۱.یک جمعه مانده به جمعهی انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ در بوکمال سوریه مهمانِ فرمانده تیپ حیدریون بودم و او مثل همهی عربها که مهماننوازند و هرچه دارند در آنِ اول پیشکش میکنند، همان لدیالورود دستم را گرفت و مرا برد خانه خودش. خانه که میگویم، ساختمانی دو طبقه که به شکلی کاملا عربی با سرسرهای …
پنجم اسفند ۱۴۰۳ من یکی از خوشبختترین آدمهای روی زمین بودم. آنروز یکی از بهترین روزهای خدا بود و من در بهترین و بایدترین جائی که میبودم، یکی از آن چند میلیون نفری بودم که روی آسفالت سرد خیابانهای بیروت، با چشم اشکبار و دلی پر امید، افتاده بودند دنبال دو تابوت زردپوش تا دو …
