چون ابر که بر گنبد مینوست پری‌شان…

هم‌سایه بودن با چنارهای تناوری که هم‌سن و سال خودت‌اند و هر سال بهار و تابستان کوچه را خنک می‌کنند و سایه‌ی بی‌منتی ساخته‌اند برای بچه‌هائی که بعدازظهرهای داغ تابستان زیرش جمع شوند و تا غروب شلنگ تخته بیاندازند و هر بار که می‌پیچی داخل گذر ذوق کنی از شانه به شانه تنیده شدن شاخه‌ها …

میزان المُحبّه…

گفت: بیاموز که آدم‌ها را به قدر علمی که دارند و عملی که می‌کنند دوست داشته باشی. آدم‌ها به قدر حرف‌های قشنگی که از ذهن زیبایشان بیرون می‌آید، خواستنی‌اند. به قدر کلمات خوبی که بلدند به قدر راه خوبی که یافته‌اند به قدر نوری که در روی‌شان تابیده… – نه یک ذره زیاد و نه …

سیاست‌نامه

می‌گفت: سیاست زائیده‌ی فرهنگ است و شگفتا فرزندی آن‌قدر جری شود که مداخله در امور مادرش کند و بدتر این‌که حق را به جانب خود انگارد… می‌گفت: اهالی فرهنگ اگر به معنای کامل کلمه، دل‌بسته و سیراب از مشرب فرهنگ شوند، هیچ‌گاه عبا به آب سیاست تر نمی‌کنند و عطای سیاهه‌ی سیاست را می‌بخشند به …

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست…

تو را به جان رنگ‌های زنده‌ای که با آن نقشِ خزان در تابلوی سحرانگیز پائیز می‌کشی تو را به حرمت برگ درختان سبز که سرخ و زرد و نارنجی شده‌اند تو را به زیبائی فصل پوست‌اندازی زمین و زمان و روزهای کوتاه به هلهله‌ی دم غروب کلاغ‌های روی چنار به تقدس معجزه‌ی چرخش فصل‌هایت که …

نشان از بی‌نشان‌ها

پیرزن را خیلی سال بود نمی‌دیدم. از وقتی خانه‌شان را فروختند و رفتند به محله‌ای دیگر. نه از خودش خبری داشتم و نه از پسرش که بیست سالی از من بزرگ‌تر بود. پیرزن سواد درست و حسابی نداشت. حتی نمی‌دانست اعداد را از چپ باید خواند یا از راست و جمع و تفریق صورت‌حساب سبزی …

اسرار هویدا می‌کرد…

آرمان‌خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست! پس برادر خوبم برای جان‌بازی در راه آرمان‌ها یاد بگیر که دراین سیاره‌ی رنج صبورترین انسان‌ها باشی… سیدمرتضای آوینی. رحمت‌الله‌علیه – – – – – – و دیدم زیر دست‌خطی که این را نوشته بودی، تاریخ یک هفته قبل از شهادتت خورده. سید! از کجا خبرت رسید که تا …

شب دراز است و قلندر بیدار…

ملتِ بی‌کار انگار جز از سرک کشیدن در احوال شخصّیه‌ی افراد و سر از کار دیگران در آوردن کار دیگری را مفید نمی‌دانند. نمی‌دانم که به ما این مأموریت خطیر و بی‌نظیر و حساس را داده که مکلف باشیم به ارائه‌ی مشاوره‌هائی که طرف مشورت‌مان نه خوش دارد پای حرف‌مان بنشیند و نه قصدی برای …

دلِ ما رآیِ تو دارد

ایام عزا را بهانه کن و برای‌مان حرف نزن و خنده‌ی ملیحت را از ما دریغ کن. خدا را خوش می‌آید بعد این‌همه دوری الان که باز دور هم‌ایم خلوت گزیده‌ای و کناره می‌جوئی؟ جواب دل مشتاق‌مان را کی می‌خواهد بدهد؟ خودت گفتی که اشتیاق تو کم از شوق لانه کرده در دل ما چند …

باد این‌چنین که می‌وزی از هوش می‌رود…

خودت به‌تر از هر کس دیگری می‌دانی که هنوز بعد این‌همه سال و این‌همه اتفاق ریز و درشت در چرخش ماه و خورشید و فلک مشامم اهلیِ هیچ بوئی نشده است بس که بادهای پائیزی به نام تو می‌وزند و هیچ بادی نیست که بیاید و یاد تو را نیاورده باشد… گیریم این وسط، کسی …