إِنَّ اللَّـهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَ‌کِ وَاصْطَفَاکِ عَلَىٰ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ

و چون در محرابش به عبادت می ایستد، هفتاد هزار فرشته ی مقرب به او سلام می دهند و با همان ندائی که به مریم می دادند خطاب به فاطمه ندا می دهند که: ای فاطمه! خدا تو را برگزید و تطهیر نمود و تو را بر زنان عالمین برتری داد. (+) رسول اکرم صلی …

جمجمه ات را به خدا بسپار (روایت روز تدفین شهدای گمنام)

برادر من وقتی رفت شانزده ساله بود. نه روز رفتنش وقتی روی پا بند بود و نه روز برگشتش روی دست مردمی که آمده بودند تا بهشت بدرقه اش کنند… وقت رفتنش قامت رعنائی داشت که حسرت هر مادری بود و وقتی برگشت، مشتی استخوان بود که حسرت هر مادر شهیدی که جگرگوشه اش را …

بــــاد

کار تمام شده بود. داشتیم جمع می کردیم برگردیم پائین و برویم مراسم وادع با شهداء. یک آن طوفان چنان در گرفت که همه ی رشته هامان پنبه شد. همه ی محوطه سازی، بنر هائی که اسم و عنوان اداره ی صادر کننده اش بزرگ تر از نام شهیدان گمنام بود، همه ی چادرهائی که …

“ابوقریب” به روایت تپه ی “شهدای گمنام”

جناب سروان خوش تیپ و خوش هیکل که هم سن و سال خودم می نمود، نه از آن ها بود که آخر هر کار سر می رسند و دیگ به دست و در پی سهم و بهترین جا برای بنر و بهترین محل برای استقرارند. کمر کش تپه های ما بین پادگان ارتش و “تپه …

سیه چرده (روایت رستاخیزی ِ روزمره های یک مدیر روزمره)

این دو سه روزه، سر و صورتِ آفتاب و مهتاب! ندیده ی همه مان آفتاب سوز شده. هرکسی هم می آید بالای تپه از همکاران اداره و سائر ادارات و یا دوستان که سر به ما! و “کاری” که می کنیم بزند، اول کار و هنوز از ماشین پیاده نشده، متلک مقدر ما را بابت …

دوستان گرچه عزیزند…

سر بی موئی که ما اینجا می تراشیم و حاشیه هائی که از شغل نیم بندمان می نویسم و دوستانی که قهرمان حاشیه های ما هستند و دل گیر از پرداختن به قصه شان، مستحضر باشند که: اولا ما عیب کس به رندی و مستی نمی کنیم! دوما مخاطب عمومی وبلاگ ما هزاری هم خُبره …

گم نامی (روایتی شهیدانه از روزمره های یک مدیر روزمره)

از آن همه آیند و روند و قول و عمل و مشارکت و آمدن تا پای کار مسئولین و مردم و ریش سفیدان و مدعیان و غیر مدعیان؛ حضور جوانکی لاغر و مردنی و یک لا قباء پرده ی خاص و درخشان پروژه ی “تپه ی شهداء” بود، که تا رسید لباس عوض کرد و …

شهداء سنگ نشانند که ره گم نشود…

کم از یک هفته است همه ی امکان و توان را مصروف و مهیای کار آماده سازی تپه های جنوبی شهر کرده ایم که قبل این به نام روستای هم جوار، “امیر بَی داغلاری” و من بعد به صفای حضور دو شهید گم نام که حاصل تفحص در فاو و محل عملیات والفجر هشت اند، …

مهر و قهر

داشت عین ابر ِ بهار اشک می ریخت. طی این سال ها، اولین مرتبه بود که این سان بی خود و بی دل می دیدمش و هیچ قبل این گمانم نمی رفت آدمی به پوست کلفتی او، اشک هم داشته باشد برای ریختن! عصری که رفتم عقبش، تازه از راه رسیده بود و خسته بود …

آیات ِ غمزه

و خدا به تر می داند که هیچ تلفظی به قدر ندای اتصال لب و دندان و کام تو به هم برای من شیرین نبود… و خدا به تر می داند که هیچ کلمه ای و جمله ای نغزتر از کلامی نبود که از بین دو لب تو می تراوید… و خدا به تر گواه …