(این یادداشت، اول بار در کتاب «نامه صدرا» ارجنامه استاد علی صدرایی خویی که به کوشش مجید جلیسه و توسط انتشارات کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی در تابستان ۱۴۰۵ چاپ شده، منتشر شده است.)
بهار سال ۱۴۰۱ وقتی جمعی از اعاظم شهر و اعضای هیئت مدیره موسسه تولیت شمس، در دفتر موسسه جمع بودند برای استماع گزارش مدیر و تصمیم در فقرهی برگزاری همایش علمی شمس تبریزی برای نوبت هشتم، یکی از بزرگان اهل تمییز پیشنهادی طرح کرد و آن، اینکه «تولیت شمس»، حدود مسئولیت و اقدام فراختری برای خود تعریف کند و در کنار برگزاری همایشهای ملی با محوریت «شمس تبریزی» و «عرفان اسلامی-ایرانی» که سالانه در تقویم فرهنگی کشور ثبت کرده است، به فقرهی «مفاخر خوی» نیز بپردازد و آن پیشنهاد در همان آنِ اولی که طرح شد، با استقبال گرامیانِ حاضر در جمع، به تصویب رسید.
سنگ بنای تغییر شعاع اقدام و عمل موسسه از اجرای برنامههای ملی و بینالمللی در خصوص عارف نامی، محمد بن علی بن ملکداد تبریزی (ملقب به شمسالدین یا شمس تبریزی، متوفای به قرن هفتم هجری و مدفون در خوی) به پرداخت در فقره نامیان و مفاخر خوی در عصر حاضر، در همان جلسه گذاشته شد و بعد از طی فرایند حقوقی و ثبتی تغییراتی که گفتم، متولیان تولیت، به فکر تهیهی فهرستی از مفاخر خوی افتادند که در فخر و فرهیختگی، یک سر و گردن از باقی همشهریان بلندتر باشند. چه اینکه «خوی» در تارک تاریخ، به صبغهی فرهنگ و هنر و مناسبات والای اجتماعی شهره بوده و هست.
آن سالها امام جمعه شهر تازه عوض شده بود و امام جمعهی[۱] جوان شهر، پیشنهاد داد چراغ اول را به نام عالمی ربانی روشن کنیم که صبغه علمی و عرفانی دارد و به تاریخ مشعشع خوی، چند برگ زرین اضافه کرده باشد؛ «آقا شیخ علی آقای صدرائی خوئی».
حقیر، ایشان را از سالهای دور میشناختم. روحانی آرام و سر به زیری که تابستان به تابستان، وقتی درس و بحث در حوزه قم تعطیل بود، مثل خیلی آخوندهای دیگر از فرط گرمای قم و تعطیلی کلاسها به شهرهای خودشان برمیگشتند، به خوی برمیگشت و ظهر به ظهر وقت اذان، او را لب حوض سنگی «مسجد شیخ» میدیدم که زیر سایه درخت تناور توت، آستین بالا زده است به تجدید وضو و همیشهی خدا یکی دو کتاب لای روزنامه، کنار عبایش روی نیمکت کنار حوض داشت.
آن سالها که میگویم به عبارتی میشود اواخر دهه ۷۰ که من جوانکی بودم نورُسته که پاتوقم مسجد شیخ بود و در کتابخانه همان مسجد، یکی دو کتاب از این شیخِ سر به زیر دیده و خوانده بودم و کتاب «سیمای خوی» او را که ۲۳مین جلد از مجموعهی «دیار ابرار» بود را بیشتر دوست میداشتم. کتابی با جلدی آبی و عکسی از «امامزاده سیدبهلول» روی جلدش.
آن سالها کتاب خیلی کم داشتیم و در برهوت بیکتابی، کتاب راجع به «خوی» تقریبا نوشته نشده بود. یعنی به غیر از «سیمای خوی» آقای صدرائی، یک کتاب «تاریخ خوی» از دکتر امین ریاحی دیده بودم که سواد و وُسعم به خواندن و خریدنش نمیرسید و کتاب دیگری با موضوع خوی به چشمم نخورده بود.
پس در ورای شوقی که به خواندن از خوی داشتم و کتابهائی که باید میبودند و نبودند، همین یک کتاب کافی بود که مرا سر شوق بیاورد و از خواندنش ذوق کنم و ارادت پیدا کنم به نویسندهاش و به خودم جرآت بدهم جلوتر بروم و باب سلام و علیک با جنابش باز کنم.
