گل تاب فشار در و دیوار ندارد…

“چه شد که یاس من آشفته است و تاب ندارد؟ سؤال بحث برانگیز من جواب ندارد؟! چقدر دورِ خود از درد و آه و ناله بپیچد گل بهاری من تاب پیچ و تاب ندارد! چه رفته بر سر او، این چه اتفاق غریبی‌ست که قرص صورت او طاقتِ نقاب ندارد جهانِ شب زده در خوابِ …

روز شهید

کاش می‌شد فن‌آوری‌ای داشتیم که با آن می‌شد مثل همه‌ی مناسبت‌های ملی و مذهبی که به جمعیت هدفِ مناسبت پیامک تبریک Send to all می‌کنیم، به مناسبتِ روزِ بیست و دوم اسفند و روز شهید، پیامکِ مناسبتی Send to all کنیم به هزار هزار شهیدی که رفتند تا بمانیم… . روز شهید مبارک و ای‌کاش …

کار ام‌روز به فردا مگذار

حرف من که نیست خدا خودش نهیبمان داده که؛ هرگز به کاری که قصد انجام آن‌را داری مگو که فردا انجامش خواهم داد… . + و یا بقول خواجه: حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت ام‌روز به فردا فکنم

دست آورد

خانمِ سیاستِ خارجی اتحادیه‌ی اروپائی، شال و کلاه کرد و از فرنگ آمد تا متحیر و انگشت به دهانِ آئینه‌کاریهای وزارت خارجه شود و بعد -بی‌آنکه کسی خبردار! شود- برود به سفارت اتریش در نیاوران و با اصحاب فتنه نشست مشترک برگزار کند و مادر آن وبلاگ نویس فوت شده در زندان را سخت در …

برای آقا مَهدی؛ با تأخیر…

عملیات والفجر ۱، ۲۰ فروردین ۶۲ شروع شد؛ سه ماه بعد از والفجر مقدماتی. عراقی‌ها خبر از تحرکات ما داشتند و با آمادگی تمام و همه‌ی توان جلوی محورهایی که می‌خواستیم عمل کنیم را سد کردند. تا شب خیلی شهید دادیم. توی بی‌سیم می‌شنیدیم که بعضی جاها کار به جنگ تن‌به‌تن کشیده است. به هر …

برای آقا مَهدی؛ با تأخیر…

یک روز سرِ ظهر، وسط‌های عملیات محرم‌، شهید باکری آمد بنه‌ی ما. وقت نهار بود و چیزی غیر نان و پنیر نداشتیم. می‌دانستم نهار نخورده است. همان‌ها را گذاشتم جلوش. پرسید «به بچه‌ها هم از همین داده‌اید؟» گفتم «بله.» خیلی ناراحت شد. گفت «باید برای نیروها غذای گرم آماده می‌کردید… . این بچه‌ها جانشان را …

برای آقا مَهدی؛ با تأخیر…

تیپ عاشورا داشت تبدیل می‌شد به لشکر و آقامهدی باکری دنبال کسی بود که کار تدارکات لشکر را بسپارد به‌ش. چند نفری به‌ش معرفی شده بودند. مهدی با همه‌شان حرف زده بود، ولی آخرسر دست گذاشت روی علی شرفخانلو. آن روزها علی تازه آمده بود جنوب و تدارکات تیپ حضرت ابوالفضل(ع) را تحویل گرفته بود. …

پدافند عامل

سالی یک‌بار بیش‌تر به‌شان مرخصی نمی‌دهند. آن یک‌بار را هم تا بیاید و برسد به ولایتش در آذربایجان دو سه روز تمام باید پشت رول دنده بکشد که مگر بیاید و برسد و خستگی شصت هفتاد ساعت رانندگی از جانش در نرفته دوباره برگردد سر پستش در بندر. آفتابِ سوزانِ آن‌جا چهره‌اش را سوزانده و …