یادداشت‌های جنگی ۲۹ (سخنِ وَطن)

این، نوبت دومی بود که دعوت می‌شدم به ارائه و اجرا در رویداد «کافه سخن».

کافه سخن، اتفاقی است که از دو سال پیش با مشارکت اداره «کتابخانه‌های عمومی خوی» و رسانه‌ی «سیزین تی‌وی» در محل کتابخانه مرکزی (۱۵ خرداد) شنبه به شنبه عصرها برقرار بود و طی آن، جماعتی از خرد و کلانِ اُناث و ذکورِ اهل فرهنگ و هنر، متن‌های خودشان را یا شعر و نثرهایی فاخر را به «قرائت» در گردهمائی ارائه می‌کردند و بیشترِ ارائه‌ها مالِ دوره دیده‌هائی بود که در «سیزین تی‌وی» کارگاه فن بیان و روش گویندگی گذرانیده بودند و محفل کافه سخن، محملی بود برای تمرین و ارائه‌ی نوجوان‌های فنِ بیان آموخته.

کاری که ایده و اجرا و همه چیزش عالی بود و آخرین نوبتِ فصلِ اخیرش همزمان شد با «شب یلدا» و دورهمی گرفته شد با موضوع «چله» و چه عصر باشکوهی شد و هلالِ «کافه سخن» رفت به مُحاق[۱] تا وقت معلومی که آن روز کسی ازش خبر نداشت.

غرض، «جنگ رمضان» که در گرفت و شهیدِ زیاد که خاک مزار شهدا را سنگین‌تر کرد، بچه‌های کافه سخن فکری شدند که این‌بار برای «وطن» دورهمی بگیرند دورِ سرِ شهدائی که همین نو به نو خون‌شان پای همین خاک ریخته بود به جهاد با اشقیای دنیا و آن هم نه در سالن اجتماعات کتابخانه عمومی که در جوار همین شهدای نو به خون خفته.

حتا اگر دستور از کمیته پدافند غیرعامل که ادارات و مراکز دولتی را نیمه تعطیل اعلام کرده بود هم نبود، بجا بود «سخنِ وطن» را سرِ خاکِ کسانی بِسُرائی که خون به پایش ریخته بودند.

تصمیم را بعد راهپیمائی «روز قدس» و بین دو نمازِ جمعه و عصر گرفتیم و چون تا شنبه فقط یک روز زمان داشتیم، برنامه را بردیم به یک‌شنبه که امکان تمهید و تمشیَتِ بهترِ برنامه را داشته باشیم و تدارک افطاری‌ای ساده هم بتوانیم ببینیم برای مهمان‌ها.

میزبان، اداره کتابخانه‌های عمومی بود و رسانه سیزین تی‌وی و سازمان ما[۲]. به ذهنم رسید که خانواده شهدا را هم دعوت کنیم و شنیدنِ سوگ‌سرودها در «سخنِ وطن» تسلی دلِ خاندان‌های تازه داغ دیده باشد. این را به بنیاد شهید گفتم و خواستم که دعوت‌ها را انجام دهد و اگر خواستند، خودِ بنیادی‌ها هم بیایند و می‌دانستم که آنان جماعتی به شدت بخشنامه‌ای و اداری‌ند و خارج از دستور مافوق، برگ از درخت‌شان نمی‌افتد.

دعوت برای یک‌شنبه ۲۴ اسفند بود و هادی از کتابخانه عمومی ۷۰ صندلی فرستاده بود بچینیم دور قبور شهدای تازه و از قضا باران گرفته بود و برنامه را بردیم داخل حسینیه که قبل‌تر از ما بچه‌های هیئتِ «شهیدانه» یک دیوارش را کامل با پرچم درسته‌ای به ابعاد ۴ در ۸ متر پوشانده بودند و چه پس زمینه‌ی جذابی شد پرچم درشت ایران در زمینه‌ی «سخنِ وطن».

صندلی‌ها را چیدیم داخل حسینیه و چون خانواده شهدا را دعوت کرده بودیم و می‌دانستم از خانه هر شهید پنج شش میهمانِ قطعی خواهیم داشت، صندلی‌های سالنی‌مان را هم دادم چیدند ته ردیف‌ها و جمعا شد حدود ۱۲۰ ۱۳۰ جا برای نشستن مهمان و قدرتی خدا، همان نیم ساعت اول برنامه همه صندلی‌ها پر شد و جا کم آمد لقمه نان و پنیر و خرمائی که هادی و رامین تدارک دیده بودند برای نهایتا ۷۰ ۸۰ نفر باید به نحوی برکت پیدا می‌کرد که جواب مهمان‌ها و خودمان را می‌داد. نان و پنیر با آن‌ها بود و سوپ با ما. گفتم علی زنگ بزند سهم سوپ را دوبل کند و یکی از کارگرها را فرستادم نوبت بگیرد دم نان بربری و هادی بنده خدا خودش رفت پیِ پنیر و خلاصه که اسباب پذیرائی شکر خدا جفت و جور شد.

