جا برای یکجا دفن کردن شهدای خوی را پدرم از شهردار وقت گرفت. همان سال اول و دوم جنگ که مسئول تدارکات سپاه خوی بود و میدید شهدا وقتی زخمی و شکسته بال از معرکه برمیگردند، روی دوش مردم، میروند در گورستان محلات و لابلای ردیف مردگان دفن میشوند و پیش خودش فکر کرد «جائی برای دفن شهدا دست و پا کند و «مزار شهدا» بسازد و برادرانِ به خون غلطیده، یکجا جمع شوند وقتی مهمان میروند تا بهشت» و حاصلش شد قطعه زیبای شهدا که حجله و پرچمهایش «هنوز» یادگار جنگ هشت سالهی دههش شصتند و معماری مزارات و محتویات و تزئینات داخل حجلهها و سفیدی بینقص سنگ مزارها، چشم هر بینندهای را خیره میکند؛ «منزل ابدی» برای شهیدانِ به خون خفته.
تا جنگ هشت ساله تمام شود، سه بلوک از چهار بلوک محوطهی مربع شکل قطعه شهدا پر شده بود و بلوک چهارم مانده بود برای شهدای بعد از جنگ یا آنها که از تفحّص کشف شوند و برگردند یا آن چند ده رزمندهای که هیچ خط و خبری ازشان برنگشت و اسمشان در سیاهه صلیب سرخ و اسرا هم نبود و «مفقودالاثر» بودند و دستِ آخر سنگ مزارِ خالیای نصیب مادرشان شد که «خانهی آن شهیدِ بینشان» باشد و مادر شب جمعههای دلتنگی را سر آن سبک کند و الغرض، بلوک چهارم مزار شهدای شهر ما، با آهنگی کُند آغوش به روی «شهید» باز میکرد و معبر شهادت بسته بود و در تمام دوازده روز جنگ اولمان با صهاینه، فقط سه شهید را در دلش جا داد.
اما این بار دومی که آتش جنگ شعله کشید، در همان دو سه روز اول هی «خبر شهادت» آمد و پشت بند آن تابوتِ مزین به پرچم روی دست مردم آمد و ساکنش مهمان ابدی قطعه شهدا شد و هرچه قبرِ از پیش آماده داشتیم، پر شد و اصغر آقای گورکن، دستپاچه و مضطرب، روز سوم جنگ بود که یک سریِ کامل کَند و به بلوک چهارم افزود و چهل و چند مزار آماده کرد و رویشان را پوشاند برای روز مبادا که مهمانِ دسته جمعی داشته باشیم… .
زد و فردای همان روز، «روز مبادا» شد و دو شهید رسید برایمان و به ساعت نکشید که یک شهید دیگر بهشان اضافه شد و شب نشده عدد شهدا به چهار رسید و تا سحریِ روز چهاردهم ماه مبارک را بخوریم، عدد شهدای ساکن در سردخانه سازمان به هفت تن رسیده بود. شهدائی از اقصی نقاط ایران. از نظامیِ کادر و سرباز بگیر تا مردم کف کوچه و بازار و شهیدی از هموطنان کُرد که رفته بود دنبال دارو برای مادرش در ارومیه که همهشان در اثر حملات هوائی اسرائیل و آمریکا به شهادت رسیده بودند.
هر شهید که برایمان بیاورند، با دستگاههای مرتبط هماهنگی میکنیم برای تشییع و تدفینِ عزیزانهاش و حالا از هفت سوی جبههی میهنِ پهناورمان هفت شهید آمده بود و قرار بود در یک روز، هفت تن را یکجا بدرقه کنیم تا بهشت و هماهنگیِ علیحده لازم بود. جلسه کردیم و قرار تشییع را گذاشتیم برای روز جمعه بعد از اقامه نماز.
بعد از حدود چهل سال، این اولین بار بود که این تعداد از شهید را در یکروز و یکجا تشییع میکردیم. بنا شد بعد از اقامه نمازجمعه، پیکرها پشت خودروئی که با گل و حجله تزئین شده بود نگین حلقه مردم شوند از میدان مصلا و بدرقه شوند تا میدان شهید فهمیده و بعد از اقامه نماز بر پیکرها در میدان، منتقل شوند مزار برای انتقال به منزل ابدیشان تا روز رستاخیز.
ظهر که پیکرها را بدرقه کردم به مصلا، ماندم در سازمان که کارهای دفن را پی بگیرم. پیشبینی این بود که مردم زیادی بیایند برای مراسم تدفین و برای همین، از بچههای بسیج کمک گرفته بودیم که چهار ورودی قطعه شهدا را ببندند تا ازدحام انسانی کمتری اطراف محل دفن داشته باشیم و نوجوانهای بسیجی چنان جدی گرفته بودند کار را که حتا خود من را هم راه نمیدادند تو و اگر سفارش فرماندهشان که حقیر را به جا آورده بود، نبود، قطعا تا همین الان پشت نردههای مزار متوقف مانده بودم.
اذان که شد، نمازم را خواندم و جمع کردم و رفتم سر خاک شهدا. چرخی زدم و کارها را پائیدم. سری به پدرم زدم و سلامی دادم و از او برای خوب و آبرومند برگزار کردن بدرقه «هفت برادران» مدد خواستم.
شکر خدا همه چیز روی روال بود و اصغر آقا صبح اول وقت، هفت «خانه» از سری جدیدی که آماده کرده و رویشان را پوشانده بود را از نو باز کرده بود و خاکهای اضافی را تل کرده بود پائین پای قبور.
هفت منزل برای هفت برادری که قرار بود اینجا تنگِ هم تا صبح رستخیز بخوابند، مهیا بود. بوی خاکِ باران خوردهی مزارها، پر شد توی دماغم. به حسرت ایستاده بودم به تماشا؛ در یک قدمیِ ارزشمندترین خانههای دائمی شهر.
کارم فقط منتظر ماندن بود تا شهدا برسند و یادم افتاد از ختم اول قرآن ماه مبارک امسال، چند صفحهام مانده است و کجا را داشتم بهتر از این خاکِ آغوش گشاده برای ختمِ کتاب کریم.
پریدم تو. نشستم روی بلوک ردیفچین شدهی قبر دوم از آخر. قرآنم را از جیبم درآوردم و صفحه ۵۹۰ را باز کردم. ۱۴ صفحهام مانده بود تا دورم تمام شود. سورههای انتهائی جزء سی، کوتاه و روان و زودخوانند. هی آن «قصار السُوَر» را خواندم و هی حسرت بردم و هی اشک ریختم و هی آن خاک باران خوردهی مهیای شهیدان را متبرک کردم به طنین کلام خدا با کلماتِ «شمس» و «ضحی» و «ناس» و «زلزال» و اخلاص».
کجا خیال میکردم آخرین آیات این ختم را در مثل اینجائی بخوانم؟ اصلا کجا خیال میکردم در ثواب این ختم، هفتِ شهیدِ تازه به جنت رسیده هم شریک خواهند بود؟ روز اول ماه مبارک که ختم را شروع کردم، کجا فکرش را میکردم که بناست در ثواب قرائت، «رهبر شهیدمان» هم سهیم باشند و ختم به سر نرسیده، پیکِ بهشت برسد و آن مجاهد کبیر و نستوه را تا بهشت بالا ببرد؟
لابلای این حسرتها و دریغها، رسیدم به آیهی سجدهدار سورهی «علق» و سجدهی واجبه کردم بر تربتی که آغوش باز کرده بود برای شهیدانی که شقیترین موجودات عالم، کمر به قتلشان بسته بودند… .
قرآن به سورهی ناسش رسید و هنوز شهدا روی دست مردم، از شهر نرسیده بودند تا منزل ابدیشان.
همانجا ختم دوم ماه مبارک را شروع کردم و این وسط، صدای انفجاری آمد و دودی از سمت فرودگاه برخواست و معلوم شد، اشقیاء در برگ جدید جنایتشان، دور و بر فرودگاه را هدف گرفتهاند… . بیخیالِ دودی که برخواسته بود و دهشتی که خیلی در مردم حاضر در محوطه تاثیر نکرد، هشت نه صفحه خوانده بودم که پیکرها رسیدند.
ماندم همان تو.
هماهنگیمان این بود که ماشین حامل شهدا بیاید داخل قطعه و شهدا را دو تا دو تا از حجلهشان بیاوریم و همزمان خانوادهشان بیایند داخل محوطه و سر مزار برای وداع و دیدار آخر.
دو ساعت از ظهر گذشته، خودروی حامل «هفت برادران» رسید تا کنار قبور. مادرها و پدرها و برادرها و مردم هم. شهید اول که از خودرو منتقل میشد، صفحه هفتم از سوره بقره را خوانده بودم و آیات قرآن را بستم که «آیه و لالهی پاره پارهی خونین بدن؛ شهید اکبر جعفری» را در بر بگیرم.
تابوتش تا کنار من فرود آمد و نصیب آغوش من شد که پرچم از رویش باز کنم و جسمش را در آغوش بگیرم و بگذارمش در قبر اول و همزمان با من، شهید دوم روی دست مردم برود تا انتهای ردیفِ قبور آمده شده و در قبر هفتم آرام بگیرد.
