حج جنگی شهریور ۱۳۹۸، روز دوم محرم که از سفر چهل روزهی حج برگشتم، حساب و کتاب کرده بودم که «این سفرِ سومی است که در مراسم حج شرکت میکنم و برابر ضوابط و مقررات سازمان حج و زیارت و آنچه در سامانه کارگزاران آمده است، بعد از این بار، خواهم توانست در آزمون ارتقائی …
خدا ببرد و نیاورد آن صبح جمعهی سردِ دی را که خبر حاج قاسم را دادند. دِهشت و وحشت خبرش چنان مبهوتمان کرده بود که تا چند روز منگ و گیج، چپ را از راست نمیدانستیم. روز دوم یا سومِ شهادت بود که از سپاه زنگ زدند «بیائید عکس و پوستر از سردار چاپ کردهایم …
این، نوبت دومی بود که دعوت میشدم به ارائه و اجرا در رویداد «کافه سخن». کافه سخن، اتفاقی است که از دو سال پیش با مشارکت اداره «کتابخانههای عمومی خوی» و رسانهی «سیزین تیوی» در محل کتابخانه مرکزی (۱۵ خرداد) شنبه به شنبه عصرها برقرار بود و طی آن، جماعتی از خرد و کلانِ اُناث …
تا با زبان روزه و از این سرِحومهی جنوبی شهر و با عبور از دو کمربندی، خودم را برسانم به حد شمالی شهر داخل سولهای که به خاطر مراعات اصل پدافندیِ پراکندگی، محل جلسه هماهنگی تشییع شهید بود، خوردم به ترافیک طبیعی ایام منتهی به نوروز و تا برسم، بیست دقیقه دیرتر از وقت بود …
جا برای یکجا دفن کردن شهدای خوی را پدرم از شهردار وقت گرفت. همان سال اول و دوم جنگ که مسئول تدارکات سپاه خوی بود و میدید شهدا وقتی زخمی و شکسته بال از معرکه برمیگردند، روی دوش مردم، میروند در گورستان محلات و لابلای ردیف مردگان دفن میشوند و پیش خودش فکر کرد «جائی …
در اثنای انتخابات سال ۹۸ من و مرحومِ لایموت و عزیزی دیگر سه تائی باید چندین و چند بار میرفتیم بخشداری فیرورق برای جلسات هیئت نظارت بر انتخابات. ماشین سازمان -دنا- در اختیار من بود و قانون تکلیف داشت که اموال اداری، در اختیار انتتخابات باشند و برای همین، رفت و آمدهامان به فیرورق با …
لباس سبز و نشانِ چایخانه را آستان داد و پیراهن یقه دیپلمات و شلوار و کفشِ همگی مشکی را خودمان خریدیم. برای نوکری در چایخانه. نوبتمان سه روز بیشتر نبود و یک صد و بیست و پنج مرد بودیم از سراسر ایران که «حوزه هنری» سوامان کرده بود برای شش شیفتِ یک و نیم ساعته …
اشتباه کردند. روز تشییع سیدحسن در ورزشگاه کمیل شمعون بیروت، وقتی دسته اول جنگندههای عبری آمدند ترس بکارند و عربده بکشند بالای سر تابوت سید، ته دلم این بود که حالاست دور بزنند و برگردند و ورزشگاه و مردم و دو تابوت روی دست مردم را به آتش بکشند. همین را به بغل دستیم گفتم. …
نانها را بقچهپیچ چیدند توی صندوق عقب شورلت کاهوئی رنگ عباس، پسرخالهی علی. دو سه بسته هم که توی صندوق عقب جا نشدند را گذاشتند روی صندلی جلو. حسین را گرفت بغل و پَرِ چادر به دندان با ساکش نشست صندلی عقب که بروند دزفول. مادرشوهرش عادت داشت هربار هرکسی به جبهه میرفت، خمیر بگیرد …
فکر کنید میخواهید برای کسی که کور مادرزادی است و هیچ تصوری از اشیاء و الوان و ترکیب رنگها ندارد، فرق بین رنگ صورتی و گلبهی را توضیح دهید؛ طوریکه حالیش شود و از قضا مشکلِ آن فلکزدهی نابینا الا و لابد از مسیر فهمِ فرقِ این دو رنگ میگذرد و لاغیر. حکایت ما بیخواهرهاست. …
