(این یادداشت، اول بار در کتاب «نامه صدرا» ارجنامه استاد علی صدرایی خویی که به کوشش مجید جلیسه و توسط انتشارات کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی در تابستان ۱۴۰۵ چاپ شده، منتشر شده است.) بهار سال ۱۴۰۱ وقتی جمعی از اعاظم شهر و اعضای هیئت مدیره موسسه تولیت شمس، در دفتر موسسه …
(برای معرفی کتابی که خط اولش چهل سال پیش نوشته شد…) هر چیزی که در این دنیا رنگ گذر زمان رویش بنشیند، تاریخ میشود. خاصه اگر آن چیز، در مقطع مهمی از زمان تولید شده باشد و سالها و ماهها و روزها، دم پَرِ کسی بوده باشد که «حیات طیبه» به آن آدم مدیون است. …
این، نوبت دومی بود که دعوت میشدم به ارائه و اجرا در رویداد «کافه سخن». کافه سخن، اتفاقی است که از دو سال پیش با مشارکت اداره «کتابخانههای عمومی خوی» و رسانهی «سیزین تیوی» در محل کتابخانه مرکزی (۱۵ خرداد) شنبه به شنبه عصرها برقرار بود و طی آن، جماعتی از خرد و کلانِ اُناث …
هربار که با هر روایت و قصه و تصویری برمیگردم به زندگی مردان غیرتمندی که با دستِ خالی و بدون تجربه و آزمون قبلی، دهه ۶۰ سدهی گذشته را یکنفس و یکدل، به درخشانترین و سرفزارانهترین و با افتخارترین شکل ممکنش برای آیندگان و تاریخ ساختند، بی برو برگرد یاد امامشان میافتم. پیرمرد روشن ضمیری …
جنگ که بدترین پدیدهی ممکن برای بشر است، باعث برانگیختن هزار و یک حسِ خفتهی نهفته در آدم میشود که یک قلمِ آن نوشتن است. شاید نوشتن راجع به بلای ناگهانیای که سرت آمده و تو در وقوع و ادامه و توقفش نقشی نداری، تنها چاره و البته موثرترینشان باشد. هم اینکه تخلیه انرژیهای منفیِ …
پنجم اسفند ۱۴۰۳ من یکی از خوشبختترین آدمهای روی زمین بودم. آنروز یکی از بهترین روزهای خدا بود و من در بهترین و بایدترین جائی که میبودم، یکی از آن چند میلیون نفری بودم که روی آسفالت سرد خیابانهای بیروت، با چشم اشکبار و دلی پر امید، افتاده بودند دنبال دو تابوت زردپوش تا دو …
راستش را بخواهید، سالی که اسمم جزء قبولیهای دانشگاهی در شهر تبریز آمد و دانستم قرارست سالهایی از عمرم در رهن زندگی خوابگاهی باشد، کیفور شدم. پرت شدم به سالهای بچگی که دائی حسن و خاله رقیهام توی تبریز دانشجو بودند و برای منِ بچه سال، خوابگاه عبارت بود از عمارتی یغور با نمائی سیمانی …
من و آقای استاد ذیحق، خیلی سال است که رفیقیم. رفیق که میگویم یعنی دارم به خودم رتبه میدهم و شاید شأن ایشان را کم میکنم. یکروز در خلال روزهای ابری و دلگیرِ دی از سال ۱۴۰۰ که هوا بس ناجوانمردانه سرد بود، پیام دادند و قرار گذاشتند بیایند دفتر من و من خوشحال از …
خدایش بیامرزد آقای لایموت معلم پرورشی سال اول راهنمائیم را که با آن خط خوشش در اولین جلسه کلاس بعد از آنکه خودش را معرفی کرد، روی تخته سیاه با گچ سفید نوشت «انسان» و توضیح داد که کلمهی انسان از ریشهی اُنس است و انسان را به خاطر میل شدیدی که به انس گرفتن …
اینکه یک سفر روندهی تنها که از ماهها قبل، قصد و تمهید سفر به قلب تمدن عثمانیها در سر داشته باشد و درست چند روز مانده به ایام عزا، از تنهائی به در آید و عروس آذریها شود و عهد در همان گامهای اولِ زندگی مشترک و یکی شدنش با رفیق ترکزبان ما، همداستان شوند …
