ظریف را دیدم. سحری بعد از فریضهی صبح در لابهلای متراکم جمعیتی که بامدادان به زیارت مولایشان امیرمومنان آمده بودند. با کت و شلوارِ گرانِ دیپلوماتی و پیراهنِ یکسفیدِ مارکدارش. دست گذاشته بود روی یکی از ستونهای ضلع غربی ضریح و داشت عین ابر بهار اشک میریخت؛ مرد همیشه نیش تا بناگوش بازِ دولتِ تدبیر …
عِراق اربعین با عِراق روزها و ماههای دیگر زمین تا آسمان توفیر دارد. مردمش، کوچه و بازارش و حتا مسیر مستقیم نجف به کربلایش. درست که وصل بعد از مشقت و هجران دلچسبتر و خواستنیتر است اما، زیارت پائین پای ارباب و بوسه بر آستان ملائک پاسبان سیدالشهداء در سیف و شتاء و در گرما …
پیچیده شمیمت همه جا ای گل بیسر چون شیشهی عطری که درش گم شده باشد… .
همه آهوان صحرا سر خود نهاده بر کف به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد…
متولد خوی؛ بیست و پنج روز گذشته از خرداد سال سی و دو. بچهی محلهی “خیابان تبریز”، کوچهی صابونچیلار؛ محمد فتحعلیزادهی قرهشعبان. کسی که از کودکی محبت اهل بیت پیامبر با شیر مادر در جانش نشست و از وقتی قرآن خواندن آموخت، آیات جهاد و شهادت برایش دلنشینتر مینمود. هنر، بذری بود نوپا که قدم …
“از زلزله و عشق خبر کس ندهد آن لحظه خبر شوی که ویران شدهای”
از جالبی روزگار هماین بس که آن دوست گرامی ما در غم نبودن گربهای که به آن انس گرفته، بنشیند و یک نصف روزِ تمام اشک بریزد و بریزد و بریزد و نذر و نیاز کند به برگشتن حضرت پیشی و دست به دامن هرکه که عقلش میرسد بشود برای اطلاع از سرنوشت جناب گربه …
خیانت را نه بچههای جنگ، که آنها کردند که معتقد بودند با نیروی ایمان در برابر دشمنِ مسلحِ تا بنِ دندان نمیتوان ایستاد. همآنها که شورا کردند که امام بگویند جنگ طولانی شده و مردم خستهاند و شما بزرگواری بفرما و جام زهر را بخور. همآنها که جام زهر را با محاسبات دنیائی و غیرایمانیشان …
راهپیمائیِ دیروز، نسخهی کوچک و شبیهی بود به جمعِ میلیونی پیادهگانِ زائرِ اربعینِ سیدالشهدا و دیروز بعد یکی دو ماه، خاطرهی خوب صدای قدمهای محکم و متراکم برایم زنده شد و برای همراهانی که راهپیمائی اربعین را نبودند توانستم شرح کوچکی از شوری که بود را تصویر کنم… .
در بهار آزادی جای شهدا خالی…
