یادداشت‌های جنگی ۳۱ (مال و بَنون)

سربند زلزله‌هایی که خوی را در خلال زمستان ۱۴۰۱ می‌لرزاند و از اطراف و اکناف ایران آمده بودند کمک‌ِ زلزله‌زدگان، جنابِ ایشان هم همان وقت چند روزی به خاطر مسئولیتی که در هلال احمر داشتند آمده بودند خوی و از همان وقت یکی دو شماره از ما خوئی‌ها و امدادگرها و دور و بری‌ها، مانده بود در گوشیِ جناب‌شان و از آن‌جا که شماره تلفن، بارِ اضافه نیست که جا بگیرد و زحمت بیفزاید، نمره تلفن‌ها را گذاشته بود بماند روی گوشی برای روز مبادا که شاید روزی به درد بخورد و از آن‌طرف، نگو بعد از آن سالِ سختِ زلزله که بر ما گذشت، ایام به کامِ ایشان شده و در انتخابات سال بعد، از شهرشان نماینده‌ی مجلس شده و سری درآورده توی سرها و تدبیر امور عالَم و آدم در آن شهر، الان و الساعه، به سرانگشت اشاره جنابِ ایشان می‌چرخد و عهد، روز مبادائی که یاد من افتاد و شماره من به کارش آمد، شب اولی بود که صبحش جنگ شد.

آقای نماینده و البته هر نماینده‌ای، ارتباطات خاص خودش را در حوزه انتخابیه‌اش دارد و باید گره‌های غیرمعمول را که نه با دست و نه با دندان قابل باز شدن نیستند را با اشاره‌ی انگشت باز کند. که اگر نکند و زبانم لال، نتواند بکند، باید از خیرِ رأیِ دوره‌ی آتی بگذرد و این از خیرِ رأیِ دوره‌ی آتی گذشتن، حتا شوخیش هم برای آن دسته از مخلوقات؛ زشت است.

حالا گرهِ غیرمعمول، آن‌هم در ساعات نخست جنگ از کجا افتاده بود در کار که آقای نماینده‌ی یکی از شهرهای شمالی کشور یادِ شماره‌های ذخیره مانده روی گوشیش از زمان زلزله خوی افتاده بود؟

ماجرا این بود که یکی از آقازادگانِ حوزه انتخابیه‌ی ایشان که سری در سرهای شهرشان دارد و خدم و حَشَمی و یمینی و یساری؛ از قضا، زنِ پا به ماه دارد و و از آن‌جا که آدم‌هائی در این مقیاس و اندازه که هر کدام‌شان اقامت دائم یکی دو کشور مرفه و پاسپورت و تابعیت یکی دو مملکت اقتصادی را در جیب بغل جلیقه‌شان دارند، ایران را برای به دنیا آمدنِ «نوزادِ آقازاده و ویژه زاده‌شان» مناسب نمی‌بینند.

لذا برای تمهیدات مناسب برای اخذ راحت‌تر تابعیت‌های بعدی برای آقازاده‌شان، کشور محل تولد را جائی غیر «ایران» انتخاب می‌کنند. این بابا هم دو سه ماه بوده با عیال مربوطه در عمان اقامت کرده بودند تا قدم نورسیده برسد به خاکِ آینده‌دارِ عمان و چون وقتِ زا نزدیک شده، یک تُکِ پا آمده ایران که مادرخانم را بردارد و ببرد وردست عیال کمک حالِ به دنیا آمدنِ طفلی که پزشک روز سه‌شنبه را برای به دنیا آمدنش معلوم کرده بود و یارو جمعه آمده بود که شنبه با مادرخانم برگردد که «جنگ» شده بود.

حالا وسط جنگ، راهِ هوا بسته و راهِ زمین فقط از «خوی» می‌گذشت و بازار «شایعات» داغ که مرز شلوغ است و جا برای سوزن انداختن نیست و ماشین گیر کسی نمی‌آید و آن‌ور در ترکیه بلیط نایاب شده و فیلان و جنابِ ایشان همیشه کارها را با «رانت» جلو برده، گوشی تلفن را برداشته و صاف زنگ زده به «نماینده» و نماینده تنها کسی که در این حوالی داشته من بودم و زنگ زد که هم آمار مرز را بگیرد و هم اگر می‌شود «در التزام رکابِ ایشان، یک تُکِ پا بروم تا فرودگان وان و برگردم!»

