مهدی از تهران زنگ زد که «الان نیم ساعت است کفتارها زوزه میکشند و ماشینهاشان را آوردهاند کف خیابان با بوق ممتد؛ انگار که عروسی ننهشان باشد با پدرهای چندگانهشان» پشت بندش محمد تماس گرفت که بگوید خط خبری شبکههای ماهوارهای حول «ترور آقا» میچرخد و شب داشت به آخر میرسید و از صبح که اسرائیلیها دور دوم جنگ را با خط و خبر و حمایت آمریکائیها شروع کرده بودند و به ساعت نکشیده، سیلی سخت از سپاه خورده بودند و میخوردند، هنوز «آقا» نیامده در قاب تلویزیون بایستد به «فرماندهی کل قوا». اتفاقا همین نبودنِ «آقا» را مهدی هم پرسید و بنده خدا که ته دلش حسابی خالی شده بود از شدت هلهلهی کفتارها، دنبال جواب بود و شنید که «مگر آقا پشت قرآن امضا کرده که سرِ هر تق و توقی بیاید و حرف بزند؟ پاسدارها باید حرف میزدند که قدرتیِ خدا دارند محکم و قرص و تند و تیز حرفشان را با قدر و سجیل و شهاب و ذوالفقار و نازعات میکوبند توی خاک اشغال شده» و بنده خدا قانع شد و مثل همینها را هم با محمد گفتیم و شنفتیم و تلفن را بستم و خوابیدم تا خود سحر.
سحرِ ما در شمالغربی ایران، دیرتر از سحرِ همهی کشورست و دیرتر از همه بیدار میشویم و من دیرتر از همهی همشهریها. آنقدر که به قدر خوردن لیوانی آب و خواندن یکی دو رکعت نافله شب فرصت داشته باشم و بیدار که شدم، دیدم که محمد پیام داده «قارداش اِئویمیز ییخیلدی[۱]» و دنیا آوار شد روی سرم و باز سمت خوشبینِ الکی خوشِ ذهنم گفت که «انشاءالله طوری نیست و محمد الکی شلوغش کرده» و ناخودآگاه و بیاختیار، نتِ گوشی را وصل کردم و رفتم روی کانال آقا در ایتا. عکسی از آقا بارگذاری شده بود که به پهنای صورت نورانیشان میخندیدند و دست بالا آورده بودند به خداحافظی و زیرش بیهیچ چیز دیگری فقط این آیه بود؛ «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» (از میان مؤمنان مردانیاند که به آنچه با خدا عهد بستند، صادقانه وفا کردند. برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در [همین] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند.)
نه خبر و نه تیتر و نه هیچ چیز دیگری لازم نبود که تائید کند حرف محمد را. آیه، کار را تمام کرده بود.
«آقا» بالاخره بعد از ۴۷ سال تلاش و جهاد و از پا ننشستن، به وفای پیمانی که با یاران شهیدش از اول انقلاب داشت رسیده بود و جام شهادتی که ششم تیر ۱۳۶۰ در مسجد ابوذر تهران نصفه و نیمه نوشیده بود را تا انتها سر کشیده بود و رسیده بود به پلهی آخری که باید بعد از آن «دنیا» را عوض میکرد.
خواب آلود و منگ، یاد آن صبح تلخ آخر بهار ۶۸ افتادم که بیدار شدم و اهل خانه را گریان از خبرِ رفتن امام دیدم. تاریخ داشت از نو تکرار میشد. تلویزیون خبر را حوالی اذان صبح تهران خوانده بود و حالا مردم تهران داشتند برای عزا میرفتند سمت میدان انقلاب و ندانستم کِی شب شکست و کِی سحر شد و کِی نماز خواندم و کِی کتاب باز کردم جلویم به خواندن سهم روزانهام از قرآن کریم که آنرا هم از توصیههای «آقا» داشتم که فرموده بود «در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.»
محمد پیام داد که میآید دنبالم و نوشتم که «کجا را داریم برویم؟» و دنیا بعد از «آقا» جائی برای رفتن و ماندن نداشت.