کلمه مشترک برنامه «وطن» بود و همان جمعه که ایده‌ی رویداد به ذهن سه تائی‌مان رسیده بود، رفته بودم از لای کتاب شعرهای ترکی و فارسی‌م، دفترهای مربوط به جنگ و وطن و شهید را جدا کرده بودم و داده بودم رامین پخش کند بین بچه‌ها که هر کدام به انتخاب یکی دو شعر از صمد قاسم‌پور و مرحوم ابوالفضل سپهر و خدابیامرز سلمان هراتی و خاصتاً اُوخشاماهای عمار احمدی بخوانند لابلای اجراهاشان.

چراغ اول را میکائیل جانعلی‌پور روشن کرد با شعری که خودش ساخته بود و سرپا بند نبود از زور دیسکی امانش را بریده بود و برای دوستِ رزمنده‌اش که می‌گفت حالا پای لانچر دارد تیغ به چهره کریه شیطان می‌کشد، آرزوی سلامتی کرد. نوجوان‌های یکان یکان بعد از آقا میکائیل آمدند و ارائه کردند تا نوبت به سیدحسن جعفرزاده رسید. او جانباز شب اول جنگ دوازده روزه بود و آمده بود روایت جانبازیش را و شهادت فرماندهش را بگوید. پای راست سید همان شب باز شده بود به بهشت و او اکنون ماه‌هاست که با پای عاریتی قدم برمی‌دارد و صندلی خواست که نشسته حرف بزند. بر خلاف باقی ارائه‌ها که همگی سرپا بود و چه مراعات نظیری شده بود نشستن آن مجاهد و ایستادنِ باقی زن‌ها و مردها. یعنی که هرکسی به وقتش باید بایستد و سید به وقتش تا «پای» جان ایستاده بود؛ آن‌قدر که فی‌المجلس «پا»گشا شود تا قبولی در آزمون جان باختن.

نوبت به اجرای من رسید و یادم افتاد نوبت قبلی که اینجا در کافه سخن اجرا داشتم، «روز پدر» بود و بریده‌ای از «بی‌بابا» را خوانده بودم و حالا در پسِ گردشِ ابر و باد و مه و خورشید و فلک، جنگی نو درگرفته بود و باز باباهائی رفته بودند و من بدرقه‌شان کرده بودم و «هفت برادران» برای‌شان نوشته بودم و حالا در آن مجلس، بریده‌ای از آن‌را باید می‌خواندم.

جائی که دلم می‌خواست بخوانم، حاوی صحنه‌های عریانی از دفن شهیدی بود که تقریباً «هیچ پیکری برایش نمانده بود» و کفن مختصرش پر از خالی بود که از تابوت برش داشتم و گذاشتم توی قبر.

پشت تریبون که رفتم، دزدکی چشم چرخاندم که پدر و مادر «مبین» آن شهید بی‌سر و تن در مجلس نباشند و مطمئن که شدم، صدا صاف کردم به بسم الله گفتن و گفتنِ این‌که «اتفاقِ دفنِ همزمانِ هفت شهید در یک روز، چهل سال بود در این قطعه مقدس تکرار نشده بود تا همین دو جمعه‌ی پیش» و شرح دادم تراکم انسانی و ملکوتیِ آن‌روز را و به آن‌ها که به تازگی «خانواده شهید» شده بودند این «بشارت» را دادم که بعد از این، اینجا بهشت شما خواهد شد و هر حال خوش که خواهید داشت و هر ناگواری‌تان را خواهید آورد اینجا و اینجا علاوه بر خانه ابدی شهیدتان، خانه اصلی شما هم خواهد شد عین من و امثال من که از فردایی که پدرهامان ساکن اینجا شدند این چنینیم و رفتم سراغ خواندنِ متنم.