همراه پیکر شهید، شیخ مرتضی اکبری هم آمد پائین که تلقین شهید را بخواند و شهید را که جا گذاشتیم در «منزل آخرش»، نشستم که دست بگذارم روی بازوی شهید به تکان تکان دادنش برای تلقین کلماتِ آخری که قرار بود از دنیا بشنود؛ «الله؛ محمد؛ علی… قرآن؛ کعبه؛ امام….».
و من در آن حال بهشتی، بازوئی مردانه را لمس کردم که مال پاسداری بود که برای دفاع از کیان، چنان پرزور جلوی جهود ایستاده بود که ارتش آمریکا مجبور به مداخله مستقیم و خرج هزینههای گزاف و شلیک گلولههای گران به سوی او شده بود.
و شهید دوم و سوم و رسیدم به چهارمین شهیدی که تابوتش آمد تا کنار قبر و درش را باز کردیم که شهید را در بیاوریم و هرچه سه شهید قبلی، تنومند و پهلوان و شرزه بودند، تابوت چهارم سبک بود. سربازی که «سرو» رفته بود و «نهال» برگشته بود.
مادرش به غش افتاد روی خاک کنار قبر و کم مانده بود بماند زیر تابوت. بیوزنی تابوت نبود، حتما در آن ازدحام، تابوت واژگون میشد روی سرش و مصیبت میساخت. برادر شهید، مادرش را کشید کنار و تابوت را گذاشتیم کنار حفرهی قبر. درش را باز کردیم و کل حجمی که از داخل تابوت بیرون آمد، به کیلو پهلو نمیزد… . در کفنی که حتا برای قد کودک شش هفت ساله هم کوتاه بود. خواستم کتف شهید را تکیه بدهم به دیوار قبر و کجا آن سرو قامتِ نهال برگشته، اعضا و جوارح برایش مانده بود که کتف هم داشته باشد… . مادرش از بیوزنی کفنی که از تابوت درآوردیم و از کوچکی آن و از سر و شکل چیزی که داخل گور گذاشتیم فهمیده بود ماجرا را و خودش را میکشت تا به هر نحو برسد به پیکر و تابوتِ خالی مانع بود و به برادرش اشاره کردم که «بگذار تابوت حائل قبر و مادرت شود تا تلقین را بخوانیم و کار را تمام کنیم… .» به شیخ مرتضی که عین خودم ماتش برده بود تشر زدم که «زود باش» و مادر شهید فقط روضهی «اِرباً اِرباً[۱]» شدن «علی اکبر» میخواند و چشم از جثه ناچیزی که از پسرش برگشته بود برنمیداشت و هی سر هر نوحه و سوگ میگفت که «مبین را فدیهی امام حسین کردهام. مبین را فدائی امامش کردم. مبین را قربانی راه حسین کردم… .» و جگر همه آتش گرفته بود.
سنگ لحدها را که چیدیم روی جسد مختصرِ مبین، بهش سپردم که به «سلامم را به پدرم برساند.» گفتم که «همسایهی قدیمی همین «بهشت خانه» است که از امروز میهمانش شدهای. قبر پنجم از ردیف سومِ بلوک اول. همه اینجا میشناسندش؛ علی آقا شرفخانلو.» و سپردم که سلامم را به «رهبر شهیدمان» برساند و عوض من تنگ در آغوشش بگیرد و به ایشان بگوید «آقاجان خسته نباشید از اینهمه سال جهاد و تلاش و نوش جانتان باشد شربت گوارای شهادت که افطار زودهنگامِ روزه روز دهم ماه مبارک امسالتان شد… .»
بعد از مبین، شهیدی از هموطنان کُرد، آخرین شهیدِ بدرقهی آن روز بود و همزمان با ما، سه تای دیگر از انتهای ردیف هم دفن شدند تا «هفت برادران» دست در دست هم بروند تا بهشت. برادرانی ابدی که تا آنروز هم را ندیده بودند و تقدیر این بود که سرِ راهِ بهشت برادر و برابر و همراه و همسایه و همخانه شوند.
بیرون که آمدم، هادی داشت روضهی وداع میخواند و باد ملایمی میوزید و بوی خوشی همه جا را گرفته بود. «شاید هم خاک از اینکه باز عزیزانی از ما را با خود یکی کرده بود، این چنین بوی خوبی میداد[۲]» هرچه بود؛ خاکِ مزار شهدا، سنگینتر شده بود.
و آنروز، جمعه بود. شانزدهم رمضانِ هزار و چهارصد و چهل و هفت سال پس از هجرت محمدِ مصطفی صلی الله علیه و آله از مکهی کفار و مشرکین به مدینهی حکومت اسلام.
شهیدزاده. حسین شرفخانلو.
خلال جنگ رمضان؛ خوی.
[۱] تکه تکه شدن
[۲] بریدهی شعری از تورگوت اویار به ترجمه سیامک تقیزاده
