من دانشآموز دبستان شاهد پسرانه خوی بودم. مدرسهمان ساختمانی بود قدیمی در کنج انتهاییِ کوچه باقرخان که یک رُخش میخورد به پشت شهربانی و رو که میچرخاندی، آوارهای مانده از مسجد خان بود که بعدها از نو ساختندش و شد مسجد و مجتمع فرهنگی امام. آن سالها ما یک الف بچه بودیم و مدرسهمان، روی …
Month: شهریور ۱۴۰۵
شاید آن روز که حاج یوسف به مشقتی که از قحطی در عهد ناصری بر مُلک چیره شده بود، مجبور به جلای وطن شد و خویِ زیبای ما را با صد هزار جلوهی بیمثالش ترک کرد که به تبریز برود، ته دلش هیچ رضا به ترک دیار و کاشانه نبود و هیچ خوش نمیداشت از …
