بیستوپنج شش سال پیش او از مرکز و من از همین حدِ شمالغربی ایرانِ خودمان خوی، بیآنکه از قبل همدیگر را بشناسیم شال و کلاه کردیم و رفتیم تبریز برای خواندن درس مهندسی در رشته برق و شدیم همکلاسی و بعدش رفیق و او به رغم قدّ کوتاهی که داشت، چنان باهوش و البته «خوش …
هربار که با هر روایت و قصه و تصویری برمیگردم به زندگی مردان غیرتمندی که با دستِ خالی و بدون تجربه و آزمون قبلی، دهه ۶۰ سدهی گذشته را یکنفس و یکدل، به درخشانترین و سرفزارانهترین و با افتخارترین شکل ممکنش برای آیندگان و تاریخ ساختند، بی برو برگرد یاد امامشان میافتم. پیرمرد روشن ضمیری …
