پیرزن، همهی این سالها، در سرمای زمستان و گرمای دهشتناک تابستان، یک بار هم نشده که قرار ِ شبهای جمعهاش پس و پیش شود و یک بار هم نشده که دست خالی پیش پسرش بیاید. به غیر ایام محرم و صفر و فاطمیه که بساط پذیرائیاش مختصرست به خرمای مضافتی که سر حوصله نشسته و …
صبح اولی که میهمان بقیع شدم، یادم بود سفارشِ رفیقِ سیدمان را که سپرده بود تهِ زیارتم جای او را جلوی قبر امالبنین خالی کنم. بامدادی خنک در مدینهی مردادیِ پنجاه درجه و زیارتی بین بدرقهی سحر و حلول بامداد و دیدارِ آن چهار معصومِ خفته در آوار ِ کینهی سلفیها و بغضی که از …
ای شام ز ِکوی ما گذر کن وی صبح به حال ما نظر کن – – – از ظلمتِ شب تنم بفرسود یا رب شبِ ظلمتم سحر کن – – – ای بادِ سحر بگوی با یار خود را بَر ِ تیغ ِ او سپر کن – – – گر کشته شوم به داغِ هجرت …
تکلیف اگر تکلیف است – که هست! – و اگر تکلیف به گردنِ مکلف هست – که باز هم هست! – چرا اینهمه جماعت اناث و ذکور که طی هفتهی گذشته مدارکِ ثبتِ نام به دست جلوی فرمانداریها و بخشداریها به صف شدند برای کسبِ کرسیِ خدمتِ بیمنت، مِن قبل آن و مثلا دو سه …
سحرِ مِهگرفتهی بارانِ دیشب خوردهی اردیبهشتی دُ رّ ِ گرانیست! به هر کس ندهندش! پَـرّ ِ طاووس قشنگ است؛ به کرکس ندهندش.
سلام نمازش را که داد، خیز برداشت سمت مُهر و پیشانی گذاشت روی زمین و با شانههائی که از تکان تکان خوردنشان معلوم بود دلِ پیرمرد پُر از درد است و دستِ خالی آورده و چشم امید و هزار حاجت و شوق اجابت، بیآنکه متوجه دور و برش باشد شروع کرد به خواندن نامِ خدا …
و فهمیدم که؛ “تظاهر به دانائی” “تظاهر به دانائی” “تظاهر به دانائی” “ت ظ ا ه ر ب ه د ا ن ا ئ ی” هرگز جایگزین دانائی نمیشود! + شهید سیدمرتضی آوینی. رضواناللهعلیه
دلم برای روزهای گرمِ بهار هشتاد و چهار که دل یکدله کردیم و مردی از جنسِ مردم را سر دست گرفتیم و تا پاستور بدرقهاش کردیم تنگ شده. دلم برای روزهائی که او هنوز از جنس مردم بود و برای روزهائی که کارستانش کار برای مردم بود تنگ شده. دلم تنگ شده برای آن زیر …
۳۰ را که رد کنی، ظرفِ نصیحتدانت پُر میشود. طوریکه پیش پا افتادهترین نصایح دوستانه و مشفقانه را برنتابی و حالِ هجومی و گارد دفاعت را بستهتر خوش داشته باشی. ۳۰ را که رد کنی، خاصه اگر چند ورق کتاب هم خوانده باشی، از دماغِ فیل افتادهترین فردی میشوی که خورشید به او سایه افکنده …
“شقایق را وحشی میخوانند، چرا که آزاده است و رنگی از تعلق ندارد. در دشتهای دور، لابهلای سنگها میروید و به آب باران قناعت میکند تا همواره تشنه باشد و بسوزد. داغ دلش و گلبرگهای به خون آغشتهاش… راستی که او را به شهید ماننده میکنند و عجبا از این تمثیل که چه بهجاست!” – …
