و مثل برق و باد در روزهائی که دیگر سنگینی تو را نداشت سیصد و شصت و چند روز زمینی گذشت تا تو در آسمانیترین اوج، یک ساله شوی! یک سالگیات، عند ملیکٍ مقتدر مبارک؛ دوستِ من. دوستِ حالا شهیدِ من. خوشا به حال اهل بهشت که یک سال است میهمان خوش خنده و خوب …
و دیدم که همیشهی خدا، پیمودن دورترین راهها با برداشتن گام اول شروع میشود… . یعنی؛ در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی!
“ای بتشکن رفتی ولی ما را نبردی زین داغ، تو چشمِ دلهامان فِسُردی در ناامیدی شیشهی غم را شکستیم اما پس از تو دل به اسماعیل بستیم…”
و مفتخرم به پدری که پاسدار بود. و به لباسی که مفتخر به پوشیدنش بود. و به خونش که به گواهی عهدی که با امامِ شهیدش بسته بود، روی لباس سبز پاسداریاش ریخت. و به راهش که مستقیم میخورد به بهشت. و یقین دارم که خدا، آن بالا بالاها، هوای پاسداران انقلاب خمینی را یک …
خشم مگیر! حتا اگر تحملت از آستانهاش فراتر رفته و تحملِ طرفت را نداشته باشی و طرفت هر چه از دهنش در میآمده به ناروا بارت کرده و تو فقط سکوت کردهای. خشم مگیر! حتا اگر چیز دیگری دستگیرت نباشد. خشم مگیر! حتا اگر ذهنت در برابر اتفاقی که به یکهو پیشآمد کرده قفل کرده …
از اینکه کِرمِ خزندهی استحاله و بیغیرتی دارد یواش یواش میخزد زیر پوستمان و پشتِ سرِ هم، لایک به لایکهای آزادیهای یواشکی اضافه میکنیم و تهِ دلِ مریضِ بعضیهامان خوش خوشان شده که؛ (حواسمان به ناموس خودمان باشد که از این کارها نکنند یکهو! لکن این آزادیخواهان یواشکی! را سِیر کن که خربزه آب است!) …
الغرض در گرماگرمِ بازدیدتان از نمایشگاهِ پر حاشیهی بیستوهفتم، سر به غرفهی سورهی مهر نزده از شبستان بیرون نیائید و خورجینِ کتابهاتان را خالی از ادبیاتِ داستانیِ دفاعِ مقدس مگذارید. دیدار غرفهی موعود عصر، مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آقا، نیستان، نشر مرکز، بنیاد ادبیات داستانی ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، کتاب دانشجوئی، کتابهای …
نمایشگاه کتاب هر سال فرصتیایست ده روزه که تمامِ سهمِ منِ خورهی کتاب از آن به قاعدهی نصف روز و ایبسا کمتر است. مثلِ خیلیهای دیگر که رنگ پایتخت را کم به کم و دیر به دیر میبینند، تهران آمدنِ ما محقق نمیشود الا به انجام چند کار همزمان و رتق و فتق چند قرار …
انگار خسته از یک روز و شاید یک عمر کار در شهرِ غریب، پا دردش را بهانه کرد که دم غروب سفرهی دلش را باز کند کنار عصرانهی مختصری که در مغازهی محقر و قدیمیاش برایمان مهیا کرده بود و تا زبان به همراهیاش گشودیم که به رسم ادب و حرمتِ ریشِ سفیدی که داشت، …
کاش آن غرور و عُجب و نخوتِ جمع شده در دماغش آنقدر باد نمیکرد که یادش برود هماین شش هفت سالِ قبل بود که به هزار دوز و دغل، زمین و آسمانِ خدا را به هم دوخت تا مگر به عنوانِ مأمورِ خدماتیِ روزمزد در شعبهی دستِ چندمِ تشکیلاتِ عریض و طویلی که الان مسئول …
