یادداشت‌های جنگی ۲۷ (پلک آخر)

تا با زبان روزه و از این سرِحومه‌ی جنوبی شهر و با عبور از دو کمربندی، خودم را برسانم به حد شمالی شهر داخل سوله‌ای که به خاطر مراعات اصل پدافندیِ پراکندگی، محل جلسه هماهنگی تشییع شهید بود، خوردم به ترافیک طبیعی ایام منتهی به نوروز و تا برسم، بیست دقیقه دیرتر از وقت بود و رسیدن همان و خروج رییس بنیاد شهید که دبیر جلسه بود همان و این یعنی که کارِ هماهنگی «تمام» شده بود و «باید» به نحو «لازم» تصمیمات متخذه را اجرا می‌کردم و شنیدم از رییس بنیاد که بنا بر این شد که «شهید را شب بیاوریم در تجمعی که از میدان شهدای ناجا (چای‌باشی) شروع و به پل جهاد ختم خواهد شد و نماز و دفن می‌ماند برای بعد از اذان ظهر فردا در محل مزار شهدا و هماهنگ کن فردا برای بعد از اذان کسی وقت تشییع میت نداشته باشد و… .»

شهیدمان، هنوز به خوی نرسیده بود و وضعیت پیکرش معلوم نبود و معلوم نبود آیا غسل می‌خواهد یا خیر و آیا داخل تابوتِ پرچم‌پیچ است یا خیر و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، تکلیفِ «وداع» خانواده با شهیدشان چه خواهد بود و کِی و کجا بناست خانواده با شهیدشان «پلک آخرِ» اشک‌شان را بریزند؟

این‌ها را به رییس بنیاد گفتم و خب جوابی که گرفتم «اداری» بود و اراده‌ای به غیر از آن‌چه که صورت‌مجلس شده بود نداشت و باید می‌رفت سراغ کارهای متدوالی که به‌ش محول شده و صد البته که در آیین‌نامه‌ها و بخش‌نامه‌ها و دستورالعمل‌های دولتی، جایی برای «وداع آخر مادر شهید» دیده نشده است که کسی مثل، سراغش را از کسی مثل او بگیرم.

یادش سبز باشد «مرحوم شیخ مصطفی حاجی‌حسینلو»[۱] را که کارمند بنیاد بود و مقید به آداب اداره نبود و یک تنه جلوی همه‌ی خشک و خالی‌بازی‌های بی‌روحی که روی نهادی انقلاب مثل بنیاد شهید چنبره زده بود می‌ایستاد و هزینه می‌داد و باز هم می‌ایستاد… . دلم هوایش را کرد و در دم صلواتی نثار روحش کردم و حیفم آمد که عمرش به دنیا نماند که «جنگ رمضان» را ببیند و شهدا و خانواده‌های شهدای دو جنگ جدید را نوکری کند… .

از رییس که داشت پاشنه کفشش را می‌کشید رد شدم و رفتم داخل سوله و همین‌ها را به امام جمعه که با کسانی دیگر، به خاطر جلسه‌ای دیگر هنوز داخل سوله بودند، گفتم و چون دیر رسیده بودم و برنامه چیده شده بود، چاره‌ای نیافتم و برگشتم مزار.

شهیدمان که سربازی بود سرباخته برای میهن در نوار مرزی غرب، حوالی غروب رسید. با تابوتِ پرچم‌پیچ. با احد، کاتِر انداختیم دور مشمای شفافی که روی پرچم کشیده بودند و درِ تابوت را باز کردیم به زیارت روی مبارک شهیدمان. نگو سربازِ شهیدِ از سلاله‌ی سادات، قوم و خویشِ دورِ احدمان است و صدایش را در نمی‌آورد.

این‌را از نمِ اشکی که نتوانست نگه‌ش دارد فهمیدم. وقتی که با پیکر بی‌سرِ «شهید سیدحسین» که داخل کفنی با قواره و قدی بی تناسب معمولِ قد و قواره‌ی آدم‌های به سلامت جان‌سپرده مواجه شدیم.

بماند که آن‌جا و آن ساعت و آن حال که ما مواجهش شدیم، نه روضه‌خوان می‌خواست و نه گریزی لازم بود به معرکه‌ی آخر عصر روز دهم با تن‌های بی‌سر مانده در صحرای بلا. آن پیکر ناهمگون که کفن هم نتوانسته بود «اِرباً اِربا» شدنش را نهان کند، دیدن نداشت.

دم غروبی خدا را شکر کردم که کسی از اساس به فکر نیفتاد که برنامه بریزد برای «وداع» با پیکر و این از الطاف خَفیّه خداست لابد که مادرِ جوانِ این سربازِ کم سن و سال، شهیدش را و خاطره‌هایش را تا ابد سرو قامت و سالم به یاد بسپارد.

غرض این‌که خیلی زود شب شد و شهیدمان رفت در تجمعِ «چای‌باشی تا پل جهاد» و برگشت و صبحِ خیلی زود، فرامرزیِ پیمانکار نصب تابلوهای معابر زنگ زد که «کار واجب باهات دارم!» و تا ظهر هی زنگ زد و هی شنید که «در خدمتم آقای فرامرزی» و هی فرامرزی زنگ زد و هی من نمی‌دانستم آن کار واجب که پشت تلفن نمی‌گوید و «باید حتما حضوری باشد» و «خیلی واجب است» چیست!؟

این زنگ‌های مکرر بود تا خود اذان ظهر که نماز را تند و جنگی خوانده و نخوانده رفتم پایین که قبل از مردم، سرِ کارِ تشییع شهیدمان باشم و باز مگر فرامرزی دست بردار بود؟

قرار روی اعلان تشییع شهید ، ساعت ۱ بعد از ظهر بود و حالا بیست دقیقه از وقت گذشته بود و یک ایل آدم جلوی حسینیه شهدا منتظر که «شهید» را بیاوریم برای نماز و روضه و دفن.

امام جمعه و باقی کسانِ لازم هم بودند و فرامرزی یک‌ریز زنگ می‌زد و جای جواب دادن نبود.

وسط جمعیت بودم که از پشت سر، بازویم را گرفت. برگشتم و دیدم تلفن به دست، در به در دنبال من است. لابد کار مهمی داشت که زنگ پشت زنگ، دست بردار نبود در آن هیر و ویر و دست آخر که جواب نداده بودم افتاده بود بین جمعیت دنبالم که پیدایم کند.

گفتم «در خدمتم آقای فرامرزی. ببخشید تلفنت را جواب ندادم. وسط تشییع بودم.»

گفت «می‌دانم. ضروری نبود مزاحم نمی‌شدم» و همان‌طور که از بازویم گرفته بود کشیدم یک گوشه که خلوت‌تر بود.

زنگ زد به کسی و گفت «زود بیائید دم نرده‌ها. کنار این بنر بزرگ که عکس رهبر شهید را زده‌اند. اینجا با حاجی منتظر شماییم!» و بی‌آنکه مجال بدهد چیزی بپرسم، گفت «کسی با شما کار واجب دارد. گفتم بیاید همین‌جا.» و به دقیقه نکشید که دو خانم چادری از لابلای جمعیت آمدند کنار بنری که عکس خندانی از «قائد شهید امت» را زینت نرده‌های قطعه شهدا کرده بودیم.

فرامرزی به یکی از زن‌ها گفت «اینم حاج حسین. خودت حرفتو به‌ش بزن. انگار کن برادرته!»

خودم را جمع کردم و زیپ کاپشنم را تا زیر گلو دادم بالا.

زن یک قدم آمد جلوتر و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. جلوتر رفتم و خواستم دوباره حرفش را بزند. نگاهش را دوخته بود به سنگفرش جلوی حسینیه. دوباره آهسته گفت «می‌خام ببینمش. قبل دفن.»

من وسط آن جمعیت، تنهاترین آدمِ شهر، جلوی «مادر شهید» ایستاده بودم و او می‌خواست برای «پلک آخر» پسرش را ببیند.

مجال تصمیم و مذاکره و چانه‌زنی و شرط گذاشتن و اما و اگر بود؟ نبود… .

آن زن فقط باید «چشم» می‌شنید و شنید. گفتم «دنبالم بیا» و آن دو با فرامرزی دنبال من ریسه شدیم تا سردخانه.

تو فکر کن صد قدم. کمتر یا بیشتر، فاصله‌مان تا سردخانه بود. تا برسیم من فقط عقلم رسید بی‌سیم و موبایلم را خاموش کنم که کسی نتواند وقتی پیدایم نکرد، پشت خط بیاید و غر بزند یا داد بکشد سرم که «دیر شد! زود باش پیکر را تحویل بده مردم علافند… .»

تو فکر کن صد قدم. کمتر یا بیشتر، فاصله‌مان تا سردخانه بود. تا برسیم من فقط عقلم رسید از خدا که «قادر متعال» است بخواهم به هر روشی که خودش بلدست و من و گنده‌تر از من بلد نیستیم، نگذارد آن «مادر» آن پیکر پاره پاره که من دیده بودم را ببیند.

تو فکر کن صد قدم. کمتر یا بیشتر، فاصله‌مان تا سردخانه بود. تا برسیم من، هزار بار مُردم و زنده شدم… .

من آن‌جا و در آن لحظه، بی«چاره»ترینِ آدمِ شهر بودم و خودم با پای خودم، قدم به قدم به بی‌«چاره»‌گی نزدیک و نزدیک‌تر می‌رفتم.

اصلا مگر صد قدم، چند قدم است که طول بکشد رسیدن‌مان؟ زودتر از هر زمان دیگری رسیدیم و در زدم و به ثانیه نکشید که احد با چشم‌های سرخ آمد پشت در و کلون درب آهنی را انداخت و کشیدم کنار که «مادر شهید» اول برود تو.

تابوتِ پرچم‌پیچ که مشمای پاره‌اش را نو کرده بودیم و نشان بنیاد شهید و اسم شهید و نشان ارتش را چسبانده بودند دورتادورش، روی ترولی، بیرون سردخانه منتظر بود.

پشت سر من، احد در را دوباره کلون کرد که کسان دیگر نتوانند بیایند تو. مجلس خصوصی بود و حتی ما هم «غیر» اما کو چاره‌ای؟. «مادر» بود و آن زن دیگر و فرامرزی و احد و من. کشیده بودیم کنار و فقط «مادر» نزدیک بود و پشت پرده همه‌ی پلک‌ها اشک.

تاج گل را طوری نصب کرده بودند که سر و ته تابوت معلوم باشد. «مادر» اول از همه رفت سمت «سر» تابوت. بی‌خبر از همه جا. نفسم به شماره افتاده بود که «هم الان است بخواهد که بازش کنیم… .»

ایستاد به تماشا. «سلام» داد.

زن خواست جلو برود و شیون کند. مانع شد؛ «نمی‌بینی طفلم آرام خوابیده! سر و صدا نکن! بذار راحت بخوابه… .»

آمد پایین پا. خم شد و پای تابوت را بوسید. زیر لب نمی‌دانم چه می‌گفت و نمی‌شنیدم چه می‌شنید… .

چهار سمت تابوت را بو می‌کرد و می‌بوسید و آخر سر، صورت گذاشت روی تاج گل. آن‌جا که «لابد» جایِ «سر» بود. چادرش را باز کرد روی تاج گلی که روی تابوت پرچ‌پیچ بود… . آغوش آخر. پله‌ی آخرِ دنیای پسر. پشتِ پلکِ پُر از اشکِ مادر.

به «خیر» گذشت.

ما ماندیم و آن‌ها باهم رو کردند سمت بهشت. و دیدار ماند تا قیامت.

و آن‌روز، یکشنبه بود. ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ خورشیدی. ۱۸ رمضان ۱۴۴۷ قمری. روز هفتم جنگ سوم تحمیلی.

بنده خدا

حسین شرفخانلو

خلال جنگ رمضان. خوی.


[۱]  روحانی جوان مومن انقلابی، فرزند و برادر شهید و خادم شهیدان و بنیانگذار جریان «شهیدانه» در خوی. کربلائی دکتر مصطفا حاجی‌حسینلو (م ۱۳۶۴) که با تحصیل و تهذیب در مدارج عالی دانشگاهی و حوزوی، مجاهدانه در طول عمر کوتاهش به ترویج شریعت نبوی و تشیع علوی و برپائی خیمه عزای خامس اهل کساء و تبیین حماسه‌ی خمینی و شهدای به خون خفته‌اش پرداخت و زندگیش را آن چنان که امام شهیدش فرمود بر اساس «عقیده و جهاد» ساخت و سرانجام در شامگاه سی‌ام فروردین ۱۴۰۳ وقتی به استقبال زوّار سیدالشهدا رفته بود، حین بازگشت به خوی در اثر سانحه رانندگی به همراه همسر و دو نوگل نشکفته‌اش در محور تبریز به صوفیان، به دیدار حق شتافتند. او که عمرش را به عشق شهدا سپری کرده بود، چند روز قبل از عروج، جائی به یادگار نوشته بود: «در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود! خدایا ما را به آن راز آشنا بفرما… .»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *