حالا مثلا اگر ببارانی آسمان به زمین می آید؟ اصلن! نبار و نیا و نباران. بگذار در برگ های آخر تقویم امسالمان بنویسیم: حوالی سالهای جوانی مان، هشتاد و هشتی بود که زمین دلگیر شده بود و آسمان سخت … خیالت تخت. حتی آخرش می نویسیم : و حال همه ی ما خوب بود!
در منظومه ی پیرسال شمسی ستاره ای هست که زمینیان هر صبح برای طلوعش دعا می کنند … در خارستان بلازده ی زمین تک گلی هست که تا نیاید بهار نمی آید … در آسمان ابرناک دل ما خورشیدی هست که نورش و حضورش در پشت ابرهای جدائی جا مانده است …
در هیر و ویر بلای بیکاری و سراب داشتن شغل دولتی و کارمندی، هر کسی هر اداره ای و وزارتخانه ای هست و در آستانه ی افتخار(!!!) بازنشستگی، به هر حیلتی پسر و دخترش را می چپاند جای خودش. حتی تر اینکه، بعض وزاتخانه ها دستورالعمل و قانون این جور جای گزینی را هم دارند …
او: بغل این سوپرمارکته بزن کنار. … چیزی می خای برات بگیرم؟ من: بپرس اگه داشته باشه، یه کمی عشق … من: نداشت؟ او: گشتم! نبود. بجاش فقط سیگارشو داشت…
آه ای ذوق جنون خواهم که از اهل خرد نامم بیرون کنی! دل را مجنون کنی آواره ی هامون کنی
آقا جان! می دانم قدم رنجه می کنید تا اینجا که ببینید، چیز تازه ای نوشته ام یا نه؟ می دانم اگر من هم یادم نباشد، شما محال ِ ممکن است ما را از قلم بیندازید. گیرم آنقدر سرتان شلوغ باشد که فرصت خیلی چیزهای دیگر را نکنید – گرچه می دانم شما فرصت انجام …
و فرمود: زندگی نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده شوق به انسان می نگرد…
هوا ابری است. مثل همه ی روزهای دیگر دی. چند روزی ست محل کارم را عوض کرده ام. هنوز یخ همکاران جدید باز نشده است. نه من می دانم این جا چه می کنم و نه آن ها که معمولا در جریان ریزترین آیند و روندها و انتصاب و عزل ها هستند. در این یک …
در آئینه خیره تر می شوم! به عشق تارهای حنائی رنگی که این روزها بیشتر شده اند تا من بیشتر، ماننده ی تو شوم. در برهوت نبودنت این ریشه های تازه رُسته ی حنائی رنگ در ریش ام، غنیمتی ست… این روزها، می فهمم اینکه می گویند: به ریش نیست و به ریشه است یعنی …
و فرمود: «کُلُّکُمْ راعٍ، وَ کُلُّکُمْ مَسْؤُولٌ عَنْ رَعِیَّتِهِ.» و ام روز آغاز فصلی نو بود… بعونِکَ یا جمیل
