سربند ماجراهائی که از ۱۴۰۳ شروع و منجر به کنارهگیریام از فرماندهی پایگاه در پائیز ۱۴۰۴ شد، خط و ربطم با دوستان قدیمیِ سبزپوشم کمرنگ شده بود و کسی نبود آشتیمان بدهد. چه اینکه سپاه، هنوز تا همیشه برای من «معبد» بوده و هست و خواهد بود و هر پاسداری در نگاه من یک «عابدِ مجاهدِ مسلح» است و خدا بهتر میداند که از وقتی چپ و راست حالیم شده، هیچبار نشده که بیوضو پا در مقری از مقرهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بگذارم و هر ماجرائی هم بین من و دوستان بوده، مال من و دوستان بوده و ربطی به تقدس سپاه و مقدس بودن لباس و نشانشان نداشته و ندارد.
غرض، وقتی دهمِ ماهِ روزه، فرمانده کل قوا را با زبان روزه و به نامردی ترور کردند و در دم هستههای تجزیه را در خناسکدههای آن سوی مرزهای غربی شعلهور کردند که از پسِ «حادثه» کیششان بدهند داخل کشور و کودتای نافرجام دیماه را به شورش دستساز اسفند گره بزنند، لازم بود هستههای مقاومت داخلی هم سر و شکل تازه به خود بگیرند و همین را همان روز اول جنگ دکتر لاریجانی هم گفت که «دو راه داریم؛ یا تسلیم شویم و بگذاریم تا دندان آخرمان را بکِشند و یا بایستیم جلوشان و سپرِ ناموس و مُلک و ایمانمان باشیم.» و خب معلوم است که رگ و ریشه هر ایرانیِ باشرفی، کدام روش را انتخاب میکند و این شد که هرکس وظیفهاش را شناخت و هرطور که میتوانست و بلد بود و میشد، آمد سر خطِ حفظ ایران. چه پای لانچر چه در خیابان.
یک روز هم فرمانده پایگاه زنگ زد که اسم خواستهاند برای «تسلیح» و استقبال کردم از اینکه «مسلح» شوم.
آخرین ترددم با سلاح مال وقتی بود که در سوریه، راه هوائی بسته شد و برای رسیدن به «بوکمال» مجبور شدم از دل سرزمینهای آلوده به ته ماندههای داعش، خودم را از دمشق برسانم به دیرالزور و از آنجا به شرقیترین نقطه سوریه در «بوکمال» که مرزشان با عراق است و برای عبور ایمن از مسیری که گفتم، «سلاح» یک «ضرورت» بود و کل مسیرِ شش هفت ساعته را «کلاش» روسی ابومریم با خشاب پر و گلنگدن کشیده و ضامنِ رها شده و خشابات اضافی در داشبورد میتسوبیشی آلبالوئیش روی ساق پایم، خوابیده اما مهیای شلیک بود و دیگر بعد از آن من و اسلحه هیچ حاجتی به هم پیدا نکرده بودیم.
باری، فردای روزی که فرمانده جدید، اسمم را رد کرد برای «اخذ تسلیحات» – و نخوانید اخذ تسهیلات- زنگ زدند که ساعت ۱۱ صبح بیائید نمازخانه فلان اداره برای «توجیه» و چون جلسه توجیهی همزمان شده بود با جلسه هماهنگی دفن هفت شهیدی که ذکرش قبلتر رفت، دیرتر رفتم و تا من برسم، مربی سلاح، دل و رودهی کلاشینکوف را ریخته بود روی دایره که حاضرانِ خدمت سربازی رفته و نرفته، بعد از سالها دوباره یادشان بیفتد قلق سلاح سبک و انفرادی و هجومی و خوشدستی را که قریب به صد سال است از شرق تا غرب عالم را جنگیده و برخلاف برادر فرانسویش «ژ۳» نه چنان گیر و پیچ دارد که دم به ساعت گیر کند و نه مثل نابرادریِ صهیونیستیش «یوزی» چنان است که تا تَقّی به توقّی بخورد، تیر از خود در کند و تلفات بگیرد.
یادش بخیر، جوان که بودیم، کُریمان این بود که کداممان بلدست «چشم بسته» کلاش را باز و بست کند و بعدتر کریِ بزرگترمان این شد که کداممان میتواند تندتر این کار را بکند و از آن سالها خیلی سال گذشته و گذر عمر، آن آردها را بیخته و آن الکها را آویخته و باید دوباره از نو تمرین سلاح میکردم… .
دو سه روز بعد هم تماس گرفتند که عصری بیایید برای تحویل سلاح و باز بخاطر تمهید برنامه «تشییع شهید» دیر رسیدم و همه داشتند اسلحههاشان را تمیزکاری میکردند و تیر در خشابهاشان جا میگذاشتند و تا من اسلحهام را تحویل بگیرم و تیرهایم را بشمارم و جا بگذارم و دست و بالم را از روغن روی سلاحم پاک کنم، غروب شد و باید میرفتم نان میگرفتم برای افطار و وقتی کلاش در کوله نشستم در ماشین و راندم تا دم اولین بربری خلوت و از ماشین پیاده شدم و اسلحه جا ماند در ماشین، برای اولین بار بود که از رها کردن ماشین کنار خیابان، ولو اینکه قفل و بستش کرده بودم، دل نگران بودم… .
نان را که گرفتم، آمدم خانه و با کوله رفتم بالا که نان داغ افطار را بگذارم سر سفرهی مادرم. اذان مغرب به «حی علی خیر العمل»ش رسیده بود. پرسید «وسط هیر و ویر جنگ باز کجا به سلامتی؟» گفتم «برنامه سفر کربلا را که بهت گفته بودم. میخواستیم من و محمد و علیها، لیالی قدر را برویم. اما خب جنگ شد و نشد… . الان هم جائی نمیروم. یعنی نمیشود که جائی بروم.» دوباره پرسید «پس این کوله چی میگه؟» زیپش را باز کردم که سر تفنگ بزند بیرون و بعد از سالها دوباره سلاحی را از نزدیک ببیند و نماندم به حرف دیگری و یقین دارم که دیدار دوبارهی «سلاح گرم» در آن شب سرد زمستانی در خانه، او را پرت کرد به سالها پیش وقتی شوهرش شهردار چایپاره بود و شهر در معرض تهدید و دیده بود که یک شب مردش با «ژ۳» آمده بود خانه و شب که سفرهس شام را جمع کرده بودند، علی دل و رودهی ژ۳ را باز کرده بود جلوی او و مقدماتِ مشقِ تفنگ را یادش داده بود برای روز مبادا و گفته بود «نگران نباش فاطمه! خدا نیاورد روزی را که مجبور باشی باهاش کار کنی. اما استفاده ازش سخت نیست؛ وسایل کشتن را طوری ساختهاند که همه بتوانند براحتی ازش استفاده کنند… .»
