ولله که شهر، بی تو! مرا حبس می شود … آواره گی ِ کوه و بیابان ام آرزوست!
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من ِ خراب ِ شب گرد ِ مبتلا کن! ماییم و موج ِ سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن ملای روم
به ماهی داخل تَنگ خیره شدم. آهسته شنا می کرد. با خودم فکر کردم مجبورست آهسته شنا کند. می خواهد دیرتر به دیوار شیشیه ای برسد …* * – مهر و مهتاب – تکین حمزه لو
و جلال می گفت: من، اهل این روزگارم و نباید ندیده بگذارمش!
خرج واقعا گران است. دو تا روزنامه می خری به یک دلار. و نشریات چپی را هم جالب است که اینجا در بازار می فروشند. مال فرنگ که حسابی گران است. از ایتالیا گرفته تا انگلیز. مالِ روسیه هم. مالِ چین هم. و از جلوشان که رد می شوی، پایت می لنگد. وگرنه فرصت خواندنشان …
هاتفی ازگوشه ی می خانه دوش گفت ببخشند گنه، می بنوش …
سابق بر این، قرار امام رضا و من قهوه ای بود. یعنی هرباری که می رفتم مشهد، یک سر می رفتم فروشگاه مواد غذائی آستان قدس – همانی که کنار باب الجواد افتتاح شده – و یک بسته ی صد تائی ِ قهوه ی آماده می خریدم و آن صدتا تمام شده و نشده، دوباره …
لطفن! بفرمائید زودتر فروردین شوند اسفندهای ما! اسفند به این بی خاصیتی …؟ حالم از هر چه زمستان و اسفند و روزهای آخر سال پیر است به هم خورد. لطفن بگوئید، بگوئید که نه! بفرمائید!!! فروردین شوند اسفندهای ما. روح زخم خورده مان یک اتاق پر از هوای فروردین می خواهد! همین.
من چه خواهم گفتن که چه گفتند دو بیمار به هم گفت: آن آهوی خوش؟ گفت رمید گفت: آن نرگس تَر گفت: فسرد… نیما
حالا هی بگو فصل خانه تکانی هاست و شماها هم تکانی به خودتان و خانه ی دلتان بدهید. دلمان را که بتکانیم، زخم های کهنه اش سر باز می کنند! آنوقت می آئی روی زخم ها مرهمی چیزی بگذاری؟ جواب شراره های آتشین دلمان را می دهی؟ اصلن! اینکه اینجا دارد برای خودش بی خود …
