به هم خوردن لایهی یکدست سفیدِ برفِ جلوی در یعنی اینکه کسی آمده یا رفته… ریزتر که شوی سن و سال و زن و مردیاش هم دستت میآید! حتیتر اینکه میفهمی آدمی که رفته یا آمده، قدم آهسته بر میدارد یا تند پا کج میگذارد یا راست دقیقتر که باشی طرفت را از رد زیرهی …
حکما خودش مزهی دوست داشتن و خستگی و انتظار را چشیده بود که دائم به آنها که خسته میشدند، میتوپید که؛ عاشق! خسته نمیشه. از حال میره! +
میگفت: هر بار که برف میبارد خاصه اگر شب باشد و سرخی آسمان بیفتد روی دانه دانهی برفی که از ناکجای آسمان فرو میریزند روی زمین و مسیر بارش از منتهی الیه آسمان تا ثانیهی فرو افتادن برف دانهها قابل تعقیب باشند دانههای برف را میپایم که در منحنی غیر منتظمی با هزار ناز و …
گفت: بیاموز که آدمها را به قدر علمی که دارند و عملی که میکنند دوست داشته باشی. آدمها به قدر حرفهای قشنگی که از ذهن زیبایشان بیرون میآید، خواستنیاند. به قدر کلمات خوبی که بلدند به قدر راه خوبی که یافتهاند به قدر نوری که در رویشان تابیده… – نه یک ذره زیاد و نه …
میگفت: سیاست زائیدهی فرهنگ است و شگفتا فرزندی آنقدر جری شود که مداخله در امور مادرش کند و بدتر اینکه حق را به جانب خود انگارد… میگفت: اهالی فرهنگ اگر به معنای کامل کلمه، دلبسته و سیراب از مشرب فرهنگ شوند، هیچگاه عبا به آب سیاست تر نمیکنند و عطای سیاههی سیاست را میبخشند به …
آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست! پس برادر خوبم برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که دراین سیارهی رنج صبورترین انسانها باشی… سیدمرتضای آوینی. رحمتاللهعلیه – – – – – – و دیدم زیر دستخطی که این را نوشته بودی، تاریخ یک هفته قبل از شهادتت خورده. سید! از کجا خبرت رسید که تا …
پروردگارا! به حق حسین علیهالسلام و یارانش و به حق زینب سلاماللهعلیها ما را از پیروان واقعی آنها قرار بده. پروردگارا! تو در قرآن از کسانی یاد کردی و فرمودی یحبهم و یحبونه + ؛ ما را از جملهی آنها قرار بده. پروردگارا! تو در قرآن از کسانی یاد کردی که فرمودی ان الله یدافع …
شوفر سمند گذریای که سوارمان کرد بین راهش که تا اصفهان برساندمان، با لهجه غلیظ قمی و کرور کرور تجربه و ادعا در سواری گرفتن از اسب و دانستن چم و خم تیمار مرکب و سوارکاری، مقتل تو را این طور خواند که: تو از همان اولش هم میل به نوشیدن آب نداشتهای. میگفت از …
گفت: اینکه یک چله با جیب خالی و دور از موبایل و حتی بی آنکه ساعت به مچت باشد و خبر از ساعت و روز و ماه و سال داشتهباشی و هی نگران دیر شدن و زود حاضر شدن و قرار و مقررات باشی و غم نان یادت برود و دغدغهی بالا و پائین شدن …
مکه باشی جمعه باشد شبش تا حوالی سحر حرم باشی منتظر نباشی؟ منتظر معجزهی دیر کرده نمانی؟ اصلن مگر میشود باشی و چشم خوابآلودهات هی نچرخد حوالی مستجار و حجرالاسود و هی نگردی دنبال چهرهی دلربا و هی گوشت منتظر نسیم طربناک آن یار سفر بردهی آشنای دور نباشد و هی دل ناگران نباشی که …
