حالا که فکرش را می کنم که این همه عشق من به پائیز و برگ ریز از کجا و کی شروع شده می رسم به بعدازظهرهای پائیزی کتابخانه ی عمومی شهر که آن سال ها پشت موزه ی قدیمی بود. با ساختمان نمای آجری و سقف شیروانی با میز و صندلی های مندرس و زهوار …
خیر سرم بعد هرگز، کتاب دینی دست گرفته ام که مثلن شب جمعه است و ارواح مومنین آزاد و بلکه م حالی به روح و روان خودم و اموات و احیای منتسب به جمع! بدهم که عدل می خورم به ذکری که هرکس بخواندش خواب کسی که دوستش دارد را می بیند و ال می …
باز خدا پدرت رو بیامرزه که تو این قحطی خاطره و حال مجبورمان کردی شخم بزنیم تو آرشیو عکس ها و یادمون بیفته روزگاری چه خوش روزهائی داشتیم که الان همه شان فقط! خاطره اند!
رفیقی داشتم که می گفت: هر چی که به ته ش برسه تموم می شه! و تاکیید داشت روی هر چی. حالا من حساب می کنم تَه صبر ما کجا باید باشد که هنوز به ش نرسیده ایم تا بی صبری امان مان را ببرد و چشم به راهی مان تمام شود!؟ از صبر که …
توی دست و بالت اون تَه مَه های خورجینت کلمه یافت می نشود که ببارانی مان؟ ببین این جا را و این دل کویر شده را که سال هاست نباریده ای… ببین رد قدم های آخرین باری که از این حوالی رد شدی گم می شود لابلای آتشی که در گل ستانم افتاده… ببین بس …
این درست که هر چه از دوست رسد نیکوست این هم درست که تو اول به ظرف آدم ها نگاه می کنی بعد پُرش می کنی. آن هم آن قدری که لب ریز نشود! اما اما فکر نمی کنی این همه اضطراب و فشار، این همه کار نکرده، این همه راه نرفته کمی فقط کمی …
دنیا محل کوچ است و کوی تلخ کامی ها، ساکن آن مهیای رفتن است و جای گرفته در آن، آماده ی جدائی… امام علی علیه السلام/ نهج البلاغه/ خطبه ی ۱۸۷
و نسیم چو پائیز گشت وزان السلام علیک یا باد خزان…
عمو می گفت چشم هایت میشی بود. موهایت بور و قامتت بلند. می گفت خوش تیپ بودی. می گفت دندان هایت سفید و یکدست و مرتب بود. می گفت وقتی می خندیده ای وسط چانه ات به اندازه ی یک چاه زنخدان گود می افتاد. می گفت دستهایت استخوانی بود و رگ های مردانه ای …
توی یک هتل آپارتمان نقلی در یکی از محله های نزدیک حرم…هفته های اولی که مشهد بودم چون جایی را بلد نبودم فکر میکردم مشهد فقط چهار تا خیابان اطراف حرم و بازار رضا و هفده شهریور است…کل تفریح من این شده بود که عصرها بروم بازار رضا را بالا و پایین کنم…چطور برایتان بگویم …