خواب از سرم پریده بود و منگ از خبری که هضمش هزار سال و هزار نشخوار لازم داشت، همچنان در پناه قرآنِ روزانهام بودم که آقای امام جمعه پیام داد که «۸ صبح تجمع عزا در مصلا به مناسبت شهادت رهبر شهید انقلاب»
«رهبر شهید انقلاب» چه عنوان با مسمائی. در آن حال مشوّشِ بینالطلوعین، فکر کردم «آقا» از فضیلتهایی که خدا به ایشان داده بود، همین یک قلم را کم داشت. جنسِ جورِ سجایای رهبر، لنگ شهادت بود که جورتر و نابتر شود و این یک قلم که به عوض سالها جهاد خستگی ناپذیر، در روز ماه مبارک و با لبانی تشنه و روزه نصیب و قسمتش شد، او را برده بود تا آن بالا بالاها که در خیال نآید.
در آن حال زار، یادم آمد سالها پیش دعائی از ایشان شنیده بودم که از خدا خواسته بودند ««شهادت» را پله آخر زندگی او و همه مشتاقان شهادت قرار دهد» و حالا تنِ چهل و اندی سال مجروحشان با شهادت به دست پلیدترین ابنای بشر، به آرامشی ابدی «عند ملیک مقتدر» رسیده بود… .
برخلاف تصورم، مصلا در آن ساعت صبح، پر از مردمِ انتقامجو و عزادار و اشکریز بود. نوحه و روضه و منبر، همه بداهه و شعار و رجز و شعر هم.
همه فقط وقت کرده بودند «بیایند». نه مجالی برای چاپ پوستر بود و نه فرصتی برای تنظیم شعار و نوشتن پارچه و بنر و ساختن فضا. مراسمِ نخستِ تکریم و ترحیمِ آیتی از آیاتِ عظمای الاهی در عصر حاضر منعقد بود و مردمِ مقلدِ معتقدِ روزهدار، فقط آمده بودند جهت تکریم سیدالشهدای انقلابشان و این بیپیرایگی شاید زیباترین جلوه آن خلسهی سحرگاهی بود.
آنجا بین روضهها تازه یادم افتاد اشک بریزم و قاطی سیل گریهی مردمی شوم که دیده بودند «در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن».
به صابر گفتم که برای «رهبر شهیدمان» دو بنر کار کند؛ یکی برای وسط «گلزار شهدا» و دیگری برای جلوی سازمان[۲]. مراسم که تمام شد رفتم بنرهای چاپ شده را بگیرم. حال صابر هم خوب نبود و حال رفیقش هم. مدام از دلِ دستگاه چاپ بنر، عکس «آقا» در میآمد با زیرنویس «آیتالله شهید» و «رهبر شهید» و «سید شهیدان انقلاب» و مدام از چشمِ هرکسی که در آن چاپخانه بود، اشک میبارید و صابر صدای روضهی «هوا چه سنگینه…» را بلند کرده بود و مجلسِ تنهائیای به پا بود و کجا بود در آن ساعت از صبح یکشنبه دهم اسفند ۱۴۰۴ که روضهخانه نبود… .
دم ظهر بود که رسیدم سازمان. کار ما تعطیلی ندارد. هر کسی سر در گریبان خویش و سرِ کار خویش و منگ، مشغول رتق و فتق امور تا آنکه وقت اذان شد. وضو نو کردم به خواندن نماز. خواندن دعاهای رمضانیه بین دو نماز و دعای فرج و دعای همیشگی بعد از نماز عصر با من است.
دو نماز را خواندیم و دعاها را و دعای فرج را و رسیدیم به دعای همیشگی؛
«خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما»
«خامنهای رهبر…
وا رفتم. خامنهای رهبر تا دیروز به لطف خدا سایهاش بر سرِ ما بود و خدا برایمان نگهش داشته بود. اما الان و امروز، تا خود بهشت و تا آن مرتبهی اعلا بالا رفته بود… . باید بداههای میساختم و همهی این حقایق، در کم از ثانیه کوبیده شد در صورتم.
صدایم لرزید. بیآنکه لرزش صدایم را که از نو شدن داغ از دست دادنِ خامنهایِ عزیز بود پنهان کنم، بداهه ساختم و خواندم؛ «خامنهای رهبر؛ مشمول رحمت بفرما…» و باقی دعای همیشگی را و دعا که تمام شد، فصلی از نو اشک ریختم به حسرتِ از دست دادنِ او و به شکرانهی اجابت «دعای همیشگی» رهبرم که «شهادت» بود.
[۱] داداش خانه خراب شدیم…
[۲] محل کارم. سازمان مدیریت آرامستانهای شهرداری خوی
