اراذل و اشرار و اوباش عالَم، شقاوتِ لازم برای «جنگ رمضان» را روی کاغذ طوری نوشته بودند که با ترور و شهادت رهبرمان خیلی سریع و تا به خودمان بیاییم، همه چیز تمام شود. لااقل «روی کاغذ»، نقشه این بود؛ فرمانده کل قوا، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح، فرمانده کل سپاه، وزیر دفاع، وزیر اطلاعات …
بیستوپنج شش سال پیش او از مرکز و من از همین حدِ شمالغربی ایرانِ خودمان خوی، بیآنکه از قبل همدیگر را بشناسیم شال و کلاه کردیم و رفتیم تبریز برای خواندن درس مهندسی در رشته برق و شدیم همکلاسی و بعدش رفیق و او به رغم قدّ کوتاهی که داشت، چنان باهوش و البته «خوش …
آخرهای سال ۱۳۸۳، آخرین ماههای ریاست ۱۱ سالهی «دکتر علی اردشیر لاریجانی» بر سازمان عریض و طویل صدا و سیما بود. رهبر شهیدمان یکروز به طور سرزده، کفش و کلاه کردند و رفتند جام جم به بازدید از سازمانی که عنان اختیارش را در دو دوره متوالی به آیتالله زادهای فلسفه خوانده که داماد ارشد …
من، آدمِ نشانهها بودهام و نبودهام. اما بیآنکه آدمِ نشانهها و تجربهها و آموختنها و عبرتها باشم یا نباشم برای منی که هر سال بهارم ۲۲ روز دیرتر تحویل میشود و روزم از ۲۲ روز گذشته از فروردین نو میشود «مناسک بهار» برای پسری که من باشم، مراعات کردن دارد؛ چه مثل روز ۲۲ فروردین …
مزار هر شهید بعد از آنکه شهیدش را شناخت و آن عزیزِ جان به خدا فروخته به «مرگ تاجرانه[۱]» را تا روزیکه وقتش نزد خدا معلوم است، در آغوش فشرد و بعد از این تلاقی، مقدس که شد، چند روز بعدش، صاحب سنگ مزار میشود. شکرخدا تا روزیکه امروز باشد، این سنگها که گفتم، در …
حج جنگی شهریور ۱۳۹۸، روز دوم محرم که از سفر چهل روزهی حج برگشتم، حساب و کتاب کرده بودم که «این سفرِ سومی است که در مراسم حج شرکت میکنم و برابر ضوابط و مقررات سازمان حج و زیارت و آنچه در سامانه کارگزاران آمده است، بعد از این بار، خواهم توانست در آزمون ارتقائی …
سربند زلزلههایی که خوی را در خلال زمستان ۱۴۰۱ میلرزاند و از اطراف و اکناف ایران آمده بودند کمکِ زلزلهزدگان، جنابِ ایشان هم همان وقت چند روزی به خاطر مسئولیتی که در هلال احمر داشتند آمده بودند خوی و از همان وقت یکی دو شماره از ما خوئیها و امدادگرها و دور و بریها، مانده …
خدا ببرد و نیاورد آن صبح جمعهی سردِ دی را که خبر حاج قاسم را دادند. دِهشت و وحشت خبرش چنان مبهوتمان کرده بود که تا چند روز منگ و گیج، چپ را از راست نمیدانستیم. روز دوم یا سومِ شهادت بود که از سپاه زنگ زدند «بیائید عکس و پوستر از سردار چاپ کردهایم …
این، نوبت دومی بود که دعوت میشدم به ارائه و اجرا در رویداد «کافه سخن». کافه سخن، اتفاقی است که از دو سال پیش با مشارکت اداره «کتابخانههای عمومی خوی» و رسانهی «سیزین تیوی» در محل کتابخانه مرکزی (۱۵ خرداد) شنبه به شنبه عصرها برقرار بود و طی آن، جماعتی از خرد و کلانِ اُناث …
هادی از ارومیه زنگ زد که اهمیت مرز را در جنگی که درگرفته، یادم بیاندازد. راست هم میگفت. در این دو جنگ اخیر که شیوههای نزاع نو شده و اولین ضربات جنگ به فرودگاههای طرفین میخورد، در همان ساعاتِ نخست، پروازهای مسافری از دور خدمت خارج میشوند و طبیعتاً مسافران خارجی که عمدتا از راه …