و او برغم اینکه نویسنده بود و نویسندگان در خیالِ آن سالهای من، تومنی صنار با الباقی مردمان روی زمین توفیر داشتند، هیچ کبر و نخوت و حجابی در برخورد نداشت و چنان سهل و ممتنع جوابم را داد که شد نزدیکتر بروم و آنقدر نزدیک که بعد از بارِ نمیدانم چندم، اسم و رسمم را بپرسد و زل بزند توی چشمهایم و بپرسد با «علی شرفخانلو» که رزمنده بود و «شهید» شد، چه نسبتی دارم و شوق بخزد زیر پوستم و چشمهایم بخندند از اینکه «حاج آقای نویسنده» پدرم را میشناسد و با فخر و غرور، بگویم که «ایشان پدرم هستند» و شیخ سر به زیر، در پردهای بالاتر از لحن قبل از جواب من، آشنائیت بدهد و بگوید «با پدرت رفیق بودیم در سالهای جنگ» و بسپارد «شبهای جمعه برو سر خاکش و ۷۰ حمد بخوان برای روحش. حتما کمکت میکند و خیر بهت میرساند… .»
بماند که آن فهم توصیه برزگ، سالها زمان لازم داشت تا بفهمم آن «خیر» که شیخ گفته بود، ورای ماده و بازیهای دنیا، در پردههای ملکوتی، کارهای بزرگ میکند و گرههای بزرگ میگشاید.
غرض اینکه «پیشنهاد» آقای امام جمعه در بهار ۱۴۰۱ برای شروع برنامههای تکریم و ترویج و معرفی مفاخر خوی، گزینهی بینظیری بود که ردخور نداشت. بای بسماللهِ کار هم این شد که بنده و آقایان رضا جعفرپور و صابر عباسی اقدم مأمور شویم به رفتن به قم و دیدار حضوری با جناب ایشان و طرح موضوع و ضبط چند پرده از کار و زندگی ایشان و البته که اخذ اجازه.
سال قبلش، زمستان ۱۴۰۰ که اخویشان به رحمت خدا رفته بود و آقا شیخ علی آمده بودند «مزار شهداء[۲]» برای رتق و فتق امر تغسیل و تشییع و تدفین، دیدارمان تازه شده بود و باز ذکر خیری از پدرم و اینبار با این توصیه که «شبهای جمعه سر خاک پدرت، «یاسین» و «دهر»[۳] بخوان و ثوابش را هدیه کن به روحش… .»
طی همان دیدار شمارههامان رد و بدل شده بود و لهذا شمارهاش را داشتم و بعد از جلسه، زنگ زدم که رخصت بگیرم برویم خدمتش در قم. در دم، از اینکه مهمانش شویم استقبال کرد و بلافاصله که موضوع را شنید، نام یکی دو بزرگوار دیگرِ خوئیِ ساکن قم را برد و گفت «برای تکریم و معرفی، اینها که گفتم از بنده سَرَند.»
تا قول و قرار را بگذاریم و برنامه و کارها را خلوت کنیم برای سفر، تابستان رسید و در یکی از روزهای داغ تیر که از قضا ایام تشریق و حج هم بود، مشرف شدیم قم برای زیارت حضرت معصومه و البته جلسه با جنابشان برای منظوری که بالاتر گفتم.
شاید اگر اشتباه نکنم و درست یادم مانده باشد، عنوان «فرزند خوی»[۴] برای رویدادی که ذکرش رفت، محصول همان یکی دو روز-جلسهای بود که گروه سه نفره ما با ایشان در زیرزمین خانهشان که کتابخانهشان داشتیم.
خانهای نُقلی در محله نیروگاه که مثل تمام خانههای قم، اندرونی و بیرونیش با پردهای ضخیم جدا شده بود و حجابِ سازه، اسباب راحتیِ سکونت را برای اهل خانه و میهمان فراهم آورده بود.
هدایت شدیم به طبقه زیرزمین که کتابخانهای بود مفصل، که قفسههای فلزی، دور تا دور دیوارها را از کف تا سقف پوشانده بودند و کتابهای داخل قفسهها تا «بلغت الحلقوم» با رنگ و طرحهای متنوع، بوی دانائی را پر کرده بود در فضا.
سر پا منتظر بودیم تا حاج آقا که بعد از استقبال، یک سر رفته بود طبقه بالا برگردد. به دقیقه نکشید که با سینیای در دست، که پارچ پُری بود از شربت آبلیمو و لیوان، برگشت و شربتش کم شیرین بود که اثر آبلیمو را در رفع عطش گرمای تیر ماهی قم کم نکند.
