هادی از ارومیه زنگ زد که اهمیت مرز را در جنگی که درگرفته، یادم بیاندازد. راست هم میگفت. در این دو جنگ اخیر که شیوههای نزاع نو شده و اولین ضربات جنگ به فرودگاههای طرفین میخورد، در همان ساعاتِ نخست، پروازهای مسافری از دور خدمت خارج میشوند و طبیعتاً مسافران خارجی که عمدتا از راه هوا سفر میکردند، مجبور به انتخاب مسیر زمینی میشوند برای سفر و مرزهای شمالی کشور که خیلی مسیر تردد مسافران ایرانی به اروپا و کشورکهای قوقولیِ پائین خلیج فارس نمیتواند باشد و مرز طولانی عراق هم که هکذا و مرز افغانستان و پاکستان هم که تکلیفش معلوم است و ایضاً مرزهای آبی پهنهی خلیج فارس و دریای عمان که محل معرکه اخیر است و تنها و تنها میماند مرز ترکیه و سه درگاه مسافریش؛ بازرگان، رازی و سِرو که از آن سه، «رازی» در جغرافیای شهر ماست و از قضا نزدیکترین مسیر زمینی برای رسیدن به اولین فرودگاه ترکها در شهر وان برای رسیدن به ادامه مسیر سفر در هوا.
شنبهای که جنگ شروع شد و هشدار انسداد سفرهای هوائی صادر شد و هنوز خبرِ شهادت رهبر پخش نشده بود، کسی از دوستان بابلی که در ایام زلزله خوی به امداد ما آمده بودند و شمارهی هم را داشتیم، زنگ زد که یکی از همشهریهاشان الا و لابد باید برود عمان و راه هوا بسته است و راه افتاده از سمت نوار شمالی کشور دارد میآید خوی که ردش کنی برود ترکیه که برسد به هر نحوی به عمان. انگار که همسرش سرِ زا بود و اقامت آنجا را داشتند و این بنده خدا برای انجام کاری یک تُک پا آمده بود بابل و گرفتار جنگ، راهِ برگشتنش مسدود و باید تا سهشنبه که وقت زایمان زنش بود به هر نحو ممکن میرسید مسقط.
بنده خدا تا بیاید برسد خوی صبحِ شومِ یکشنبه شکست و خبر شهادت پیچید و اوضاع به هم ریخت و به چه والزاریاتی رد شد از مرز خدا میداند… .
حالا تماس هادی دوباره مساله مرز را در ذهنم فعال کرده بود و علافی لب مرز آن دوست بابلی در صبح یکشنبهی شوم، یادم انداخت که از دوستان پایانه شنیدم که یکی دو شبکهی تُرک دوربین زنده کاشتهاند آن سوی مرز به صیدِ روایتِ آن ایرانیها که وسط معرکه جنگ از ایرانشان خارج میشوند و همین شیطنت کافی بود که شاخکِ دوستانِ رسانهایِ اینسوی آب را هم تحریک کند به اقدام مشابه. در اجرای آن دستور از کتاب کریم که زینت حسینیهی رهبر شهیدمان بود در آخرین دیدار عمومیش: «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَیْکُم» (پس هرکس به شما تجاوز کرد با او مقابله به مثل کنید. بقره. ۱۹۴) که خب تا آنروز و تا تماس هادی، محقق نشده بود و هادی حرفش این بود که «با یک تیم از بچههای رسانهایِ کاربلد خوی بروید لب مرز به صید روایتِ آن هموطنان که دارند برمیگردند به آغوش میهن.»
ایدهی جالبی بود و میشد از دلش چند جور خشت خام درآورد برای ساختن آجرهائی که بشود باهاشان دیوارهای قشنگی چید و نگفته پیداست که این قِسم کارها فوری و فوتی هستند و نمیشود و نباید معطلِ بخشنامه و ابلاغیه و اما و اگر و باید و شایدها ماند اما، «مرز» ذاتاً مکانی امنیتی و سیاسی است و باید برای کاشتن سه پایهی دوربین و سنجاق کردن میکروفون روی یقهی سوژه، جواز و مجوز از «بالا» داشته باشی و قرار شد فردای تماس هادی، اذان ظهر که رد شد، با رامین و مرتضی برویم سمت مرز و در راه هماهنگیها را تلفنی انجام دهیم.
از خدا پنهان نیست و از شما هم نباشد که «چوبدستی» و «بسته نخودچیها»یی که دو روز پیش از سپاه تحویل گرفته بودم و توی کوله اربعین جاسازشان کرده بودم را هم برای «احتیاط» با خودم برداشتم. به هر طریق، «جنگ» دوباره آمده بود و یادم انداخته بود منطقهی قُطور و حوالی مرز، در هشت سالی که با عراق میجنگیدیم کم از جبهه نداشت و کم از کردستان و خوزستان شهید نگرفته بود ازمان.
در مسیر به هر دری زدیم و به هر کسی که میشد و تلفنمان را جواب میداد زنگ زدیم بلکهم جواز فیلمبرداری در پایانه را جور کنیم و نه که نه بشنویم، نه! فقط جواب مثبت نگرفتیم! و چون لاتی دنده عقب ندارد و راهِ رفته را باید تا تهش میرفتیم، راندیم تا خود مرز و بنا شد بی آنکه دوربین حمایل کنیم و سهپایه بکاریم، «چشمی» برویم توی دل کار تا چه پیش آید… .
یادش بخیر باشد بار آخری که آمده بودم اینجا که رد شوم بروم ترکیه که بروم لبنان که برسم زیر تابوت شهید المقاومه آقا سیدحسن نصرالله و سوگ و حماسه را یکی کنم و کجا فکرش را میکردم که سالش شده و نشده، رهبرمان شهید شده باشد و اوضاع کواکب طوری دیگرگون شده باشد که کسی از فردایش خبر نداشته باشد و اینبار با رخت عزای «رهبر شهید» و کولهی حاوی «چوبدستی» و «نخودچی» برگردم لب مرز.
هر سال ده روز آخر اسفند، جاده خوی تا قُطور و رازی، کیپ تا کیپ ماشین است از شهرهای دور و نزدیک و پارکینگهای پایانه از یکی دو کیلومتر مانده به میله مرزی، تا خرتناقشان پُر. این سفر اما تا خود قُطور که خبری از ازدحام خودرو و دیدار پلاک غریبه نبود و از قُطور تا مرز هم شیوه به همان طریق بود که تا قُطور بود. پارکینگها هم خالیِ خالی. انگار نه انگار که دم عید است و هر سال این موقع، آنها که پول سفر هوائی به استانبول نداشتند از اقصی نقاط ایران میآمدند اینجا و ماشین رها میکردند همین حوالی و میرفتند و «۱۳ به در» به بعد برمیگشتند. یعنی علاوه از اینکه سفرِ گریختن و جان به در بردن از جنگ نداشتیم، از مشتریهای هرسالهی این ایام هم خبری نبود.
ماشین را گذاشتیم جائی دورتر از میله مرزی و کولهام را انداختم روی دوش و زدیم به چاک جادهای که خیلی تا «صفر مرزی» فاصله نداشت. ده دوازده تریلی به صف منتظر عبور بودند و یکی دو ون که داشتند کارهای ترخیص و عبورشان را راست و ریست میکردند و ونی که از قضا باجناق رامین بود و داشت از آن سو برمیگشت و نصف صندلیهایش خالی بود. مسافر پیاده هم تک و توک.
این «خالی از تردد» بودن مرز در این وقت سال که وقتِ وقتش الان باید اینجا سر میشکست، نکته جالبی بود تشخیص دم دستیش اینکه «حتا آنها که هرسال برای تفریح و استخوان سبک کردن و تعطیلات عید، میرفتند «خارجه!» امسال نشستهاند سر خانه زندگیشان تا ببینند چه میشود و کار چگونه آخر میشود.»
دلار و لیره فروشهای سرپائی که سرجهازی مرزند از کاهش تراکنش گله داشتند و خبرشان بعد از شروع جنگ و شهادت رهبر، افت قیمتِ سر به فلک گذاشتهی دلار و به تبع آن لیر و یورو بود. داخل پایانه که شدیم بوی خوش قهوهی سوخته پُر شد در دماغمان و امان از نفس سرکشِ آدم روزهدار که لطایف دنیا در نظرش ضریب میخورند به حد اعلا… .
حجلهای آراسته بودند برای «امام شهید انقلاب» و کنارش اعلامیهای که بخاطر قطع بودن سیستمها و نمیدانم چه، از تردد مسافران کثیرالسفر تا اطلاع ثانوی جلوگیری به عمل خواهد آمد و ده بیست نفر بیشتر منتظر عبور و به همان تعداد مشغول ورود به کشور نداشتیم در دو سوی پایانه و یکی از تازه واردان به کشور قضا از مسافران کثیرالسفری بود که کارش تراکنش لباس و پارچه و دارو از ترکیه به ایران و بالعکس است و از دوستان قدیمی و هم را خیلی وقت بود ندیده بودیم و پرسیدیم «تو چگونه است که کثیرالسفری اما جواز عبور یافتی که بروی و حالا برگردی؟» و خندید که «داداش اینجا یا آنجا (یعنی سمت ترکیه) هر کاری داشتی فقط لب تر کن… .» یعنی که «داداشت پشت هیچ درِ بستهای نمیمونه!» و رامین را شناخت و شروع کرد به توپیدن بهش که «چرا کامنتها را نمیخوانی و اگر هم میخوانی چرا جوابشان را نمیدهی؟» و با حالتی خاص تشرش را مگر بند میآورد؟ و گفت که «ممنوعیت تردد کثیرالسفرها برای استعلامِ نمیدانم چی چی در سامانه گذرنامه است که حالیا با این اوضاع جنگ، معطلی دارد و باید برای هر کسی نیم ساعت چهل دقیقه وقت تلف کنی و پلیس تقصیر ندارد و «درست میشود انشاءالله»» رُستنِ این نهال امید از کلام این جور آدم که عموما جانش به نق زدن بند است و در ۲۴ ساعتِ ۷ روزِ هفته، ناخشنود و ناراضی و معترض، سجده شکر مکرر داشت و شاید این هم از خواص ثانویهی جنگهاست که دلها را نرم و امیدها را نو میکند. و گفت که «آمار گرفته و فقط مرز رازی برای تردد مسافران باز است» و این یعنی تنها پنجره تبادل مسافر از کشور، همینجاست که ما ایستادهایم.
سفر نیم روزهمان به «صفر مرزی» در نوزده اسفند ۱۴۰۴ و روز دهم جنگ رمضان، اگرچه بیضبط حتا یک فریم فیلم و اخذ یک راش مصاحبه تمام شد، اما همینکه خلوتیِ متحیر کننده تنها مرز عبوری مسافران، در روزهای سخت جنگ برای کسانی که امکان رفتن و تابعیت مضاعف و خانه در آن سوی آب دارند و نمیروند، دلم را به «ایرانی بودن» قرصتر کرد و افتخار کردم به رگ و ریشهای که عمیق است. خیلی خیلی عمیق.
شهیدزاده. حسین شرفخانلو
خلال جنگ رمضان. خوی.