انگار که ملتِ پابرهنه‌ای که یکی‌شان هم بنده باشم، بطور پیش‌فرض و اتوماتیک، ۲۴ی نوکر و نائب ایشان و حضرات آقازاده‌ایم و اگر نبود حرمت نان و نمک و حقِ آن چند شب رفاقتِ در خلال زلزله و کانکس خوابی، حالِ بدِ ساعات اولِ جنگ کافی بود که آب بکشم و پهنش بکنم حضرت آقای نماینده‌ی شاید محترم مجلس را که توقع داشت برای حفظ سبد رأی ایشان، کار و زندگیم را وسط جنگ ول کنم و آقازاده‌ای از حوزه‌ی انتخابیه‌ی او را تا پای پلکان هواپیما در وان مشایعت کنم! بماند که حاضرم قسم بخورم ۹ از ۱۰ آقازادگان رانتی، به عمرشان سجلی دست نگرفته‌اند به رأی دادن در زیر پرچم جمهوری اسلامی.

غرض این‌که یک دست بربری داغ افطار و یک دست گوشی تلفن آمدم خانه و گفت که شماره‌ام را می‌دهد به آقای با مادرخانمش گیرکرده در ایران و باقی زحمات گردن تو و قطع کرد و آقای البته آقازاده‌ی گیرکرده در ایران تا پاسی از شب هی زنگ پشت زنگ زد و هماهنگی پشت هماهنگی که کِی برسد تبریز و از آن‌جا چقدر راه است تا خوی و حساب کرده بودم حوالی سحر می‌رسید تبریز و وقت طلوع را اگر راننده‌اش یک کله می‌راند خوی بود و گفته بودم وقتی برسند خوی، کجا بروند که غذا برای مسافران غذا مهیا دارد که صبحانه بخورند و شماره آژانس مسافرتی هم داده بودم به‌ش که لدی‌الورود به مرز به‌ش بگوید که برایش بلیط وان به استانبول بگیرد و از روی آن بلیط، بلیط بعدی به مقصد عمان را و مگر خبر از خاکی که به سرمان شده بود داشتیم و مگر می‌دانستیم «وقت سحر» قرارست خاک عالم به سرمان شود و «خبر شهادت» بشنویم… .

با این‌که دل خوشی از آقازادگان ندارم، اما روی حسابی که او و مادرخانمش «مهمان خوی» بودند، بنا داشتم وقت سحر که بیدار شدم زنگ بزنم و پی بگیرم از حال‌شان و نحوه‌ی رسیدن‌شان اما مگر رشته‌ی امور دست آدم است و مگر زهر آن خبر در آن سَحرِ یکشنبه‌ی تلخِ ابری، جز از ضجه و ماتم چیزی برای آدم گذاشت… .

یکهو به خودم آمدم و ساعت از ۸ صبح گذشته بود و وسطِ عزاداران در مصلی بودم که دیدم زنگ زد که «رسیده‌ایم ترمینال خوی» و هرچه نبود بالاخره مهمان بود و ماتم را گذاشتم و تلفنی کارش را راه انداختم تا به هر نحوی که شده برود رد کارش.

ماشین خودش را مرخص کرده بود و به بچه‌های پایانه گفتم برایش دربستی‌ای بگیرند که یک‌راست از ترمینال خوی ببرندشان فرودگاه وان و ربع ساعت بعد پیام داد به تشکر که «دستت درد نکنه! راه افتادیم.»

سربند ماجرایی که در سفر لبنان و حین عبور از همین «مرز رازی[۱]» سر خودم آمد و در «پنج سِفر[۲]» به تفضیل نوشته‌امش، سپرده بودم که تا مُهر ورود به ترکیه نخورده روی گذرنامه‌ات، فکر بلیط وان-استانبول را نکن و همین را مجددا برایش نوشتم و یک «یا علی» ته‌ش یعنی که «خدا حافظی!»

به حساب من و با خبری که از خلوتی مرز داشتم، باید حوالی ۹.۳۰ نهایتا ۱۰ از مرز رد می‌شدند و از آن‌جائیکه خیلی جاها «بی‌خبری مترادف خوش خبری» است، خبری ازش نشدن را به حساب خوش خبری و به سلامت رفتنش گذاشتم تا ساعت ۳ عصر که دیدم با خط ایرانش به‌م زنگ زد. یعنی که هنوز سمت ایران بود!

گفت «صبح که رسیدیم مرز ۲۰۰ ۳۰۰ نفر بیشتر نبودیم. همه چیز داشت روی روال بود و رفتم عوارض خروج را واریز کردم و داشتیم رد می‌شدیم و ده دوازده نفر مانده بود تا نوبت ما برسد که گفتند «مرز بسته شد!» الان ۱۰۰ ۱۵۰ نفر آدم مانده‌ایم اینجا و مرز تعطیل و هیچی به هیچی. تو رو خدا یه کاری برامون بکن. همه رفتن ما موندیم فقط!»