تاج کتابخانه، عکسی بود سیاه و سفید که شبیه شیخ بود و پیرمردی که از رنگ و روی عکس داد میزد از متوفیان سالهای قبل از ظهور دوربینهای دیجیتال است و او پدرِ حاج آقا بود و نصب قاب عکسش در شاه نشین کتابخانه، لابد به قرینهی «وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا»[۵] چشم که چرخاندم، غیر این قاب، عکس دیگری روی دیوار ندیدم.
ردیف کتابها رج به رج، نایلون پوش بود. سلیقهای جالب که هم گنجینهی کتب را از زخم گرد و غبار مصون میکرد و هم لذت تماشا و دیدار و خواندن عناوین را از مخاطب نمیگرفت.
میگفت «روزیکه شروع کردم به جستجوی دانش، قصد کردم از هر علمی ولو به اندازه یک کتاب، بخوانم و آن یک کتاب را در کتابخانهام داشته باشم.» شاید اصلا از سر همین نیت بود که راهش کشیده شده بود به سمتی که خدا او را با نسخ قدیمی و خطی آشنا و مأنوس کند و چنان شود که او حالا بعد از چندین و چند دهه غور و تفحص لابلای کتابهای میراثی، یکی از انگشت شمار متخصصانی باشد که نسخه میشناسند و بلدند برای نسخههای خطی فهرست بنویسند و آنها را از گزندی که اسمش «از بین رفتن» است مصون بدارند.
دوربین و میکروفون حمایل کردیم به ضبط فیلم و بعدش اجازه خواستم سرک بکشم لابلای گنجینهاش و موفق شدم به زیارت چند کتاب دستنویس که با قلم و دوات و به خطی خوش و در اوراقی بدون تذهیب، استنساخ شده بودند از روی کتابی دیگر. حتا کتابهائی از خوی خودمان که کسی از سکنهی «محلهی قاضی» آنرا گردآورده بود.
حین تورق گنجینهها پرسیدم «چرا حاشیهی این کتابها به این فراخی رها شده است؟» و تأملی کرد و گفت «به خاطر گرانی کاغذ و سختیِ استنساخ!» و توضیح داد که «چون نگهداری کتاب سخت بوده و نسخهها از رطوبت اتاقها و خورده شدن توسط جوندگان در امان نبودند، مُستَنسِخین به این نتیجه رسیده بودند که حاشیهی کتاب را زیاد بگیرند که خوردگی و رطوبت آسیب کمتری به متنِ به زحمت نوشته شده برساند.»
گوشهای از کتابخانه، تلانباری از الواح تقدیر و تکریم بود. سرک کشیدم بینشان. از امضای چند رئیس جمهور و وزرای متعدد ارشاد از دهه هفتاد الی یومنا هذا بود ذیل تقدیرنامهها تا تکریمات قلمی شده به توسط سازمانهای معظم فرهنگی. بیآنکه حتا یکیشان از میخی در دیوار کتابخانه، آویخته باشد!
لابلای حرفها هی آیه میخواند و چه نغز و ساده و بیآلایش بود فهمش از معانی «کتاب کریم». جالب بود که بعد از عمری که پای حفظ و ثبت و ضبط نسخههای خطی منحصر به فرد گذاشته بود، این آیهها را به تکرار میخواند که «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَان. وَیَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَام»[۶] که یادمان بدهد هر تلاشی برای نگهداری میراث بشری، در هر سطحی هم که باشد، با هر میزان از تخصص در حفظ و ثبت و ضبط، اگر حاوی «نگاه توحیدی» نباشد و سمتش سمت خدا نچرخد، دیر یا زود از بین خواهد رفت. که یادمان بدهد، «فنا» دیر و زود دارد؛ سوخت و سوز ندارد… .
بنده خدا
حسین شرفخانلو. دی ۱۴۰۴
[۱] حجت الاسلام حجت قاسمخانی
[۲] قبرستان عمومی خوی در زبان اهالی به این نام شهره است. چون اولین مدفونین در این آرامستان شهدای جنگ هشت ساله بودند، این محل به مزار شهدا معروف شده است. آن سال بنده مدیر آرامستان بودم.
[۳] سوره مبارکه انسان که به سوره دهر هم مشهور است.
[۴] عنوان سلسله برنامههای معرفی و تکریم «مفاخر خوی» که از تابستان ۱۴۰۱ تا یومنا هذا که این یادداشت را مینویسم به طور مرتب برگزار شده است.
[۵] سوره مبارکه اسراء. آیه ۲۴ (و از سر مهربانی، بالِ فروتنی بر آنان بگستر و بگو: «پروردگارا، آن دو را رحمت کن چنانکه مرا در خردی پروردند.»)
[۶] سوره مبارکه الرحمن. آیات ۲۶ و ۲۷ (همه آنان که روی این زمین هستند، فانی میشوند. و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی میماند.)
