قصه ی یک راه ِ طی شده

تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم. من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام. موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم …

ما جمعه را به عشق تو تعطیل کرده ایم…

هر جمعه که می رسد ته ِ ته ِ دلم انگار چشمه ای جوشانده باشی جوانه ی اُمیدِ هزار بار یأس شده ام، دو باره و هزار بار می روید که ای کاش این جمعه شکل هیچ جمعه ای نباشد که تا به حال آمده و تو را نیاورده و رفته… و ای کاش تا …

عقاید یک دلقک!

یکی از اصول این کار، ناشناس ماندن است. دلیلش را هم نمی دانم. ولی وقتی بچه ها به هویت دلقک پی می برند دیگر دلقک نیست، یک آدم بزرگ است که مسخره بازی در می آورد. – – – – – خاطرات یک دلقک/ داستان همشهری. کتاب یازدهم/ شماره ی اسفند۹۰ و فروردین۹۱

درد مردمِ بی‌قصه

کوچه‌هایی با کوچه‌های دیگر فرق می‌کنند که با خیال کسی یا قصه‌ای از آن گذشته باشی، وگرنه هرجای این شهر مثل هرجای دیگرش می‌شود. مردم شهر مثل نان شب به قصه، به خیال، به تصویرهای ناهوشیار نیاز دارند و جهان ناهوشیاری دور شده است. از دست‌مان رفته. باغ‌های مخفی از پشت پنجره‌ها و درها کوچ …

استاد-شاگرد (روایت روز معلم و کارگر یک مدیر روزمره)

هر تکه از قالب های بزرگ و سیمانی جدول های کنار خیابان، اقلش پنجاه کیلو وزن را دارند. یعنی اگر بخواهی برش داری، یک ضرب نمی توانی و اگر بخاهی جابجایش کنی به یک نفس ممکن نیست. اما او یک ضرب و یک نفس قالب های سیمانی را مثل پر کاه از زمین بر می …

آخرین درس استاد، “شهادت” بود!

شهادت می دهم تا یومنا هذا هیچ کس را بیشتر از معلمانم دوست نداشته ام. شهادت می دهم تا یومنا هذا هیچ بوسه ای شیرین تر از آن بوسه نبوده که بر دست معلمم زده ام. شهادت می دهم تا یومنا هذا و تا روز حشر ذره ای از شوقی که وقت دیدار معلمم در …

مؤذن ِ لال!

“توحید” پسر بچه ی تازه بالغی است که لال است و کر نیست. تا قبل او، انگار می کردم هر لالی لاجرم کر هم باید باشد و کری باعث زبان نگشودن و عدم فهم واژه ها و توانائی ادای کلمات است. قبلا هم که او را دیده بودم هیچ گمان به شنوائی اش نمی بردم. …

محضِ گُـلِ رویِ تو

صبر شکیب و شکیبائی تامل و تحمل خویشتن داری و ستیز با هوس و حوائج ریز و درشت همه و همه وقتی شیرین است که سر ِ رشته اش گره خورده باشد به گوشه ی زلف عنبر افشانِ تو و سر دیگرش دست بنده ی بلا زده ای که دل خوش کرده به وعده ای …