از صبح یک نفس راه آمده بود. حالا یک ساعت از اذان مغرب گذشته بود و ما داشتیم توی چادری که به قدر ما یازده نفر جا نداشت، جابهجا میشدیم که بخوابیم تا نیمهی شب بیدار شویم و باقی عمودها را برویم تا کربلا که سر و کلهاش پیدا شد… . – – – لباس …
سردار بود. میشد از بین موهای پرپشت و جوگندمیِ سر و صورتش قیافهی سالها پیشش را که جوان بود و رزمنده بود و سربندِ “راهیانِ کربلا” به پیشانی بسته بود را دید و دید که چه جنگی کرده تا مثل امروزی “راه کربلا” باز شود و امروز بعدِ آنهمه مجاهدت و بعد از آنهمه تلاش، …
سیدرضا را خیلی سال بود ندیده بودم. حتا خبر هم ازش نداشتم. میدانستم که طلبه است و معمم شده و قم است و مشغول درس و بحث… . بین بچهها به ماخوذ به حیا بودن و سربه زیری و آرامشش شهره بود. آقا سید بهش بیشتر میآمد و بچهها همان “آقا سید” صدایش میکردند و …
گوشیاش را روز آخر روشن کرد. وقتی داشتیم بعد از خواندن “زیارت اربعین” در ازدحام غیرقابل وصف بینالحرمین وقتی برمیگشتیم کوله پشتیهامان را برداریم که بیائیم”کراج نجف” که برگردیم مهران. و یکریز زنگ خورد و هر تماس را جواب داد؛ بیخیال رومینگ نجومیای که برایش محاسبه میشد. ماهها بود که کسی برای کار بهش زنگ …
“کربلا ما را در خیل کربلائیان بپذیر! ما میآئیم تا بر خاک تو بوسه زنیم و آنگاه روانهی دیار قدس شویم… .”
سخت است آدم بیست سی میلیون نفر زائر داشته باشد و هوای تک به تکشان را داشته باشد و به تک به تکشان برسد و حتا اسم تک به تکشان را بداند و احوال همهشان دستش باشد. سخت که نه. غیر ممکن است. کار هر آدمی نیست هوای اینهمه میهمان را داشتن. این فقط از …
فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَبًا + “ما هم چون موسا، وقتی به مجمع البحرین میرسیم، ماهی خود فراموش میکنیم و ماهی بحر خویش میگیرد و میرود… .”
اولین قرآنش را با اولین دستمزدی که از پدرش گرفت خرید. با اجرت گرههائی که در جان تار و پود قالیهای کارگاه پدرش زده بود. جانش به جان قرآنش بند بود. از روی آن برای جلسات شبانهی قرائتی که دوست پدرش برگزار میکرد، تکلیف هر شبش را روان میکرد که توی خواندن تپق نزند. بعدها …
گفت از وقتی که تو را بعد مدتها دوباره دیده، دیدش به دنیا امیدوارانهتر شده است. باورش شده که خوبیهای دنیا تمام نشدهاند و باریکهی نوری که از رحمت در زندگیاش مانده نجاتش داده. الغرض، پر از شوق شده بود بعد از آن وقت سحر که از غصه نجاتش دادی… .
بزرگترین انهدام هستهای تاریخ برگ زرین دیگری از دیپلماسی لبخند در ایامی که منسوب به امام حسینی است که از او و کربلایش “درس مذاکره آموختهاند!” مبارک است انشاءالله دوازده هزار سانتریفیوژ در حالی منهدم میشود که ما با غرب به راه حلی دائمی نرسیدیم و چیزی که دادیم دائمی و برای ابد است و …
