جماعت خدا

سعیِ سروها

۱.یک جمعه مانده به جمعه‌ی انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ در بوکمال سوریه مهمانِ فرمانده تیپ حیدریون بودم و او مثل همه‌ی عرب‌ها که مهمان‌نوازند و هرچه دارند در آنِ اول پیشکش می‌کنند، همان لدی‌الورود دستم را گرفت و مرا برد خانه خودش. خانه‌ که می‌گویم، ساختمانی دو طبقه که به شکلی کاملا عربی با سرسرهای …

صدرای فضیلت و حکمت؛ آقا شیخ علی صدرایی خویی

(این یادداشت، اول بار در کتاب «نامه صدرا» ارج‌نامه استاد علی صدرایی خویی که به کوشش مجید جلیسه و توسط انتشارات کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی در تابستان ۱۴۰۵ چاپ شده، منتشر شده است.) بهار سال ۱۴۰۱ وقتی جمعی از اعاظم شهر و اعضای هیئت مدیره موسسه تولیت شمس، در دفتر موسسه …

یادداشت‌های جنگی ۳۷ (جمهور)

اراذل و اشرار و اوباش عالَم، شقاوتِ لازم برای «جنگ رمضان» را روی کاغذ طوری نوشته بودند که با ترور و شهادت رهبرمان خیلی سریع و تا به خودمان بیاییم، همه چیز تمام شود. لااقل «روی کاغذ»، نقشه این بود؛ فرمانده کل قوا، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح، فرمانده کل سپاه، وزیر دفاع، وزیر اطلاعات …

یادداشت‌های جنگی ۳۶ (کف)

بیست‌و‌پنج شش سال پیش او از مرکز و من از همین حدِ شمال‌غربی ایرانِ خودمان خوی، بی‌آنکه از قبل همدیگر را بشناسیم شال و کلاه کردیم و رفتیم تبریز برای خواندن درس مهندسی در رشته برق و شدیم هم‌کلاسی و بعدش رفیق و او به رغم قدّ کوتاهی که داشت، چنان باهوش و البته «خوش …

یادداشت‌های جنگی ۳۵ (بنده خدا)

آخرهای سال ۱۳۸۳، آخرین ماه‌های ریاست ۱۱ ساله‌ی «دکتر علی اردشیر لاریجانی» بر سازمان عریض و طویل صدا و سیما بود. رهبر شهیدمان یک‌روز به طور سرزده، کفش و کلاه کردند و رفتند جام جم به بازدید از سازمانی که عنان اختیارش را در دو دوره متوالی به آیت‌الله زاده‌ای فلسفه خوانده که داماد ارشد …

یادداشت‌های جنگی ۳۴ (سالگرد)

من، آدمِ نشانه‌ها بوده‌ام و نبوده‌ام. اما بی‌آنکه آدمِ نشانه‌ها و تجربه‌ها و آموختن‌ها و عبرت‌ها باشم یا نباشم برای منی که هر سال بهارم ۲۲ روز دیرتر تحویل می‌شود و روزم از ۲۲ روز گذشته از فروردین نو می‌شود «مناسک بهار» برای پسری که من باشم، مراعات کردن دارد؛ چه مثل روز ۲۲ فروردین …

یادداشت‌های جنگی ۳۰ (مقاومت زنده است)

خدا ببرد و نیاورد آن صبح جمعه‌ی سردِ دی را که خبر حاج قاسم را دادند. دِهشت و وحشت خبرش چنان مبهوت‌مان کرده بود که تا چند روز منگ و گیج، چپ را از راست نمی‌دانستیم. روز دوم یا سومِ شهادت بود که از سپاه زنگ زدند «بیائید عکس و پوستر از سردار چاپ کرده‌ایم …

یادداشت‌های جنگی ۲۹ (سخنِ وَطن)

این، نوبت دومی بود که دعوت می‌شدم به ارائه و اجرا در رویداد «کافه سخن». کافه سخن، اتفاقی است که از دو سال پیش با مشارکت اداره «کتابخانه‌های عمومی خوی» و رسانه‌ی «سیزین تی‌وی» در محل کتابخانه مرکزی (۱۵ خرداد) شنبه به شنبه عصرها برقرار بود و طی آن، جماعتی از خرد و کلانِ اُناث …

یادداشت‌های جنگی ۲۷ (پلک آخر)

تا با زبان روزه و از این سرِحومه‌ی جنوبی شهر و با عبور از دو کمربندی، خودم را برسانم به حد شمالی شهر داخل سوله‌ای که به خاطر مراعات اصل پدافندیِ پراکندگی، محل جلسه هماهنگی تشییع شهید بود، خوردم به ترافیک طبیعی ایام منتهی به نوروز و تا برسم، بیست دقیقه دیرتر از وقت بود …

یادداشت‌های جنگی ۲۶ (اخذ تسلیحات)

سربند ماجراهائی که از ۱۴۰۳ شروع و منجر به کناره‌گیری‌ام از فرماندهی پایگاه در پائیز ۱۴۰۴ شد، خط و ربطم با دوستان قدیمیِ سبزپوشم کمرنگ شده بود و کسی نبود آشتی‌مان بدهد. چه این‌که سپاه، هنوز تا همیشه برای من «معبد» بوده و هست و خواهد بود و هر پاسداری در نگاه من یک «عابدِ …