چون ابر که بر گنبد مینوست پری‌شان

حیرانی مرا با تو سر انجامی نیست می‌دانم که می‌دانی حال مرا و پری‌شانی این شب‌های باقی را نوش‌دارو را تو ساخته‌ای و دوا و درد و درمان و چاره از توست کلام با تو جان گرفته و سلام از کلام قدس اعلای تو سامان گرفته تو آن اعلای مقدسی که کلام به سویت صعود …

گنچ جنگ

هنوز بعد سی و سه سال از دمیده‌شدن نفخه‌ی صور رستاخیز فتح و آغاز بعثت دیگر باره‌ی انسان و شروع جنگی نابرابر و ناخواسته غربت غیورانی که غیرت از اشعه نگاه‌شان می‌بارید و سر و جان در آستان جانان بردند و پای‌مردی‌شان به افسانه‌ها پرده‌ی حقیقت پوشاند و به ما، جامه‌ی عزت و سر فرازی …

ذلک و من یعظم شعائر الله…

حاج میرمحمدعلی ناصحی اسطوره‌ای بود که زندگی‌اش در دو چیز خلاصه بود: عقیده و جهاد – – – به سبب حق استادی‌ای که او بر ضمه‌ی پدرم داشت و قرآنی که به او آموخته‌بود و راه حقی که به او نشان داده‌بود و تربیتی که او را کرده‌بود و هزار هزار بذر حسنه و خیر …

حجاب اکبر

گفت: حالا دو خط قرآن بلدی باید زمین و زمان را به هم بدوزی؟ اصلن بلدی که بلدی! به آن‌های دیگر چه؟ بازی بازی، با خط خدا هم بازی؟ بعد گفت: همین‌ها حجاب می‌سازد جلوی چشم آدم که دو قدم پس و پیشش را نبیند! و بعد همین حجاب‌های دست ساز خودت، حائل می‌شوند بین …

(مخاطب خاص دارد!)

مگر می‌شود برای کاری که صفر تا صدش دلی است و برای دل است و جزء به جزءش از دل برآمده قیمت گذاشت؟ یا روی دست‌مزدش چانه زد؟ یا روی کم و زیادی درصد متعلقش به تو اما و اگر و شاید و باید آورد؟ گیریم که آن پزشک در فلان ده‌کوره دور افتاده خراسان …

توهم شیرین و واقعیت تلخ

می‌گفت دنبال یکی ست که غیب بداند و دانای اسرار نهان و سرّ پنهان باشد. می‌گفت می‌داند که دانستن رازی که مشکوک به دانستن و ندانستنش است، گرهی از کارش باز نمی‌کند و فرق در حال و قالش ندارد… می‌گفت در پیچ و خمی که این‌روزها گرفتار آن است، به‌ترین شیوه‌ی دفع اوقات، اشتغال به …

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

خادم پیر و باصفای مسجدمان را که ام‌شب ریق رحمت سر کشید و روحش تا عرش پر کشید میهمان خوشه‌ی صلوات و بذر فاتحه‌ای می‌کنیم که در شب اول قبر، کاری‌ترین دست‌افزار هر دست از دنیا کوتاه شده‌ای ست… باشد که حضرت حق به پاس ریش سفید مش‌میکائیل که به خدمت در خانه‌ خدا سفید …

در نمازش! خم ابروی تو با یاد آید…

هر کس هر جا و هر وقت که یاد تو بیفتد اول از زیبائی چشم‌هایت می‌گوید و فرحی که در چهره‌ی همیشه خندان تو دیده! نمی‌دانم چرا بعد این‌همه سال، رسوب آن نگاه پر از شوق و آن چهره‌ی پر از شادی مانده در دل کسانی که تا نسبت من و تو را کشف می‌کنند، …

قضای آسمان این است و دیگر گون نخواهد شد!

یاد باد آن روزها که اول هر کاغذی که سوی هم روان می‌کردیم نوشته بود: للحق! و این “لِلحقِ” پررنگ‌تر از متن که اول حرف می‌آمد، یادمان می‌انداخت که حرف و کار و عمل و عکس‌العمل همه باید برای حضرت او باشد. یاد باد آن همه شور که در غوغای هجر تو شوره زار شد. …

جاروی دسته‌دار

یکی از کاری‌ترین آدم‌هائیست که مجموعه‌ی ما به خودش دیده‌است. بدبختی نیروی شرکتی است و امروزش گروی فردا و معلوم نیست با این‌همه عرقی که می‌ریزد فردا روز امنیت شغلش تأمین باشد یا نه… همان اول که آوردندش برای معرفی، سرگذشت اسلافش را مرور کردم و فهماندمش که اگر می‌خواهد بماند و کار کند و …