با شوق با چشمهائی که در عمقشان درخشش شوق دیدار ته نشین شده بود آمده بود که با ذوق بگوید: علی، بعد هرگز آمده به خوابش. میگفت: از شوق دیداری که تازه کرده از نیمهشبِ دیشب تا الان که آمده بود برای بدرقه خواب به چشمش نیامده میگفت: دلش گواه است که این راه را …
حالا تو هی بگو اگر ماندهبود خانه و استراحت میکرد و اگر حجامت کردهبود و اگر استرس نداشت و اگر فلان و اگر بهمان… عمرش به دنیا بود! یا آن یکی بگوید حیف نبود جوان به این رعنائی؟ و یا لبِ حسرت بگزند از بیوفائی دنیا و زانوی غم بغل بگیرند و سرِ تأسف بتکانند …
دلم هوای کلمه کرده. در کویر حروف بههم ناپیوسته و بیربط یکی – کاش! – بیاید کلمه یادم بدهد. نوشتن. ساختن. افراشتن…
عمیقتر از من که محو تماشا بودم، به پیرمرد نابینا خیره شدهبود و داشت سرعت پر و خالی شدن قاشقهای برنج نیم پخته در دهان او را میپائید که متوجه دست زیر چانه و نگاهم شد. فهمید که دارم کوری مرد را به عیار بشقاب برنجی که حتی یک دانهاش هدر نرفت میسنجم و آنقدر …
میگفت: اول ظرف دلت را آب بکش! بعد برو بایست زیر بارن. آب باران که سهل است، آب زمزم را هم بریزی توی ظرف ناپاک، نجس میشود… برای همین است که گفتهاند و شنیدهای؛ تزکیه مقدم بر تعلیم است! میگفت: همتت این باشد که ظرفت را همیشه پاک نگه داری. ظرفت که پاک باشد، خدا …
ما مفتخریم که راه هر سفرمان و میل هر نظرمان و غایت هر عملمان جز به | رضای آل محمد | [صلواتاللهعلیهماجمعین] ختم نمیشود… یا حضرت ضامن! ممنونیم که ما را شیدای گنبد غرق نور و طلایت کردی… ممنونیم که ما را در شمار شیعیانت قرار دادی ممنونیم که ما را برای خود سوا کردی …
حج دو گونه است؛ حج عوام و حج خواص. حج عوام، قصد کوی دوست است و حج خواص قصد روی دوست. آن، رفتن به سرای دوست است و این، رفتن برای دوست. عوام به نفس روند تا در و دیوار ببینند و خواص به جان روند تا دیدار یابند. کسی که به نفس رود وجد …
حرارت یاد حسین – که درود خدا بر او باد – مال محرم و شب جمعه و هیئت و علم و کتل نیست… این بیچرا شعلهای که خدا در نهاد ما نهاده بیوقت و بیچرا بیآنکه خبر دهد، میآید و گــُر میگیرد و زبانه میکشد و میسوزاند و میرود… – – – – و رفیقی …
هربار که تصمیم مهمی میگیری همه وسوسههای عالم صف میکشند جلوی ارادهات! عزیز دل! به عمل کار برآید! و تصمیم فی نفسه طرفی ندارد که ببندد و خلاصت کند. پس؛ جگر شیر نداری، سفر عشق مرو!
و هنوز حسرت کتابهائی که هنوز نخواندهام با من است! و هر روز وقتی جمعی را مشغول و مشتعل کتاب خواندن و کتاب خوردن میبینم و کسی را در فضای کتاب ساختن حال حسرت دلم بیشتر میشود… و کتاب یار مهربانی است که از جان عزیز است و چون دو دیده مغتنم و کارآمد و …
