یا ایها العزیز در آن وقت ِ نمی دانم کِی وقتی که بیائی وقتی طبیعت به پاس آمدنت، به نشئهی سرشت طبیعی اش حلول کند وقتی سرانگشتان معجزهگر موعودی موجود، به ایجازی دوباره اعجاز کند وقتی زمین گنجهای نهانش را به پای کنز عظیم خلقت بریزد؛ دیدنی ست آن لحظه که منتظرانت – آنها که …
هنوز بعد اینهمه سال که از آن بعثت دوبارهی عظیم در سامراء میگذرد، دنیا آنقدر امن نشده که حرمت از بردن نامت برداشته شود. هنوز به خواندن نامِ نامی تو که میرسیم، یاد آن حدیث معروف در بحار میافتیم که نهیمان کرده از بردن اسمت و هنوز شر اشرار آن قدر هست که حتی امان …
دل ما پیر شد اسیر شد زمینگیر شد و از هر چه خوشیست سیر شد، بس که نیامدی… حضرت باران رجای امیدواران دلیل رستگاران به تماشا سوگند و به ابر و باد و مه و خورشید و فلک که قاب خالی ماندهی پنجرهی چشم انتظاریت تار بسته است… مرد موعود اُمم بیا که زمین بعد …
هر بار که از راه دور، به زیارت مرقد شهید جوانش میآید، وقتی پردههای اشک چشمهای همیشه خیسش نازکتر شد و خوب که یک دل ِ سیر پسرش را دید، وقت رفتن همانجا، کنار بوسهای که از عکس قاب گرفته و خاکی پسر میگیرد، دست به دعا بلند میکند و با غروری که مال کلام …
شهرداری بهترین و مطمئنترین و دم ِ دستترین بنگاه زودبازده اشتغال است. خاصه اشتغال در صنف ما که اولن طرف حسابت پیمانکار خدماترسانی ست که کسی را به کار میگیرد که نه گیر و گور اخذ مجوز و گزینش و محدودیت سن و صلاحیت عمومی دارد و نه محدودیت در بکارگیری و سواد و تحصیلات …
آب زدهبود از زیر دیوارههای غربی خانهها و بعد عبور از پی و کف، از زیر دیوارهای شرقی کوچه آمدهبود بیرون. یعنی آب رفتهبود زیر خانهها و عین قنات، لقیم باز کردهبود برای خودش و کل محوطهی مشتمل بر سی چهل خانه، روی آب بود. محوطهای که تا چند سال قبل باغ دلگشائی بود و …
فهمیدم توی بحرانیترین لحظههای یک پدیدهی غیرمترفبه بهمانند بارن بحرانیای که شب دهم تیرماهمان را ساخت و زار و زندگی خیلی ها را برد زیر آب کسی برنده است که دادش بلندتر باشد و هوچیگریاش گیراتر و مظلومنمائیاش عینیتر است. و اگر داد نداشتی و بیداد نکردی، تخلیهی آب از زیر زمینِ تا سقف آبگرفتهات …
اینهمه کتاب چیدم توی قفسهی اتاقِ پشتیِ بالاخانه که بخوانم و آدمتان کنم، هیچ چیزی نشدید… یکی افیونی شد، یکی نعش شد، یکی بیمرام شد… کتابِ تو قفسه، فایده ندارد… کتاب باید برود توی رگ و پیِ این عمارت، بلکه آدم شوید… – – – – – – – – قیدار. رضای امیرخانی.
لابد خبری هست که هی دم به ساعت زمین و زمان را به هم میریزی ابر میآوری و رعد میفرستی و باران می بارانی! آنهم عهد وسط گرمای تیرماهی که هیچ بهیاد ندارد چهوقت دیگری جز این و کـِی چنین بارانی و سیل ناک بودهاست؟ ما را که خبر از اسرار نمیدهی ولی هماین که …
