شاید آن روز که حاج یوسف به مشقتی که از قحطی در عهد ناصری بر مُلک چیره شده بود، مجبور به جلای وطن شد و خویِ زیبای ما را با صد هزار جلوهی بیمثالش ترک کرد که به تبریز برود، ته دلش هیچ رضا به ترک دیار و کاشانه نبود و هیچ خوش نمیداشت از خوی رفتن را. ترک وطن سخت است و حکماً برای کسی در قوارهی حاج یوسف خویی سختتر و کسی چه میداند شاید آن روز کسی، اهل دلی، درِ گوشش آن آیه از کتاب کریم را خوانده که «فَعَسَىٰ أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَیَجْعَلَ اللَّهُ فِیهِ خَیْرًا کَثِیرا[۱]» (چهبسا از چیزی خوشتان نیاید و خدا خیر بسیاری در آن گذاشته باشد.) و این آیه شاید دلِ ناماندگارِ حاج یوسف را به ساحل اطمینان و یقین رسانده و پاشنهی گیوهی رفتن را سفتتر کشیده است… .
شاید هم اثر آن توکل و واسپاری کار به آفریدگار بوده که «خدای مَلِکُ الحقِ المبین» برایش خیر خواسته و زمین را برایش فراخ کرده و برکت ریخته در کار و نسلش آن سان که فرمود «وَمَن یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَ سَعَهً[۲]» (و هر که در راه خدا هجرت کند، در زمین اقامتگاههای فراوان و گشایشها خواهد یافت!)
آدمی که حاج یوسف باشد، یقیناً آدم دنیا دیدهای بوده که بعد از خوی، گزینهای غیر تبریز نداشته باشد و کاش زمین و زمان دهان داشتند و علم و فن بشر این امکان را مهیا میکرد که چرخ به عقب برگردد و این آیه از کتاب کریم مصداق پیدا کند که فرمود «وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَکْسِبُون[۳]» (دستهایشان با ما حرف میزنند و پاهایشان شهادت میدهند که صاحبانشان چه کردهاند!) که بشنویم از راهِ ناهموار عهد ناصری از خوی تا تبریز، از آن روز که حاج یوسف و خانوادهاش پا در مهاجرت به آن گذاشتند و کاش زمان به عقب برمیگشت تا آن روز و روزهای بعدش را که او در تبریز به تجارت قماش مشغول بود و صبح به صبح پای درس مکاسب مینشست و شیوهی مسلمانانهی بیع و شِراء را میآموخت را مرور میکردیم تا برسیم به روزی که فرزندانش آجر روی آجر گذاشتند به ساختن اولین کبریتسازی ایران و کاش ما آدمهای هزارهی نو، گوشِ شنیدن از اماکن و اشیای تاریخیمان شنوا بود که از قوطی کبریتی که رویش نام «کبریت اسلام» خورده بپرسیم «چرا اسم «اسلام» را گذاشتهاند روی تو؟
کاش مجالی بود به طرح این پرسش که «غیرتِ تولید و مصرف کالای ایرانی» آن هم در صد سال پیش که سکهی فرنگی مآبی رایج بود و هر چیزی خارجیش مقبولتر بود، ایدهی تولید ملی کبریت از کجا به مخیلهی اولاد صالح حاج یوسف خویی رسید؟
کاش آجرهای کارخانه کبریتسازی خوییها، زبان داشتند به گفتنِ خون دلهایی که پسران یوسف خوردند تا جلوی روس و انگلیس دربیایند و انحصار تولید ملی را از دست ندهند و بگویند از کیاستی که دندان طمع روباه پیر استعمار را کَند.
دوست دارم بشنوم از ماجرایی که «خوییها» که به طرز پنبه، سَر بریدند از روس و انگلیس که تجارت کبریت به ایران داشتند و کارخانهی خویی، مانع سود و سلطهشان بوده و کاش ابزاری داشتیم برای برگشتن به آن زمان و تماشای مرتبه و مشغلههای تاجران عهد قجر که اسلام و ایران برایشان «مساله» بوده و بلد بودند در سیاست و تارک تاریخ، جای درست را پیدا کنند و چه فخری از این بالاتر که «خاندان خوئی» زیر گردهی تدارکات عمده جبهه مشروطه آذربایجان رفته و سمت درست تاریخ ایستاده است.
و دارم به این فکر میکنم که خوییهای ساکن تبریز، «پول» را ابزار رسیدگی به خلق و رسیدن به خالق میدانستند و مال دنیا برایشان مقدمه بود که با آن مدرسه و مسجد و کتابخانه و خانه تاسیس و ترمیم کنند؛ آن قدر که شمارگان مدارسی که نوادگان حاج یوسف خویی ساختهاند، از شماره خارج شده است. چه آنها که هنوز اسم خوئی رویشان هست و چه آنها که مرور زمان اسم را دگرگون کرده و یقین داریم این خاندان که زیست کریمانه داشتهاند بهتر از من میدانند که «رسم» مهمتر از اسم است و خداوند متعال، اسمِ پرونده را از روی دست خلق نمیخواند و خودش چشم دارد و دیده که این مدرسه و راه و پل را خوییها ساختهاند؛ ولو اینکه امروز اسمی دیگر روی آن رسم گذاشته شده باشد.
برای من که مدتی است مشغول زندگی و زمانهی تجار خویی ساکن تبریز هستم، شگفتانه است این حجم از تنوع در کارهای خیر و عامالمنفعه که ایشان میکردهاند و هنوز به جواب این سوال نرسیدهام که چگونه است ذهنِ این مردان تجارت، آنقدر تکثر و گوناگونی و ابداع در خیرات و مبرّات داشته که انگشت حیرت به دهان میمانی از رنگارنگی اقدامات اجتماعیای که اینها کردهاند.
و هنوز و هر بار شگفت زدهام از میزان حضور پررنگ دین در مناسبات ایشان. اهتمام به حق کارگر و تکریم کسی که نان از زور بازو میخورد.
و چه شیرین بود شنیدن این روایت که کسانی از اولاد حاج یوسف، جائی وسط زندگیشان رفتهاند اداره ثبت احوال تبریز به درخواست اضافه کردن پسوند خوئی تهِ نام سجلیشان. این یعنی فاصله تاریخی و جغرافیایی، مانعِ «باز جستنِ اصل خویش» نشده و نمیتواند بشود.
امروز رویداد فرهنگی اجتماعی «فرزند خوی» مفتخرست به تکریم اولاد صالح حاج یوسف خویی، مردی که روزی روزگاری قدم زد در این چلگه باصفا به اخلاص. و پیامبرمان که درود خدا بر او و اهلش باد چه خوش فرمود «فرزند صالح گلی است گلهای بهشت»
اینک شما و بوئیدن این عطر جانفزا به ذکر صلواتی بر محمد و آل محمد
[۱] سوره مبارکه نساء. آیه ۱۹
[۲] سوره مبارکه نساء. آیه ۱۰۰
[۳] سوره مبارکه یاسین. آیه ۶۵
