گفت دارم بازنشسته میشوم. راست هم میگفت. موهای سر و ریشش یکدست سفید شدهبودند. هیکل ورزشکاریاش تحلیل رفته بود و دیگر آن پاسدار خوشسیمای پنجاه و هفتی که ریش پُر و موهای بلند و شانه کرده داشت نبود. گرد پیری نشسته بود روی چهرهای که آدم را یاد بچه حزباللهیهای دههی شصت می انداخت که …
گفت: بدان و عمل کن. و “عمل کن” را به نشانه ی تاکیید “سه بار” تکرار کرد و آیه خواند: قُلْ یَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَکَانَتِکُمْ… و گفت: حواست باشد که فهمیدن اگر سخت است عمل به آن چه فهمیده ای سخت تر است!
شاید او که دعای ثابت قنوت نماز دومش را عوض کرده هم خبر از دل ِ ما که یک ذره صبر ته کاسه اش مانده دارد که چند روزست دست که به دعا بر می دارد، می خواند: ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا… تا من وقت قنوتش، وقتی که اوج می …
( أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْر لُجّیٍ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَاب ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْض إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرَاهَا وَ مَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّـهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ! ) …یا کارهایشان مانند تاریکیهای دریایى ژرف است که موج روى موج آن را پوشانده باشد تاریکیهایى که بعضى بر …
اردی بهشت تهران بارانی ترافیک منتهی به مصلی داد و بیداد دادزن های حوالی نمایشگاه یک بطری آب معدنی تگری که اگر بین ترافیک و ازدحام و گرمای شبستان ها نباشد کار تشنه گی ات با کرام الکاتبین است کیف های تبلیغاتی گاج و گنج آزمون و نشر مرکز به دست بازگشتگان از ضیافت کتاب …
دعای ورد زبانش این بود: خدایا! راه و رسم بندگی را خودت به مان نشان بده.
صبر شکیب و شکیبائی تامل و تحمل خویشتن داری و ستیز با هوس و حوائج ریز و درشت همه و همه وقتی شیرین است که سر ِ رشته اش گره خورده باشد به گوشه ی زلف عنبر افشانِ تو و سر دیگرش دست بنده ی بلا زده ای که دل خوش کرده به وعده ای …
و چون در محرابش به عبادت می ایستد، هفتاد هزار فرشته ی مقرب به او سلام می دهند و با همان ندائی که به مریم می دادند خطاب به فاطمه ندا می دهند که: ای فاطمه! خدا تو را برگزید و تطهیر نمود و تو را بر زنان عالمین برتری داد. (+) رسول اکرم صلی …
کار تمام شده بود. داشتیم جمع می کردیم برگردیم پائین و برویم مراسم وادع با شهداء. یک آن طوفان چنان در گرفت که همه ی رشته هامان پنبه شد. همه ی محوطه سازی، بنر هائی که اسم و عنوان اداره ی صادر کننده اش بزرگ تر از نام شهیدان گمنام بود، همه ی چادرهائی که …
این دو سه روزه، سر و صورتِ آفتاب و مهتاب! ندیده ی همه مان آفتاب سوز شده. هرکسی هم می آید بالای تپه از همکاران اداره و سائر ادارات و یا دوستان که سر به ما! و “کاری” که می کنیم بزند، اول کار و هنوز از ماشین پیاده نشده، متلک مقدر ما را بابت …
