اِقرَ‌أ كِتابَك

نـــــــــور

بو سعید خراز می‌گوید: «ابلیس را به خواب دیدم، عصائی برگرفتم تا وی را بزنم، بدان باکی نداشت و نترسید، هاتفی آواز داد که وی از این نترسد، وی از نوری ترسد که در دل باشد.» کیمیای سعادت. امام محمدغزالی

آنان می‌گویند که جنگ چه بر سرشان آورده است!

“ادبیاتِ جنگ متولد می‌شود؛ ساخته نمی‌شود. ارزش کلمه‌ها در این گونه نوشتاری بیش از هر چیزی، انسانی است. انسان‌ها پس از تحمل جنگ‌های طاقت‌سوز و خانمان برانداز به خلوت خود می‌آیند و بدون این‌که آگاهی حرفه‌ای از چه‌گونه نوشتن داشته باشند، دست به قلم می‌برند و با کلمه‌ها رنج و آرزوهای خود را شکل می‌دهند. …

کو محتسبی؟

یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد ‘ هر کس که بدید چشم او گفت کو محتسبی که مست گیرد ‘ در بحر فتاده‌ام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد ‘ در پاش فتاده‌ام به زاری آیا بود آن که دست گیرد ‘ خرم دل آن که همچو حافظ جامی …

حجک مبارک

ساعت ده صبحِ سه‌شنبه هجدهم مهرماه سال نود و یک خورشیدی، هم‌زمان با طیاره‌ی بوئینگِ ۷۴۷ ما که چهارصد-پانصد زائرِ ایرانی را تا “مطار عبدالعزیز الدولی” رسانده بود، طیاره‌هائی از هند و چین و آلمان و نایروبی هم در فرودگاه بین‌المللی بندر جده پهلو گرفته بودند و حجاج – بقول جلال- منتظرالورود به خاک عربستان …

این یک ارادت‌نامه است!

به پاس قدمی که رنجه فرمودید و به جلسه‌ی نقدِ کتابم آمدید به حرمت آن یک‌صدوپنجاه‌ویک کتابی که از سال ۱۳۴۸ تا یومنا هذا نوشتید و معلمِ نسل ما و نسل پدران ما بودید به افتخار هم‌عصر بودن با دُرِّ یتیمی چون شما به اشکی که از چشمانتان ریخت وقتی این شاگردِ کوچک، تحویل درس …

مصداق جهاد فی سبیل الله

“به هرحال ان‌شاءالله که همه‌تان موفّق و مؤیّد باشید. ام‌روز خوشحال شدیم شماها را ملاقات کردیم؛ هم‌چنین آقاى مهدى‌قلى رضایى را، هم‌چنین یک بار دیگر آقاى نورالدّین را. ان‌شاءالله که همه‌تان موفّق باشید، مؤیّد باشید، ان‌شاءالله همیشه سربازان ثابت قدمِ انقلاب باشید همه‌تان. هم‌چنین خانم سپهرى که واقعاً زحمت کشیدند، کار ایشان، خیلى با ارزش …

اعلانیه

به مددِ نفسِ حقِ شهید ام‌روز در حاشیه‌ی اختتامیه‌ی نمایش‌گاهِ هفته‌ی دفاع مقدس در مصلای تبریز شاهدِ رونمائی از چاپِ دومِ کتابِ ” اشتباه می‌کنید! من زنده‌ام ” خواهیم بود. تجدیدِ دیدار با دوستانِ تبریزی، بر کمالِ مسرت‌مان خواهد افزود. یا علی مددی

مثل دریا، مثل مرز…

“فهمیدم که این تابوت‌ها از جبهه می‌آیند و این جوان‌ها که اورکت‌های خاکی و سبز دارند وقتی که غیب‌شان می‌زند، توی جبهه هستند. فهمیدم که جبهه جای خیلی دوری است که با محله‌مان در شمال کشور فاصله‌ی زیادی دارد. آن‌روزها فکر می‌کردم توی هر مملکتی جائی وجود دارد که اسمش جبهه است، مثل جنگل، مثل …