یکی از اصول این کار، ناشناس ماندن است. دلیلش را هم نمی دانم. ولی وقتی بچه ها به هویت دلقک پی می برند دیگر دلقک نیست، یک آدم بزرگ است که مسخره بازی در می آورد. – – – – – خاطرات یک دلقک/ داستان همشهری. کتاب یازدهم/ شماره ی اسفند۹۰ و فروردین۹۱
کوچههایی با کوچههای دیگر فرق میکنند که با خیال کسی یا قصهای از آن گذشته باشی، وگرنه هرجای این شهر مثل هرجای دیگرش میشود. مردم شهر مثل نان شب به قصه، به خیال، به تصویرهای ناهوشیار نیاز دارند و جهان ناهوشیاری دور شده است. از دستمان رفته. باغهای مخفی از پشت پنجرهها و درها کوچ …
هر تکه از قالب های بزرگ و سیمانی جدول های کنار خیابان، اقلش پنجاه کیلو وزن را دارند. یعنی اگر بخواهی برش داری، یک ضرب نمی توانی و اگر بخاهی جابجایش کنی به یک نفس ممکن نیست. اما او یک ضرب و یک نفس قالب های سیمانی را مثل پر کاه از زمین بر می …
قبول! من تنبل… ولی این دلیل نمی شد که بروی و پشت سرت را نگاه نکنی!
شهادت می دهم تا یومنا هذا هیچ کس را بیشتر از معلمانم دوست نداشته ام. شهادت می دهم تا یومنا هذا هیچ بوسه ای شیرین تر از آن بوسه نبوده که بر دست معلمم زده ام. شهادت می دهم تا یومنا هذا و تا روز حشر ذره ای از شوقی که وقت دیدار معلمم در …
“توحید” پسر بچه ی تازه بالغی است که لال است و کر نیست. تا قبل او، انگار می کردم هر لالی لاجرم کر هم باید باشد و کری باعث زبان نگشودن و عدم فهم واژه ها و توانائی ادای کلمات است. قبلا هم که او را دیده بودم هیچ گمان به شنوائی اش نمی بردم. …
صبر شکیب و شکیبائی تامل و تحمل خویشتن داری و ستیز با هوس و حوائج ریز و درشت همه و همه وقتی شیرین است که سر ِ رشته اش گره خورده باشد به گوشه ی زلف عنبر افشانِ تو و سر دیگرش دست بنده ی بلا زده ای که دل خوش کرده به وعده ای …
حکایت ما و تپه ای که یک هفته ی تمام شده بود تمام زنده گی و دل مشغولی ما و بودنش آن قدر پررنگ بود که توانست حتی مثل منی را برای لااقل چند روز از دور تند و باطلی که روزمره گی می نامیمش خلاص کند هشت قصه شد که نوشتم و خواندید. فی …
کار ما در تپه ی شهدا تمام شد و همزمان دل تنگی مان برای روزهای آفتابی ای که طلوع و غروب زیبای دشت جلگه ای خوی را از بالای بام شهر تماشا می کردیم، شروع شد. من بعد وقتی می رویم آن بالا فقط برای زیارت است و لا غیر. و هر بار نگران از …
تا قبل آن روز که قبل از برادرم رفتم داخل قبری که مقدر بود خانه ی آخرت آن پرستوی بی نشان ِ به وطن بازگشته باشد، تصورم از شهادت و تصویرم از شهید زمین تا آسمان فرق داشت با چیزی که دیدم و برای چند دقیقه لمسش کردم. داخل گوری شدم که از لحظه ی …
