دلم برا حرمت پر می‌زنه…

قدیم‌الایام، زوار خانه‌ی خدا خاصه آذری‌ها وقت رفتن و بازگشتن از سفر حج، مسیر کاروانشان از عراق عرب بود و در راه توفیق زیارت سیدالشهدا نصیب‌شان می‌شد و با یک تیر هم حاجی می‌شدند و هم کرب و بلائی. ام‌روز اما به سبب تسهیلاتی که در وسائل سفر بوجود آمده و نوعا هیچ کاروان زمینی‌ای …

صید در پی صیاد

چطور یک‌نفر ممکن است انتخاب کند که خود را در معرض یک تراژدی بگذارد؛ نزدیکِ مرگ و خون و اشک. ما هر سال این روایت را انتخاب می‌کنیم چون به آن نیاز داریم. به حماسه و شکوهی که اتفاق افتاده باشد محتاجیم. ما همیشه در این وقتِ سال به مرورِ روایت باورپذیرِ ارادت و ایستادن …

مکن ای صبح طلوع

هر بار لای هر مقتلی را که می‌گشائی یا پای هر روضه‌ای می‌نشینی هر بار وقتی ذکر مصیبت یکی از یاران سیدالشهداست و نقل میدان رفتن و رزمیدن و رقص شمشیرش ته دلت از صمیم قلب، از عمق وجود، با ذره ذره سلول‌های شیعه‌گی‌ای که تو را تنیده آرزو می‌کنی کاش این‌بار اباالفضل وقت بازگشت، …

که من با لعل پنهانش نهانی صد سخن دارم…

طور غریبی نگاهش به نگاهت گره خورده بود. می‌گفت انگار می‌خواهی از قاب عکسی که روی میز است بیائی بیرون و دست بیاندازی دور گردن آدم و محکم بغلش کنی. می‌گفت لابد وقتی بوده‌ای هم خوش مشرب بوده‌ای که ردش تا الان و حتی تا داخل قاب عکس روی میز کار من مانده است. می‌گفت …

خون بر شمشیر پیروز است!

باریکه‌ی سی‌صد و شصت کیلومتر مربعی غزه را که می‌شود نصف تهران خودمان و یا خودمانی‌ترش قد دریاچه‌ی نیمه جان ارومیه در نظرش گرفت، ام‌روز در هزار و سی‌صد و هفتاد و چهارمین محرم بعد از قیام حسین بدل به کارزاری شده که سگ‌های هار صهیونیست در هیئت شمر و خولی و حرمله، جان از …

شیشه‌ی عطری که درش گم شده باشد…

بگذار که این باغ درش گم شده باشد گل‌های ترش برگ و برش گم شده باشد – جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ گر قاصدک نامه برش گم شده باشد – باغ شب من کاش درش بسته بماند ای‌کاش کلید سحرش گم شده باشد – بی اختر و ماه است …

طوبای حب حسین…

آتش محبت حسین با اهلش آن می‌کند که افتد و دانی. بین همه‌ی لذائذ عالم حلاوتی در اشک بر سیدالشهداست که در هیچ حلوائی نیست. ای سید شهیدان! ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا “حلوا” به کسی دِه که محبت نچشیده‌ست…

راز

گفت: دلت اگر در به در درک اسرار است پُر از بلای کربلایش کن تا پرده راز از نظرت کنار رود و سرّالاسرار بر تو عیان شود و یادم انداخت حرف سید مرتضا را که می‌گفت: ” در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود…”

عالمی از نو بباید ساخت… و ز نو، آدمی!

گفت: این‌که یک چله با جیب خالی و دور از موبایل و حتی بی آنکه ساعت به مچت باشد و خبر از ساعت و روز و ماه و سال داشته‌باشی و هی نگران دیر شدن و زود حاضر شدن و قرار و مقررات باشی و غم نان یادت برود و دغدغه‌ی بالا و پائین شدن …

رساله‌ی پاداش

روزی که عازم حج بودم هم را دیدیم. خبر نداشت راهی سفر قبله‌ام. منِ بی‌خبر از همه جا به گمان این‌که شنیده راهی‌ام و آمده برای دیده بوسی، قبل این‌که چیزی بگوید مصافحه کردم و حلالیت خواستم و عذر از این‌که یادم نبوده قبل سفر خدمتش برسم و او با رد باریکی از اشک که …