“فرزندم! با قرآن، این کتابِ معرفت آشنا شو؛ اگر چه با قرائت آن. و راهی از آن به سوی محبوب بازکن و تصور نکن که؛ قرائت بدون معرفت اثری ندارد که این؛ وسوسهی شیطان است… .” حضرت روحالله
یارِ نادیده سیر، وقتی رفت که هنوز سیرش نبوئیده بودیم و سیر از سفرهاش لقمه نگرفته بودیم. رمضان تا بود، خیالمان به بودنش خوش بود و دیروز که رفت، حسرتی در دلمان کاشت که مگر سالی و دوازده ماهی بگذرد و مگر عمر و توفیق رفیق شوند که؛ یکبار دیگر بعدِ سیصد و شصت و …
الهی از اینکه نفسهای ماندگار رمضانی را که آغشته به رحمت و تسبیح تواَند را بیست و چهار ساعتِ دیگر تمدید کردی و رمضانِ امسالمان را سی روزه پسندیدی؛ از تو متشکریم. ما را قدردان این موهبتت بگردان و ناممان را از جرگهی غافلان به در آر. آمین.
ماهت تمام شد. ماه پر معجزهات تمام شد. گیریم نه امروز که یک روز دیرتر و بر خلاف باقی سالها، سی روزه. -برای کسی که بیست و نه روز میهمانت بوده و قــَدرت ندانسته، چه سود و زیان که یک روز کمتر و بیشتر میهمانت شود؟- دلم برایت برای مهربانی گستردهات برای ابواب گشودهی بهشت …
محضر آیتالله بهاءالدّینی بودیم. موقع استراحت ایشان بود امّا یکی از آقایان – که روحانی بود – اصرار داشت که میخواهم ایشان را ببینم و کسب تکلیف کنم. ایشان فرمودند: بیا، آمدند. فرمودند: حرفتان را بگویید. آن شخص گفت: جلوی این دو نفر بگویم؟ آقا فرمودند: بله، جلوی همینها بیان کنید. گفت: میخواهم برای مجلس، …
“به مِی فروش بگو؛ سی شب است منتظرم بیا که گوشهی ابروی ماه را دیدم…!” سعید بیابانکی
الهی در این روزهای پایانی چنان که توانی و دانی برای ما بندهگان عاصی بچین از خرمنِ خوشههای خوشنودی و رهایمان کن از بند ظلماتِ نفسانی آنسان که رهاندی یوسفِ کنعانی از غل و زنجیرِ زندان و تهمتِ واهی…
الهی به لطف رمضانی که فرو فرستادی حالِ ما خوب است. حال همهی ما خوب است! اصلن، رمضان یاد آوری مناسبیست برای مردمان زمین خورده و زمینی که یادشان بیفتد خوب هم میشود بود و خوب هم میشود نفس کشید. الغرض، به لطف نسیم انسی که رمضانت در جانمان وزانده و حالمان را خوب کرده، …
در اینکه دیدار با خانوادهی شهداء وظیفه است و بیشتر اوقات از آن غفلت میشود، بحثی نیست. در اینکه دیدار با بازماندهگان یک شهید، میتواند قوتِ قلبِ داغداری باشد که زخمِ عمیقِ شهید از دست داده را تسلی باشد هم حرفی نیست. اما، بعد اینهمه سال و اینهمه دیدار، هنوز وقتِ آن نرسیده که یاد …
دلِ ما پشتِ سرت کاسهی آبی شد و ریخت کِی شود پیش قدمهای تو اسپند شویم؟