حواسم به گم نکردنِ خط‌های متن از روی گوشی بود که متوجه جابجائی جمعیت شدم و این‌که چند نفر به جمع‌مان اضافه شدند. زیرچشمی پسرم را دیدم که با مادرش آمده‌اند و نگو همراه‌شان از همه‌جا بی‌خبر، پدر و مادر مبین هم رسیده‌اند و همراهِ سوز و اشک و گریه‌ی حضار، شرحِ دفن آن جسدِ مختصر و قطعه قطعه را نو به نو شنیده‌اند… .

مجری بعد از من آمد و شعری خواند و خواست مجلس را برگرداند به ریلِ عادی و خواست اگر از خانواده شهدا کسی مطلبی دارد بیاید پشت تریبون و عهد، پدر مبین آمد و میکروفون را گرفت و شروع کرد به خواندن حماسه و نقل شجاعت و غیرتِ پسرش. حالا مگر مجلس از تب و تاب می‌افتاد؟

میکروفون را که گذاشت، یاد دوبیتیِ مرحوم محمدرضا آقاسی افتادم و دیدم حیف است عیشِ مجلس را با خواندنش کامل نکنم؛

«من بال و پر شهید را می‌بوسم

پا تا به سرِ شهید را می‌بوسم

گر لحظه دیدار میسر نشود

دست پدر شهید را می‌بوسم»

و پشت بندش خواندم

«ای دوست به حنجر شهیدان صلوات

بر قامت بی‌سر شهیدان صلوات

از دامن زن، مرد به معراج رود

بر دامن مادر شهیدان صلوات»

و نشستم و علی آمد که «شعر حاضر کرده‌ام بخوانم برای جمع» و نگو جو مجلس، طفل نه ده ساله‌ی مرا هم گرفته و همان وقت رفته با گوشی مادرش شعر جستجو کرده و تمرین و تمرین که تریبون بگیرد برای ارائه. گفتم «مجلس مال عمو رامین است. برو از خودش اجازه بگیر» و رفت که اجازه بگیرد و او که داشت می‌رفت، از پشت سر نگاهش می‌کردم و فکر می‌کردم از زودتر ازدواج می‌کردم، لابد الان علی سن سربازیش بود و شاید همرزم همین مبین بود که سرپا رفت و سروِ سرخ سر برگشت و تا علی از روی گوشی مادرش شعر برای وطن بخواند برای جمع، در چشم من آن‌قدر بزرگ شده بود که او را «در لباس سربازی» برای وطن ببینم و بروم تا آن‌جا راهیش می‌کنم به کارزارِ دو سر سود و بی‌بازگشت و بی‌انتهای قتال با اشقیا… .

قرآنِ قبل اذانِ اتوماتیکِ سازمان از بلندگوهای محوطه داشت پخش می‌شد که صلواتِ آخرِ مجلس را فرستادیم. وقت بود تا اذان هر کدام خانواده دوباره یک پلک بروند سرِ مزار شهیدشان اشک بریزند و وضو نو کنند و برگردند سر سفره افطار مختصری که سنتش را رهبر شهیدمان گذاشته بود. برکتِ خدا چنان افتاده بود در سفره که نه کف دستی نان اسراف شد و نه چیزی دورریز داشتیم و نه کسی گرسنه از سر سمات[۳] بلند شد. و خدایش بیامرزد ابرمردِ ایران، شهیدِ آیت‌الله را. آقا را. که «افطاری ساده» دادن را یادمان داد و کنار هزار بنای خیری که گذاشت، این یکی را هم ساخت و پرداخت و به ثمر رساند و رفت… .

وقت خداحافظی مادر مبین آمد به دیدنم. زبانم قفل شد. نطقم باز نمی‌شد که عذر تقصیر بیاورم از روضه مکشوفی که در حضورش خوانده بودم. چنان مادرانه و مهربانانه که هر جبروتی در مقابلش جز خشوع و خضوع و تسلیم، بلد نباشد. صبور بود و استوار و پر از طاقت. انگار که پَرِ چادرِ «زینبِ کبری» سلام الله علیها به پَرش خورده باشد. او کلمه به تشکر آورده بود و من فقط اشک داشتم بریزم به پای صبرِ کوه استواری که راست قامت ایستاده بود مقابلم.

باز برای بارِ نمی‌دانم چندم، فهمیدم که «خدا امانتش را به اهلش می‌دهد؛ امانتِ پرورش شهید را. امانتِ صبر بر مصیبت را. امانتِ تجلیِ زینب را… .»

شهیدزاده. حسین شرفخانلو.

خلال جنگ رمضان. خوی


[۱] تاریکی. تعطیلی

[۲] سازمان مدیریت آرامستان‌های شهرداری خوی.

[۳] سفره. خان نعمت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *