شهیدانه

سعیِ سروها

۱.یک جمعه مانده به جمعه‌ی انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ در بوکمال سوریه مهمانِ فرمانده تیپ حیدریون بودم و او مثل همه‌ی عرب‌ها که مهمان‌نوازند و هرچه دارند در آنِ اول پیشکش می‌کنند، همان لدی‌الورود دستم را گرفت و مرا برد خانه خودش. خانه‌ که می‌گویم، ساختمانی دو طبقه که به شکلی کاملا عربی با سرسرهای …

زینب فقط بخواند؛ لطفاً

(برای معرفی کتابی که خط اولش چهل سال پیش نوشته شد…) هر چیزی که در این دنیا رنگ گذر زمان رویش بنشیند، تاریخ می‌شود. خاصه اگر آن چیز، در مقطع مهمی از زمان تولید شده باشد و سال‌ها و ماه‌ها و روزها، دم پَرِ کسی بوده باشد که «حیات طیبه» به آن آدم مدیون است. …

یادداشت‌های جنگی ۳۴ (سالگرد)

من، آدمِ نشانه‌ها بوده‌ام و نبوده‌ام. اما بی‌آنکه آدمِ نشانه‌ها و تجربه‌ها و آموختن‌ها و عبرت‌ها باشم یا نباشم برای منی که هر سال بهارم ۲۲ روز دیرتر تحویل می‌شود و روزم از ۲۲ روز گذشته از فروردین نو می‌شود «مناسک بهار» برای پسری که من باشم، مراعات کردن دارد؛ چه مثل روز ۲۲ فروردین …

یادداشت‌های جنگی ۳۳ (پرچم)

مزار هر شهید بعد از آن‌که شهیدش را شناخت و آن عزیزِ جان به خدا فروخته به «مرگ تاجرانه[۱]» را تا روزی‌که وقتش نزد خدا معلوم است، در آغوش فشرد و بعد از این تلاقی، مقدس که شد، چند روز بعدش، صاحب سنگ مزار می‌شود. شکرخدا تا روزی‌که امروز باشد، این سنگ‌ها که گفتم، در …

یادداشت‌های جنگی ۳۰ (مقاومت زنده است)

خدا ببرد و نیاورد آن صبح جمعه‌ی سردِ دی را که خبر حاج قاسم را دادند. دِهشت و وحشت خبرش چنان مبهوت‌مان کرده بود که تا چند روز منگ و گیج، چپ را از راست نمی‌دانستیم. روز دوم یا سومِ شهادت بود که از سپاه زنگ زدند «بیائید عکس و پوستر از سردار چاپ کرده‌ایم …

یادداشت‌های جنگی ۲۹ (سخنِ وَطن)

این، نوبت دومی بود که دعوت می‌شدم به ارائه و اجرا در رویداد «کافه سخن». کافه سخن، اتفاقی است که از دو سال پیش با مشارکت اداره «کتابخانه‌های عمومی خوی» و رسانه‌ی «سیزین تی‌وی» در محل کتابخانه مرکزی (۱۵ خرداد) شنبه به شنبه عصرها برقرار بود و طی آن، جماعتی از خرد و کلانِ اُناث …

یادداشت‌های جنگی ۲۷ (پلک آخر)

تا با زبان روزه و از این سرِحومه‌ی جنوبی شهر و با عبور از دو کمربندی، خودم را برسانم به حد شمالی شهر داخل سوله‌ای که به خاطر مراعات اصل پدافندیِ پراکندگی، محل جلسه هماهنگی تشییع شهید بود، خوردم به ترافیک طبیعی ایام منتهی به نوروز و تا برسم، بیست دقیقه دیرتر از وقت بود …

یادداشت‌های جنگی ۲۵ (هفت برادران)

جا برای یکجا دفن کردن شهدای خوی را پدرم از شهردار وقت گرفت. همان سال اول و دوم جنگ که مسئول تدارکات سپاه خوی بود و می‌دید شهدا وقتی زخمی و شکسته بال از معرکه برمی‌گردند، روی دوش مردم، می‌روند در گورستان محلات و لابلای ردیف مردگان دفن می‌شوند و پیش خودش فکر کرد «جائی …

یادداشت‌های جنگی ۲۴ (دعای همیشگی)

مهدی از تهران زنگ زد که «الان نیم ساعت است کفتارها زوزه می‌کشند و ماشین‌هاشان را آورده‌اند کف خیابان با بوق ممتد؛ انگار که عروسی ننه‌شان باشد با پدرهای چندگانه‌شان» پشت بندش محمد تماس گرفت که بگوید خط خبری شبکه‌های ماهواره‌ای حول «ترور آقا» می‌چرخد و شب داشت به آخر می‌رسید و از صبح که …

یادداشت‌های جنگی ۲۳

چهل از صدِ توان نظامیِ شیطانی شیطان بزرگ را جمع کنی در یک وجب جا که پایگاه‌های دریائی-هوائیِ اشغال شده در غرب آسیا، از امارات و بحرین و قطر بگیر تا خود فلسطینِ اشغالی و دو دستگاه ناو طیاره‌بر بیاوری تنگ‌شان و شب و روز بر دوگانه‌ی می‌زنم-نمی‌زنم بکوبی و هی عربده بکشی و هی …