با آن جثهی کوچک ریقوتر از آن بود که از پس موجهای وحشی و سنگین و سهمگین اروند برآید. تمرینِ غواضی در سد دز و استخرهای نیمه عمیق دزفول کجا و مهار موجهای بیامان اروند کجا؟ میگفت وقتی شب عملیات، پایم به ریشهی در هم تنیدهی نیزاهای حاشیهی رود گیر کرد و دست و پا …
اگر ذرات و کائنات و روح و جسم همه اسباب مشیت الاهیاند و ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه در کارند که من، که ما، عمر به غفلت هدر نکنیم و متذکر پدیدهها باشیم و به فکر باشیم و دنبال ربط اشیاء و اسباب و پیشآمدها و اتفاقات باشیم؛ نمیشود و …
اخلاصِ عمل و نیت ناب یعنی در روزگارِ بسته بودن راهِ کربلا دلِ به عشق تپیدهات بسوزد و سوزش بشود بندِ آخر وصیتی که برای ماندهگان و جاماندهگان نوشتهای و آن، جملهای شود نوشته شده روی تابلوی معرفیِ مختصرت در مزار شهداء و کسی سی سال بعد از تو و بعد از عمری حسرتِ زیارتِ …
مادر پیر شهید، از روزی که خبر پسرش را شنید که در ارتفاعات سرد و یخبندانِ کردستان از شدت برودت هوا یخ زده و شهید شده، تا به امروز و تا به آخر روزِ عمرش عهد بست که؛ دیگر دستانش آشنا به گرمای هیچ بخاری و شعله و اجاقی گرم نشوند… .
شهیدی که خلوت گزید و تماشا رسید، شهیدی که از یگانِ رزمیاش در هوا نیروزِ ارتش مرخصی گرفت تا بیاید قاطیِ بسیجیهای گمنام اعزام شود و در همان اعزام و در کربلای پنج، کربلائی شد؛ باید هم عکسِ مجلسیِ درست و حسابی نداشته باشد برای حجلهی بالای سرش. باید هم آرشیو پر و پیمانِ لشکر …
شنیده بود اجر شهیدی که مقتلش آب باشد دو برابر است و شوق داشت اگر بناست شهید شود، شهادتش در آب باشد و با اجر دو چندان… تا اینکه یک شب خواب دید که سرباز خبیث عراقی، با خنجری در دست درست ایستاده بالای سرش در هور و دارد دشنه را در پهلوی زخمیاش فرو …
همهی سهم پیرزن و پاهای از توان افتادهاش از راه رفتن، خلاصه شده در شوقی دائمی برای سپری شدن روزهای سرد و یخ زده و آب شدن برفها تا که شبِ جمعهای برسد و او توانِ از خانه بیرون آمدنش باشد و به هزار جان کندن خود را به ایستگاه اتوبوس برساند و برسد سر …
از پسری که سال به سال یاد پدرِ شهیدش نمیافتد و راهش سمتِ مزار و سر قبر پدر کج نمیشود، پسری زاده شده که از بینِ همهی اشیای قدیمی و دست نخورده و آفتا و مهتاب ندیدهی پدر که سالی به دوازده ماه در گوشهی گنجه خاک میخورد، فقط متوجه و علاقمند قابِ عکسِ رنگ …
با همآن حس و همآن گرما و همآن تجلی که آنروز نمودی و نمایاندی و نشانم دادی با همآن قوت قلب که از حس بودنت، از حس نزدیک بودنت در دلم روئید و شد سنگینی اتمسفری که تو را تا پای آن ثانیههای حساس کشاند؛ تا همیشه و تا ابد با من بمان… من به …
هر سال از آن سر دنیا و هماین یکبار در سال را میآید خوی. برای شرکت در مجلسِ یادبودِ شهدای کربلای پنج. برای تعظیم شهدائیهائی که بزرگترین تشییع جنازهی شهر را ساختند… و این بزرگترین دغدغهی پسری است که پدر ارتشیاش، مرخصی گرفت و لباس بسیج پوشید و رفت و شهید برگشت. – – – …
