قصه‌ی یک راهِ طی شده

دیدار دوباره‌ی فضائی که چند سال به‌ترین و شورانگیزترین روزهای جوانی را در آن نفس کشیده‌ای بعد از هفت سال و دیدار آن‌همه تغییر و به‌تر شدن و دیدار ساختمان‌هائی که روزگاری همه‌ی انرژی جوانی تو و دوستانِ هم‌فکرت داخل دیوارهای آن صرفِ تداوم راهی می‌شد که به آن ایمان داشتی و ام‌روز هم معتقد …

از تو نوشتن…

این‌روزها آسان‌ترین و بی‌هزینه‌ترین کار نوشتن شعرهای عاشقانه‌ی جان‌سوز در شرح غمِ فراق توست. تو برای آمدنت محتاج بیت‌های شورانگیز نیستی که اگر بودی، با ترجیع بندهای باصلابت محتشم، تا الآن هزار بار آمده بودی شعر گفتن که شرط نیست شعر عاشقانه گفتن که شرط نیست شرط؛ شعوری است که باید برای هم‌راهی با تو …

نزول اجلال

بعد سی سال وقتی تازه یادشان آمده بود که مثل توئی روزگاری هم‌قطارشان بوده و آمده بودند برای گرامی داشتنِ یادِ خاطراتِ خوبی که با تو داشتند، کاش دوربین نداشتند و خبرنگار ِ هم‌راه نداشتند و کاش دوربین‌های خبرنگاریِ اصحابِ رسانه فلاش نداشت و شدتِ نواختِ پشتِ سرِ همِ فلاشِ دوربین‌ها چشمِ جناب مدیر را …

در عیش کوش و مستی…

خواستم بگویم من هیچ‌جا و هیچ‌بار و هیچ‌وقت از حکمت و از چینش اسباب، توسط مسبب الاسباب و رب الارباب و خدای قادر متعال سر در نیاورده‌ام. منِ کوچکِ کم کجا و سر از رشته‌ی تدبیر امور دستگاه بزرگ و لایتناهیِ پیچیده‌ی الاهی در آوردن کجا؟ ندانسته‌ام کِی و کجا وسیله‌ی مشیت خیر او برای …

برو این دام بر مُرغی دگر نِه!

در مقابل وسوسه‌ی تراول‌های تا نخورده‌ی بانداژشده که به‌عنوانِ هدیه‌ی تبریکِ منصبِ جدید گذاشته بودند جلویش کنار شاخه‌ی گلِ مریمی که بویش فضا را نرم و لطیف کرده بود، فقط هم‌این یک جمله را گفت: طمع من به رشوه‌ای که اسمش را گذاشته‌اید “هدیه” برابرست با جت اسکی رفتن رویِ جویِ خونی که خونِ پدرم …

بوی عیدی…

آموختم که؛ سمتِ تغییر در عالم از نیستی به هستی است. از شب است به روز از ظلمت است به نور از جماد است به حیات از عدم است به وجود از زمستان است به بهار و بار و برگ و شکوفه و جوانه شکوفه و جوانه و بهار در راه است… . فردا در …

از معراج برگشتگان

با آن جثه‌ی کوچک ریقوتر از آن بود که از پس موج‌های وحشی و سنگین و سهم‌گین اروند برآید. تمرینِ غواضی در سد دز و استخرهای نیمه عمیق دزفول کجا و مهار موج‌های بی‌امان اروند کجا؟ می‌گفت وقتی شب عملیات، پایم به ریشه‌ی در هم تنیده‌ی نی‌زاهای حاشیه‌ی رود گیر کرد و دست و پا …

خیال او، ز عمر جاودان بـِــه

اگر ذرات و کائنات و روح و جسم همه اسباب مشیت الاهی‌اند و ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه در کارند که من، که ما، عمر به غفلت هدر نکنیم و متذکر پدیده‌ها باشیم و به فکر باشیم و دنبال ربط اشیاء و اسباب و پیش‌آمدها و اتفاقات باشیم؛ نمی‌شود و …

از خدا حیا نمی‌کنیم؟

آن‌قدر که روی لابی‌ها و لابی‌گرهای ریز و درشت و کاربلد و کار نابلد حساب می‌کنیم و کرده‌ایم، روی تأثیر اراده‌ی خدا و قدرتِ بلامنازع و بلاشریکی که دارد حساب نمی‌کنیم و نکرده‌ایم و شرک از این بالاتر که در عالَم، مؤثری غیر خدا را مؤثر بدانیم و روی تأثیرش و برای تأثیرش لابی کنیم؟ …

دارم شیعه می‌شوم!

ریگی می‌گفت: دو سه ماه قبل از دستگیری‌ علاقه‌مند به کتاب‌های شهید مطهری شدم… این اواخر یکی از کتاب‌های شهید مطهری را خواندم که این کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم بود. ناگهان در اواسط کتاب احساس کردم که دارم شیعه می‌شوم و کتاب را زدم به دیوار و گفتم: «مطهری، دیگر داری من را …