بشناسیم شال و کلاه کردیم و رفتیم تبریز برای خواندن درس مهندسی در رشته برق و شدیم هم‌کلاسی و بعدش رفیق و او به رغم قدّ کوتاهی که داشت، چنان باهوش و البته «خوش خط» بود که هر تمرینِ محاسبات ریاضی را هر استادی، بعد از جلسه دوم و سوم به او می‌سپرد و اصلا بین بچه‌ها به جهت ثباتی که در درست حل کردن تمرین‌های سخت و درشت‌نویسی پای تخته داشت، معروف شده بود به «پرینتر» و با گچ در رنگ‌های گونه‌گون چنان علامت‌های انتگرال و مشتق و مِش و لاپلاس را روی «تخته سیاه»[۱] می‌کشید که با رویت آن، هر سیاه‌مستی از شدتِ دِهشَت، قالب تهی کند!

در آن کلاس بیست‌و‌پنج شش نفره در همان بیست‌و‌پنج شش سال پیش، علامت‌های انقلابی بودن را من و او و چندتای دیگر داشتیم و باقی هم‌کلاسی‌ها «رَپ» و «هِوی مِتال»[۲] می‌زدند و بماند که چرخ روزگار چنان چرخید که ربع قرن بعد، از آن علامت‌ها هیچ‌کدام در ظاهرش باقی نباشد و نه اصلا مجال زیستنش در مملکتِ انقلابیِ ایران فراهم بماند.

او به هر تقدیر، دور از خاک وطن افتاد و منِ هم‌چنان ساکنِ شمال‌غرب ایران، سال‌هاست او را از پشت تاچ گوشی هوشمندم، جایی در غرب اروپا می‌بینم و سالی و ماهی اگر خط و خبری شد، حالی از هم می‌پرسیم و تمام.

جنگ که شد، اینترنت بین‌الملل پرید و خب، منِ فاقدِ حتی یک ستاره در هفت آسمان، آدمِ خارج‌نشینم کجا بود که دغدغه‌ی قطعی پیام‌رسان‌های خارجکی را داشته باشم برای ارتباط و خط و خبر گرفتن از او و هجمه‌ی جنگ و هجوم اخبار در خبررسان‌های داخلی چنان‌که می‌بارید تا او در «بله» و با شماره‌ای عاریتی پیام نداد، هیچ اصلا یادش نیفتاده بودم و باز مرام و معرفتِ رفیق قدیمی که یاد من افتاده بود.

اختلاف ساعت ما با افق غرب اروپا و عاریتی بودن شماره‌ای که «بله» رویش نصب باشد و چند ایرانیِ فرنگ‌نشین هم‌زمان از آن استفاده کنند، ارتباط مویرگی‌ای ساخت در حکم «کاچی بهتر از هیچی» و هر از گاهی خط و خبر از هم داشتیم و روزی از روزهای تعطیلات سال نو پیام داد که پدر و مادرش از تهران آمده‌اند سمت آذربایجان و خوی و به ساعت نکشید که مادرش زنگ زد که «اگر خانه‌اید یک تُکِ پا می‌آییم سمت شما» و از قضا روزی بود که رفته بودیم تبریز و نشد و شرمنده دوستم و مادر و پدرش شدم و فلان!

غرض، دیروز که پنجاه روزگی جنگ بود، سر صبح پیام داد که «شمام مثل تهرانی‌ها تو کفید؟»

و اشاره‌اش به تجمعات شبانه‌ی مردم بود که ضمیمه‌ی شگفت و بی‌نظیری است که افزونه‌ی میدان، از شب اول قتل رهبر شهیدمان به خون‌خواهی و استقامت برپا بوده و هست.

معلوم بود اخبار را از دستِ اولش دارد. گفتم «بله! مام تو کفیم!» و «در کف بودن‌مان» ایهامِ طنّازانه داشت. یعنی که هم در کفِ میدان‌ها و خیابان‌های شهریم و هم در کفِ خون‌خواهی و کوتاه نیامدن و ایستادن و دندانِ خشم به هم ساییدن. هر دو منظورم را از کفی که به کار برده بودم را به‌ش گفتم و اسباب طنز به راه شد… .

بعد بی‌آنکه چیزی به جمله‌ام اضافه کنم، «در کف بودن‌مان» را ستود و این ستایش از او که با علامت‌های بیست‌و‌پنج شش سال پیشش فاصله گرفته بود، بعید می‌نمود. اما گفت که «الان پای وطن و خاک در میان است و باید در کف بود!» و گفت که کفِ مد نظر او هم ایهام دارد! و در ایهام هم با من هم‌رأی است!

سپرد که «امشب که شب پنجاهم است، پرچم را به جای او بردارم و به عوض او تکان تکان بدهم آن سه رنگِ خوشگلِ خواستنی را.» و فکر کردم داستان تلخ جنگ رمضان، هرچه که نداشت، این زیبای سه رنگِ خواستنی را با دوش مردم چه خوب دوست کرد… .

بنده خدا. حسین شرفخانلو.

دوره سکوت صحنه نبرد نظامی؛ خلال جنگ رمضان. خوی. ۳۱ فروردین ۱۴۰۵


[۱]  تدریس در دوره‌ای که من دانشجوی مقطع کارشناسی بودم، در اواخره دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰، با گچ و تخته سیاه صورت می‌گرفت و فناوری ماژیک و تخته سفید هنوز همه‌گیر نبود.

[۲]  عنوانی که در دهه ۸۰ به جوانان با پوشش‌های نامتعارف اطلاق می‌شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *