دفاع

تا روز انتخاب (رأی آهنربائی)

از رفیق صاحب دلی پرسیدم: عیار رأی دادن و انتخاب اصلحت چیست؟ گفت: ملاک رأی من را آهن ربا تعیین می کند! چشم های گرد شده ام را که دید، خنده ای کرد و ادامه داد: آهن ربا را می برم نزدیک کسی که می گویند اصلح است. اگر چسبید می فهمم که هنوز ترکش …

غـــــــواصلار؛ «سو قوربانلاری»

وار سوزوم، باشلاییرام ائللر اوچون یاشیلی گوزایله قان اوره ک، داغلی سوزیله — یاراکونلوم سوروشور، باشلادیغین سوز نه دی قارداش بو نه سوز دورکی،اوره کلرده تلاطمده دی قارداش سئویله مکده ن یوخاری گورمه دی قارداش دئه مک افسانه دی قارداش — یاش گوزومده ن اَلَه نرکن، کاغاذایسلاندی،یاش اولدو گوزیاشیم سئلله نیب، اروند ده ن آخماقدا …

نُه ِ دَه

می گویند: نُه ِ دی و من ناخودآگاه یاد چشمان اشک بار مادر پیری می افتم که دستان لرزانش در دست پسرش بود و صدایش می لرزید و فریاد می زد: یا حسین! پسرم، تنها پسرم، فدای علمت! فدای علی اکبرت! من زنده باشم و علم تو را بسوزانند؟

به شعر گفته ام این دفعه مرد را بکِشد!

رفته ایم عیادت مردی گمنام. یکی از ته مانده های سپاه که هنوز و حتی الان یادش نرفته چرا لباس پاسداری پوشیده و هنوز لحن و فحوای کلامش پنجاه و هفتی است. لوطی است. بی تکلف و شجاع! هفته ی قبل با ته مانده های پژاک درگیر شده اند و جراحتی برداشته که دست چپش …

وقتی جنگ! تمام شد…

جنگ تمام شده بود. چند نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن می‌رفتند بالا. روی دیوار نوشته بود: «ما بر ظالم می‌تازیم و از مظلوم حمایت می‌کنیم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند: «ما شریک غم همه مظلومان تاریخ هستیم». از اینجــا

شهداء! شرمنده ایم.

خیر سرمان! رفته اند جنوب برای تجدید عهد و این حرفها. بماند که در جلسه ی توجیهی و تقسیم کار عوامل اجرائی اردو، یارو مسئولشان برگشته گفته: ما اصلن!!! برای تفریح و دل خوشی می رویم آنجا و به تحکم پرسیده: کسی مساله ای ندارد؟ الغرض، الان وسط راه که دارند می روند به فکه، …

در اینها هیچ تردیدى نیست!

فلسطین آزاد خواهد شد؛ در این هیچ شبهه‌اى نداشته باشید. فلسطین قطعاً آزاد خواهد شد و به مردم بر خواهد گشت و در آنجا دولت فلسطینى تشکیل خواهد شد؛ در اینها هیچ تردیدى نیست؛ اما بدنامى آمریکا و بدنامى غرب برطرف نخواهد شد. اینها همچنان بدنام خواهند بود. شکى نیست که بر اساس حقایقى که …

این دشمن همیشگی

صبح ششمی بود که پیرمرد آمده بود. شده بود کار هر روزش که بیاید و تا لنگ ظهر، یک لنگه پا بایستد و آخر سر، دست از پا درازتر برگردد خانه شان. پیرمرد لابد جزء آن پدر بزرگ هائی بود که وقتی خمیازه های ۱۰ صبح به بعد نوه ها را می بینند نهیبشان می …

جنگی که بود، جنگی که هست!

یک آقای جامعه شناس، جائی وسط یکی از کتاب های معروفش که در باره ی جامعه شناسی جنگ ها نوشته، می آورد: «از روزی که جنگی تمام می شود تا پنجاه سال بعد از آن، آثار مستقیم محیطی جنگ را با چشم غیر مسلح می توان رصد کرد.» به عیار آقای جامعه شناس ِ معروف، …

صدای سخن عشق

شدت انفجارها حسی در من بوجود آورده بود. احساس می کردم صدا، صدای مرگ است. خون، سرخی، به خون غلتیدن و به هم پیچیدن جلوی نظرم آمد. چنین مرگی برایم قشنگ بود، مرگی با عزت. برای همین صدای خمپاره ها را دوست داشتم.* *. شاهکارِ بی نظیرِ « دا ». فصل نهم.