صبح ششمی بود که پیرمرد آمده بود. شده بود کار هر روزش که بیاید و تا لنگ ظهر، یک لنگه پا بایستد و آخر سر، دست از پا درازتر برگردد خانه شان. پیرمرد لابد جزء آن پدر بزرگ هائی بود که وقتی خمیازه های ۱۰ صبح به بعد نوه ها را می بینند نهیبشان می …
ام روز همه ی بخش های خبری را با دقت دنبال کردم. می دانستم خودت رامی رسانی به سیل عاشورائیِ میدان انقلاب. و چه ساده بود دل من که آن همه تصویر لانگ شات و کلوزآپ را به امید دیدن تو دید! یعنی هیچ دوربینی عقلش نرسیده بود، نمای نزدیکِ آمدنت را نشانم دهد؟
مجلس یازدهم: اینک هر چیز یا سرخ است یا حسینی نیست! گردی سخت و سیاه و تاریک برخاست و بادی سرخ وزید که هیچ چیز پیدا نبود: آسمان سرخ گردید و آفتاب بگرفت – چنان که ستارگان در روز دیده شدند. هیچ سنگی را بر نداشتند، مگر زیرِ آن خونِ سرخِ تازه بود. مردم پنداشتند …
مجلس دهم: رساله ی دیدار و دلدار چون جنگ بر پای شد، خداوند پیروزی را بفرستاد تا بر سرِ حسین بال بگسترد و او را مخیّر گرداند میانِ فیروزی بر دشمن و لقای خویش. حسین لقای خدای را اختیار کرد. طایفه ای از جنّ برای یاری او حاضر گشتند و از او دستوری خواستند. اذن …
مجلس نهم: رونمائی از بهشت حسین گفت « همه ی شما فردا کشته می شوید. و از شما یک تن هم نمانَد. » گفتند « الحمدلله که ما را به یاری کردنِ تو بنواخت و به کشته شدن با تو گرامی داشت. » پس حسین دعا کرد و گفت « جَزاکُمُ اللهُ خَیرا. خدا شما …
مجلس هشتم: من و جدا شدن از تو؟؟! خدا نکند… غروبِ تاسوعا، محمد ابن بشیرِ حضرمی را گفتند « پسرت در ثَغرِ رِی اسیر شد.» گفت « ثوابِ مصیبت او و خود را از خدای چشم دارم. دوست ندارم او اسیر شود و من زنده باشم. » حسین سخنِ او بشنید و گفت « رَحِمَکَ …
مجلس هفتم: مُلکِ ری یکی از اصحاب که بریر ابن خضیرِ همدانی نام داشت – و زاهد بود – با حسین گفت « یَابنَ رسولِ الله، مرا دستوری ده نزدِ ابن سعد روم و با او سخنی گویم درباره ی آب. شاید پشیمان شود. » گفت « اختیار تو راست. » پس آن مردِ همدانی …
مجلس ششم: آخرین توشه ی آب حسین بفرمود تا سراپرده ها را نزدیک هم بزنند و ریسمان ها در هم افکنند و خود در جلوِ خیمه های زنان باشند: خیمه ها در پشت ِ سر و بر جانبِ دستِ راست و دستِ چپِ آنان و از هر سوی سراپرده های آنان را در میان گرفته …
مجلس پنجم: شمایل نیکوی مرگ قاسم ابن حسن با حسین گفت « آیا من هم در کشته شدگانم؟ » دلِ حسین بر او بسوخت و گفت « ای پسرکِ من، مرگ نزدِ تو چگونه است؟ » گفت « ای عمّ، از انگبین شیرین تر. » گفت « آری، به خدا سوگند. عمِّ تو فدای تو …
مجلس چهارم: امید هدایت و ابن زیاد نامه سوی حسین فرستاد، به این مضمون: به من خبر رسید که در کربلا فرود آمدی. و امیرالمومنین، یزید، به من نوشته است که سر بر بالش ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوندِ لطیف و خبیر برسانم یا به حکمِ من و حکمِ یزید …