زنگ زدم به بخشدار قُطور که مرز رازی درسرزمین مسئولیت اوست. بنده خدا بی‌خبر از همه جا زنگ زد به مدیر پایانه و شنید که «مصوبه شورای تأمین استان است» نگو بعد از انتشار خبر شهادت آقا، یکی دو شبکه ترکی شیطنت‌شان گل کرده و آورده‌اند دوربین کاشته‌اند آن سمت مرز برای خناس بازی و سوای این خباثت وسط عزا، یکی دو ملاحظه امنیتی هم درگیر شده که شورای تأمین تصمیم گرفته «فعلا» مرز را ببندد و من بدون این‌که ماجرای دوربین‌های کاشته در آن سوی پایانه مرزی و ملاحظات امنیتی را به آقای «آقازاده»ی چند تابعیتی انتقال بدهم، زنگ زدم و گفتم «شرمنده چاقوی من از یک جائی به بعد را نمی‌بُرَد! بنظرم شما شاه‌کلید آقای نماینده‌تان را بیاندازید در این قفل، بهتر و سریع‌تر باز می‌کند برای‌تان. استاندارِ الانِ ما قبلا نماینده مجلس بوده. لابد رفیقِ نماینده شماست. رفیق که روی رفیق را زمین نمی‌اندازد!»

نگو آقای آقازاده‌ی چندتابعیتی که در خلال عجز و لابه‌اش، از زبانش پراند «وقتی دیدم مرز بسته است، پاسِ اماراتی‌م را رو کردم برای مأمور گذرنامه و حتی آن هم «افاقه» نکرد» گفت «قبل شما به ایشان زنگ زدم. جواب ندادند» و این یعنی هر تیر که در تیردانِ «بالا» داشته انداخته و تیرها ته کشیده‌اند و حالا باید متوسل شود به آدم‌های کف خیابان که از قضا با یکی‌شان که من باشم دم‌خور شده و من هم حقیقتاً کاری ازم برنمی‌آمد برایش بکنم او چاره‌ای نداشت الا این‌که مسدود شدن مرز را «فعلا» مثل همه‌ی آن ۱۰۰ ۱۵۰ نفر دیگر «تاب» بیاورد و این سخت‌ترین کار برای کسی در مقیاس او بود. بودن هم‌سطح و مثل مردم عادی! ولو به طرز «موقت» در شرایط «جنگی».

دو سه بار دیگر هم زنگ زد و محترمانه «نتوانستن» مرا شنید و حتا غر زد که «اگر می‌خواستند مرز را ببندند چرا قبلش سامانه اخذ عوارض را نبستند» و انگار که من مسئول بازماندنِ سامانه‌ی اخذ عوارض خروج از مرز در شرایط جنگی‌م.

به هر رو، امیدش ناامید شد و تنها کاری که ازم برآمد این بود که بگویم یکی از دوستان قُطوری‌م شب بیاید و ببردشان مهمان که بیخود برنگردد ۶۰ ۷۰ کیلومتر را به خوی و دوباره برگردند.

انسداد مرز فردای آن روز رفع شد و دوست مهماندارم گفت که راهیشان کردم به سلامت رفتند سمت ترکیه و امیدوارم که سروقت رسیده باشند سرِ زایِ زنش. اما آن انسداد و آن به کار نیامدنِ مال و قدرت و اسم و رسم و تبار و طایفه و فرزند، در وسط عزای داغی که به آن گرفتار آمده بودیم مدام این آیه را از آیات وصف قیامت در گوش من خواند که فرمود «یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُون[۳]» و آن از کار افتادنِ موقت اسباب سفرهوائی و انسداد موقت مرز زمینی و به کار نیامدنِ تمام قدرتی که به تعبیر رهبر شهیدمان از «منِ دروغینِ عظمت یافته» به عاریت گرفته‌ایم، جلوه‌ای از جلواتِ قدرت خدا بود در نشان دادنِ هیچ بودنِ «منِ دورغینِ عظمت یافته‌مان» درست در جائی که باید به کارمان بیایند و به هیچ کارمان نمی‌آیند! در بزنگاه‌ها!

به قول مرحوم صفائی، هر کدام ما، فرعون خودمان را داریم. فقط مصرهامان کوچک و بزرگند. «شرایط جنگی» و تاب آوری‌ای که جنگ با خودش می‌آورد، «شاید» یکی از بهترین بحرهاست برای غرقه کردنِ آن فرعون‌ها که هر کدام‌مان سال‌هاست یکی یک دانه‌اش را در خودمان «بزرگ» کرده‌ایم!. همین.


[۱]  پایانه مسافری رازی. قدیمی‌ترین مرز ایران و عثمانی در ۸۰ کیلومتری خوی. این مرز علاوه بر مسافرت‌های زمینی، محل عبور تنها راه ریلی ایران به اروپا نیز هست.

[۲]  روایت سَفر تشییع شهیدان سیدحسن نصرالله و سیدهاشم صفی‌الدین. حسین شرفخانلو. سوره مهر. ۱۴۰۴

[۳] روزی که هیچ مال و اولادی سود نمی‌دهد. (سوره مبارکه شعراء. آیه ۸۸)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *