(این یادداشت، اول بار در کتاب «نامه صدرا» ارجنامه استاد علی صدرایی خویی که به کوشش مجید جلیسه و توسط انتشارات کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی در تابستان ۱۴۰۵ چاپ شده، منتشر شده است.) بهار سال ۱۴۰۱ وقتی جمعی از اعاظم شهر و اعضای هیئت مدیره موسسه تولیت شمس، در دفتر موسسه …
(برای معرفی کتابی که خط اولش چهل سال پیش نوشته شد…) هر چیزی که در این دنیا رنگ گذر زمان رویش بنشیند، تاریخ میشود. خاصه اگر آن چیز، در مقطع مهمی از زمان تولید شده باشد و سالها و ماهها و روزها، دم پَرِ کسی بوده باشد که «حیات طیبه» به آن آدم مدیون است. …
یکی از معدود مرسدس بنزهای خوی را سوار میشد و آن سالها اساسا کسی غیر از او و مرحوم آقامیرولیالله ذاکری، آخوند دیگری پشت رول نمینشست و رانندگی آخوند، متاع نوبری بود. بنز دلبرش هر از گاهی میافتاد دست میرموسی[۱] که از قِبَلِ آن مجالکی فراهم شود تا حظِ نشستن داخلش نصیب و قسمت ما …
من و آقای استاد ذیحق، خیلی سال است که رفیقیم. رفیق که میگویم یعنی دارم به خودم رتبه میدهم و شاید شأن ایشان را کم میکنم. یکروز در خلال روزهای ابری و دلگیرِ دی از سال ۱۴۰۰ که هوا بس ناجوانمردانه سرد بود، پیام دادند و قرار گذاشتند بیایند دفتر من و من خوشحال از …
من حاج مهدی را ندیده بودم. از او اسمش را شنیدم وقتی ریق رحمت را سرکشید و سر در گریبان خاک برد، شبی از شبهای بهار سال ۱۳۷۷ آغام خدا بیامرز به جهت اینکه عملا یادم بدهد نحوهی آمد و شد و شیوهی نشستن و برخواستن در مراسم عروسی و عزای مردم را، دستم را …
