برای بانویی که جراتِ قصه گفتن دارد

من دانش‌آموز دبستان شاهد پسرانه خوی بودم. مدرسه‌مان ساختمانی بود قدیمی در کنج انتهاییِ کوچه باقرخان که یک رُخش می‌خورد به پشت شهربانی و رو که می‌چرخاندی، آوارهای مانده از مسجد خان بود که بعدها از نو ساختندش و شد مسجد و مجتمع فرهنگی امام.

آن سال‌ها ما یک الف بچه بودیم و مدرسه‌مان، روی حساب اینکه عمده‌ی محصلان دبستان شاهد، بابا ندارند که شب به شب برای‌شان قصه بگوید، لابلای برنامه‌های فوق برنامه، در شیفت بعد از ناهار روزهای یکشنبه، ساعتی جدا کرده بود به اسم «زنگ قصه‌گویی».

خدایش به سلامت دارد آقای فیاضی را که معلم پرورشی‌مان بود و هم مربی «قصه‌گویی» و اول بار او بود که در بعدازظهرهای کوتاه پائیز سال‌های آخر دهه ۶۰، مزه‌ی قصه را چکاند در کام کودکانی که من هم یکی از آن‌ها بودم و شاید اصلا سنگ بنای قصه دوستیِ من در همان ساعت‌ کوتاه عصرهای یکشنبه گذاشته شد.

ما آن سال‌ها تا ۵ کلاس ابتدایی را تمام کنیم ۳ مدرسه نو کردیم و مدیرمان آقای عبداله‌پور به شوخی می‌گفت «اداره حق دارد به مدیری که از خودش خانه ندارد و مستاجر است، مدرسه ثابت ندهد.»

روزگار چرخید و ایام مقطع راهنمایی، من دوباره برگشتم به همان مدرسه کهنه که حالا بعد از اثاث‌کشی دبستان شاهد، شده بود «مدرسه راهنمایی نمونه معلم». الان هم اسم روی تابلوی مدرسه همان است.

مدرسه‌مان دو شیفته بود و من در فطرت ۱.۵ ساعته بین دو سری صبح و عصر، ناهار و نماز را در مدرسه بودم و وقت اضافه‌اش را می‌رفتم به ساختمان آجری پشت «موزه خوی» در کوچه شهیدی که نبش مدرسه‌مان بود.

آنجا اولین و تنها کتابخانه عمومی شهر بود و من هر روز به قدر یک ساعت وقت داشتم کتاب بو بکشم و انتخاب کنم و شماره دپوئیش را بنویسم روی تکه کاغذهای ریخته کنار جعبه‌های کشویی و گنده که آدرس کتاب‌ها رج به رج داخل‌شان بود که «آقا سیدِ همیشه نیم عصبانی» کاغذ را از دستم بگیرد و آن‌قدر عقب و جلو کند تا نوشته‌ها در کانون دیدِ چشمش بنشیند و برود داخل مخزن برای آوردن‌شان و باز من هم‌چنان و هر روز قصه می‌خواندم و هر بار که اسم و شماره کتاب را روی تکه کاغذ می‌دادم به آقا سید، خجل بودم که «پسره‌ای گنده‌ام که هنوز قصه می‌خواهد و داستان می‌خواند!»

کشمکش خجالت از قد و بالا و علاقه‌ی مفرط به قصه خواندن و قصه شنیدن با من بود تا همین سال‌های اخیرِ دهه ۸۰ که «آقای مهندس» شده بودم و همچنان عمده‌ی انتخابِ کتاب‌هایم، قصه و رمان و حکایت و روایت بود.

یادم نمی‌رود آن‌روز را که کسی از دوستان که مرتبه استادی و بزرگی داشت، بی‌آنکه شرم و خجالتی که من داشتم را داشته باشد، در معرفی‌دان فیس بوکش نوشت «عاشق ادبیات داستانی» و همین یک نصف خط معرفی کافی بود که تناقض بیهوده‌ی مرا بشکند و حالیم کند، «قصه» فقط مال بچه‌ها نیست.

بعد از آن بود که فهمیدم، خدا به آن بزرگی در قرآن به آن عظمت که حرف به حرف و کلمه به کلمه‌اش «وحی مُنزَل» است، خیلی جاها قصه وحی کرده و اتفاقا، بهترین قصه‌ها را و فرموده «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِن کُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِین[۱]» (با این قرآن که به تو وحی کردیم، (بهترینِ قصه‌ها، داستان یوسف را برایت تعریف می‌کنیم. البته، قبل از این، تو آن را نمی‌دانستی.) و قصه وقتی جالب‌تر شد که خدای قصه‌گو به وسیله وحی، امر به نقل قصه‌ها کرد و فرمود «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُون[۲]» (بله، ‌داستان را برایشان تعریف کن تا فکرشان را به‌‌کار بیندازند.) و بماند که سوره داریم به همین اسم و بماند که قرآن پر از قصه است… .

و من این‌ها را نوشتم و می‌دانم که طولانی شد تا برسم به امروز که رویداد «گُوروش[۳]» به ایستگاهِ تجلیل از بانویی جوان و قصه‌گو رسیده است. سرکار خانم شمسی جلفا که او را اول بار با کتاب قطوری که به قصه نوشته بود شناختم.

جراتِ نوشتن و مستمر نوشتن و حجیم نوشتن و مهم‌تر از همه، «قصه نوشتن»، هنر بی‌نظیریست که او از خزانه‌ی بی‌انتهای خدا گرفته و صد البته که بر هر نفسی که در این اتمسفر مشحون از نعمتِ ربوبی بکشد و بکشیم، شکری واجب است و به توفیق هر شکری، شکری دیگر؛ «کز دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید!»

می‌گویم «جرات نوشتن» چون ده‌ها دیگر از چونان او را می‌شناسم که زمینه و توان نوشتن دارند و «جرات» ندارند.

می‌گویم «مستمر نوشتن» چون باروتِ نوشتنِ او به یک شکیک ته نکشید و در این حدود ده سال که شروع به جدی نوشتن کرده، یأس و رخوت در کلماتش نتنیده و همچنان و آهسته و پیوسته دارد می‌نویسد.

می‌گویم «حجیم نوشتن» چون در عهد زیست مجازی و ایستائیِ ده دوازده ثانیه‌ای روی کپشن‌ها و ریلزهای اینستاگرام، وقتی کسی بتواند قطاری پر از کلمات و آدم‌ها و اتفاقات و ربط‌شان به هم را ۲۰۰ ۳۰۰ صفحه به دنبال خودش بکشد، یعنی که هنرمند است.

و می‌گویم «قصه نوشتن» چرا که خلق نَقل، مهارتی سترگ می‌خواهد و من برای همه‌ این‌ها که شمردم، به او تبریک می‌گویم و بشارتش می‌دهم و ختم می‌کنم به کلام حق که فرمود «فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْت[۴]» (پس همان‌طورکه مأموریت یافته‌ای، ثابت‌قدم باش.)


[۱] سوره مبارکه یوسف. آیه ۳

[۲] سوره مبارکه اعراف. آیه ۱۷۶

[۳] در فرهنگ آذربایچان، به دید و بازدیدهای رسمی و مهم «گُوروش» می‌گوییم. این عنوان، اسم رویدادهایی است فرهنگی اجتماعی که از چند سال پیش در خوی برپاست و هر از گاهی در خلال آن، اصحاب قلم و فرهنگ و فعالین اجتماعی، به دیدار و تجلیل کسی از کسان فرهیخته‌ی کهن شهر خوی در فلات آذربایجان می‌روند.

[۴] سوره مبارکه هود. آیه ۱۱۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *