دل نامه تو هم ای دل ز من گم شو… توسط حسین شرفخانلو در جمعه, بهمن 29, 1389 دی شب تا صبح در خوابم بودی. آمده بودی با نسیم شمال تا خود این جا. عجیب ترش این که سکانس های بودنت روی بلندی ها بود. روی پله ها. روی پل ها… و تو بودی تا دم در مغازه ی رفیقی که جویای حالش شدی! می دانی که! من اصولن خواب نمی بینم… نوشتهی قبلی نوشتهی بعدی نوشتههای مرتبط خارج از موضوع خوی دل نامه سفر سفر قبله یادداشتهای جنگی ۳۲ (حج جنگی) پولیتیک جماعت خدا حسینیه خوی دفاع دل نامه ذکر شبهای رمضان شهیدانه شیعهگی یادداشتهای جنگی ۳۰ (مقاومت زنده است) آیه اِقرَأ کِتابَک پولیتیک تلخند جماعت خدا حسینیه خوی دفاع دل نامه ذکر روزمرهها شبهای رمضان شهیدانه شیعهگی یادداشتهای جنگی ۲۹ (سخنِ وَطن)
پولیتیک جماعت خدا حسینیه خوی دفاع دل نامه ذکر شبهای رمضان شهیدانه شیعهگی یادداشتهای جنگی ۳۰ (مقاومت زنده است)
آیه اِقرَأ کِتابَک پولیتیک تلخند جماعت خدا حسینیه خوی دفاع دل نامه ذکر روزمرهها شبهای رمضان شهیدانه شیعهگی یادداشتهای جنگی ۲۹ (سخنِ وَطن)